️ «عروسک صورتی»
هیچکس نفهمید دقیقاً چه ساعتی زمین لرزید. فقط میدانم که آسمان قبلش رنگ عجیبی داشت، مثل نفس آخر یک غروب.
من هنوز صدای خندهاش را در گوشم دارم — خندهای که با باد قاطی میشد و میان کوچههای خاکی میرقصید.
عسل پنج ساله بود. موهای فرفری داشت و همیشه لباسهای صورتی میپوشید چون میگفت:
«صورتی رنگ دل ماماناس، نه؟»
آن روز، درست ده دقیقه قبل از انفجار، روی پلهها نشسته بود و برای عروسکش لالایی میخواند.
میگفت: «بخواب عروسک من، بخواب تا مامانم بیاد و باهم بریم پارک…»
من از پنجره دیدمش. لبخند زدم. هیچوقت نفهمیدم آخرین بار است که میبینمش.
بعد زمین مثل یک موجود خشمگین نفس کشید.
صدا آمد — صدا نه، فریاد آجرها، جیغ شیشهها، نالهی مادرها.
وقتی گرد و خاک نشست، همه چیز خاکستری بود. ساختمانها زخم داشتند. هوا بوی فلز و دود میداد.
و میان آن همه ویرانی، فقط او بود که آرام افتاده بود وسط خیابان.
نه خودش، عروسکش.
لباسش پاره بود، اما هنوز همان رنگ صورتی را داشت.
باد از لای موهای نخنماش میگذشت. انگار میخواست آرامش کند.
مادرش هنوز دنبال او میدوید، اسمش را صدا میزد، نفسنفس میزد، زمین را میزد.
هیچکس جرات نکرد بگوید چیزی از آن اتاق کوچک باقی نمانده.
و من فقط نگاه میکردم. نگاه میکردم به آن عروسک افتاده روی زمین.
به آن تکهی کوچک از دنیای عسل که حالا تنها مانده بود.
کسی عروسک را برنداشت.
شاید چون همه میدانستند، هرکس آن را بلند کند، باید جواب اشکهای مادرش را هم بدهد.
روزها گذشت، مردم رفتند، دیوارها پاک شدند، ساختمانها باز ساخته شدند.
اما هنوز، گاهی وقتها، وقتی باران میبارد، بوی خاک نمخورده و صدای خندهی دختربچهای از دور میآید.
میگویند روحش هنوز همان حوالی میچرخد، دنبال عروسکش.
و من، هر بار که از آن کوچه رد میشوم، کفشهایم را آرامتر روی زمین میگذارم.
نکند بیدارش کنم.
نکند دوباره زمین بلرزد از دلتنگی.