
میدونم که خیلی وقته چیزی ننوشتم ولی چالش این هفته رو واقعا نمیشد ازش گذشت*
هر وقت انار سرخ و ملس خوردی،یاد من بیافت.
هر وقت فرش دستباف سنتی و گلیم دیدی،یاد من بیافت.
دفتر و دفترچه های خوشرنگ که دیدی یاد من بیافت.
اگه موقع دیدن فیلم یا کتاب خوندن،اشک تو چشات جمع شد و نمیخواستی کسی ببینه و بهت بخنده یاد من بیافت.
وقتی گنجشک مرده روی آسفالت دیدی منو به یاد بیار.(من زیاد میبینم)
از بغل جوراب فروشی که رد شدی،یاد من بیافت.
وقتی رعد و برق استخونهاتو لرزوند و نتونستی از رگه های نورانیش تو آسمون چشم برداری یاد من بیافت.
وقتی کلی آدم اطرافت بود و همچنان احساس تنهایی میکردی،یاد من بیافت.
وقتی شب کنار ساحل قدم زدی و به موج ها نگاه کردی،یاد من بیافت.
اگه یه دختر عینکی دیدی که تو جمع همسن و سالاش ساکته و منتظر دوستاشه،یاد من بیافت.
هر وقت گربه ای رو دیدی که زیر آفتاب لم داده یاد من بیافت.
وقتی آدمی رو دیدی که تو چیزایی که بهشون علاقه داره افتضاحه یاد من بیافت.
وقتی یه سیب زمینی بداخلاق دیدی یاد من بیافت.
کتابای نصفه نیمه خونده شده که دیدی یاد من بیافت.
وقتی یه عینک ظریف و فلزی،با شیشه های بزرگ و قطور دیدی یاد من بیافت.
هر وقت کانورسای رنگی دیدی یاد من بیافت.
هر وقت نرگس و بابونه دیدی یاد من بیافت.
وقتی پاکنهای فانتزی و رواننویس های خوشرنگ دیدی یاد من بیافت.
وقتی dead boy detectives رو دیدی یاد من بیافت.(comfort showی من تا ابد)
وقتی کلاغ سفید،سرود کریسمس،پسر هزارساله،از تابستان تا تابستان و اکو رو خوندی یاد من بیافت.
موقع دیدن چارلی و کارخانه شکلات سازی یاد من بیافت.
وقتی محسن نامجو خوند «من هستم همان تک درختی..» یاد من بیافت.
وقتی صدف جمع میکنی یاد من بیافت.
غذاهای تند که خوردی یاد من بیافت.
هر وقت فولکلور خوندی یاد من بیافت.
هر وقت که حس کردی زندگی کافی نیست ولی بیش از حده یاد من بیافت.
هر وقت بستنی شکلات کاراملی خوردی یاد من بیافت.

هر وقت با وسایلت حرف زدی یاد من بیافت.
هر وقت به آدما حسودی کردی یاد من بیافت.
آهنگای مانسکین و دامیانو دیوید رو که شنیدی یاد من بیافت.
کلاغ های خنگولی گوگولی رو که دیدی یاد من بیافت.
نون توموشی که خوردی یاد من بیافت(معتادم دوستان،معتادددد).
هر وقت فکر کردی چقدر «مرگ» عجیب و جالبه یاد من بیافت.
جدول که حل کردی یاد من بیافت.
زحل رو که دیدی یاد من بیافت.
هر وقت حس کردی هیچ دوستی نداری،یاد من بیافت.
تاس های چندجهی و مهره اسب که دیدی یاد من بیافت.
وقتی از چتجیپیتی استفاده کردی یا تو ویکی پدیا راجب یه چیز بی اهمیت خوندی یاد من بیافت.
وقتی «اندوه» فاضل نظری و رباعی ۵١ خیام رو خوندی یاد من بیافت.(از بین محدود شعرهایی که خوندم این دوتا رو خیلی دوست داشتم)
هر وقت دلت خواست بچه های شلوغ و پرسروصدای همسایه پشتی رو بندازی تو دریا برای کوسه ها یاد من بیافت.(الان که اینو مینویسم ساعت ٣:۴٠ دقیقه ظهره و بچهشون با همراهی باباش داره تو میکروفن جیغ میزنه)
هر وقت انجیر معابد دیدی یاد من بیافت.

هربار که weathering with you رو دیدی یادم بیافت.
هر وقت دلت میخواست جز کسایی باشی که تو جمع با همه راحت ارتباط میگیرن و عضوی از جمع های بزرگ و صمیمی باشی ولی حس میکردی که نمیتونی یاد من بیافت.
هر وقت cry baby و nurse's office ملانی مارتینز رو شنیدی یاد من بیافت.
هر وقت چیزایی خریدی که خیلی دلت میخواست ازشون استفاده کنی با اینکه میدونستی نمیتونی یاد من بیافت.
هر وقت ساعت جیبی دیدی یاد من بیافت.
هر وقت اکسسوریای سنگی دیدی یاد من بیافت.
هر وقت حس کردی تو خلأئی یاد من بیافت.
هر وقت حیوونای پولیشی دیدی یاد من بیافت.
پاستل روغنی که دیدی یاد من بیافت.
کلاهدوز رو که دیدی یاد من بیافت.
رنگ سبز و نارنجی رو که کنار هم دیدی یاد من بیافت.
دایناسور و کوسه که دیدی یاد من بیافت.
پیکی رو که دیدی یاد من بیافت.
هر وقت حس کردی پایان یه متن شبیه پایان نشده یادم بیافت.
هر وقت حس کردی جهان خیلی بزرگه و دنیا خیلی کوچیکه یادم بیافت.
هر وقت فامیلیمو تو شعرا و نوشته ها شنیدی یادم بیافت.
هر وقت از کنار یه خونه ویلایی با در زرد/کرم گذشتی یادم بیافت.
هر وقت اوریگامی درست کردی یادم بیافت.
هر وقت حس کردی وراجی یادم بیافت.
هر وقت دلت برا حسی که دیدن آنشرلی،زنان کوچک،هایدی،بینوایان و باخانمان برای اولین بار داشت تنگ شد یادم بیافت.
هربار که آرزو کردی زندگیت بیفایده نباشه یادم بیافت.
هربار که x رو قشنگ کشیدی یادم بیافت.
روح های کوچولو و گربه های فضایی که دیدی یادم بیافت.
پ.ن: لطفا اگه جدیجدی مردم یادم نیافتین.بذارین فراموش بشم و در آرامش باشم.