گرینویچ

بسم الله الرحمن الرحیم.

به خوبی همه چیز یادم میاد، منظور گذشته هستش. مرگ راه درستیه،حالا که بهش نزدیک میشم،گذشته روشن تر از آینده برای من شده، آینده ای که ممکنه همین الان با یک مگنومی که تو دست طرف هستش، همین اینجا شروع نشده تموم شه. اگر بخوام بگم همه چیز از تولد من شروع شده اشتباه هستش. اشتباه اونجایی بودش که من متولد شدم و شروع اونجایی بودش که قلب و روح من مسیر زندگیشو گم کرده بود.
جای از زندگی هستش که خودت تصمیم میگیری مسیری که پیش روت هستو مشخص کنی. تو زندگی همه ما یک دستی هستش که به همه ما کمک میکنه. اسم اون دست را گذاشتن سرنوشت. حالا تو انتخاب میکنی که قبولش کنی یا پسش بزنی. اما جایی هستش که سرنوشت گوشتو میکشه میبره. گاهی درد داره،گاهی سور سات خوشیتو فراهم میکنه، از خطر نجاتت میده،همینطور شما رو به عرش میبره. به هر حال، خیلی خوب باید ازش استفاده کنی. خیلی خوب یادم میاد، زمانی که 16 سال داشتم عاشقی میکردم تا زمانی که فقط 20 سال داشتم و به دنبال قدرت بودم. حالا که 30 سال دارم دیگه مثل گذشته فکر نمی‌کنم. زمان همه چیزو عوض می‌کنه، خیلی از مسائل برام بی معنه شده. بااین حال، برای من شده یک خاطره. خاطرات هرجقدر که خوب باشن،فقط یک بدبختی دارند، اون هم مسائلی هستش که نمی‌خوای به یادشون بیاری. انقدر شفاف میان جلو چشمات، انگار همین الان ازشون رد شدی. مثل رفتار و اخلاق انسان‌ها، هم نوعان،دوستان،خویشاوندان. انسان‌ها، نمیدونم چرا قضاوتت می‌کنند، نمی‌دونم چرا فکر می‌کنند خوب می‌شناسنت. اگر به هر کدام از کسانی که این ادعا رو دارند بگی، یک خط از شناختی که از خود داریو بنویس، حتی نمی‌توانند یک جمله پیدا کنند. حالا، با چه جرائتی و چه شناختی در موردت نظر میدن؟ هیچکس مثل کسی نیست و نخواهد بود. اکثرا سعی کردیم زندگی خودمان را از روی جملات توی کتاب‎ها باسازی کنیم، اما اینطور نیست. سرنوشت ما روی کتاب نیست سرنوشت ما تو افکارمون هست، جایی که تصمیم میگیریم ادامه بدیم یا توقف کنیم.

من هم یک روز تصمیم گرفت سرنوشت خودم را عوض کنم. جایی از زندگی تو یک سنی سرنوشت من ثابت شده بود، جایی که افکار خودم گم کرده بودم جایی که زمان می‌گذشت و من هنوز خودم را پیدا نکرده بودم. درست اون زمان قدرت حرف زدنم نداشتم، دور از اجتماع بودم، قدرت تصمیم گیری نداشتم، به معنایی بهتر خودم رو گم کرده بودم.

پایان دست نوشته اول