ویرگول
ورودثبت نام
Hosna Raisi
Hosna Raisi
Hosna Raisi
Hosna Raisi
خواندن ۸ دقیقه·۱۴ روز پیش

ماه و سایه

تا به حال شده زیر نور مهتاب بخوابید و به آسمان خیره شوید و با نگاه کردن به ماه و ستارها تخیلتان را به دور دست ها بفرستید؟

با ستاره ها اشکال مختلفی بسازید و سلقمه ای به بغل دستی خود بزنید تا به او هم نشان دهید ،و وقتی متوجه میشوید او دیگر خواییده است کمی دپرس میشوید.

یا حتی به ماه نگاه کنید و تلاش کنید در آن شکل های مختلفی ببینید .

شکل هایی که حتی فکر کردن به آن در لبخند را به صورتتان باز می‌کند و باعث می‌شود با خمیازه ای بلند و طولانی در افکار خود شیرجه بزنید و در خوابی عمیق غرق شوید.

همینطور که شما خواب هفت پادشاه را می‌بینید در قسمت دیگری از جهان ، در هزاران هزار کیلومتر آن طرف تر ماه لبریز از شادی بود زیرا انتظار هایش به سر رسیده و شب فرا رسیده بود و می‌توانست دوست خود را ملاقات کند

-

ماه زمان زیادی را به انتظار این لحظه سپری کرده بود و این سخت ترین کار زندگی اش بود زیرا هیچ کس با او هم دم نمیشد.

خورشید همیشه سرش شلوغ بود زیرا روز ، شب و حیات کل موجودات کره زمین به او بستگی داشت.

خورشید هزاران سال بود که بدون استراحت و پیوسته کار کرده بود.

زمین هم خیلی کار داشت، باید وضعیت آب و هوایی خود را کنترل می‌کرد تا به انسان ها صدمه نزند ،دریا را کنترل می‌کرد تا انسان ها را نبلعد(غرق نکند) و به شهر ها نریزد (سونامی) و کوه ها را مجبور کند که استوار بمانند و تکه سنگ های خود را روی جانداران نریزند.

هرچند که با وجود مراقبت های زمین آنها باز هم کار خود را می‌کردند که این موجب غضب (خشم) زمین و لرزش هایی به مراتب زیاد یا کم در سطح خود می‌شد.(زمین لرزه)

باقی سیارات هم او را چیزی جز یک سیارک کوچک نمی‌دانستند و علاقه ای به محاربه با او نداشتند و یا خیلی بزرگ بودنند که ماه از گفتگو با آنها حراس داشت.

در کل منظومه شمسی زمین و خورشید تنها سیاراتی بودنند که ماه از آنها نمی‌ترسید و با او خوش بر خورد بودنند (بجز مریخ که علاقه زیادی به دوستی با ماه داشت ولی ماه هم مثل باقی سیارات از موجودات فضایی ساکن بر او می‌ترسید )

یکی از بهترین کار هایی که ماه در این سال ها کرده بود کمک به خورشید بود.

چون خورشید نمی‌توانست هم زمان به دو نیم کره زمین نور بتاباند و به اصطلاح یک طرف روز بود و یک طرف شب و نگران بود برای ساکنین نیم کره تاریک مشکلی پیش بیاید پس از ماه کمک خواست تا نور او را بازتاب کند تا مردم آن طرف مقداری نور داشته باشند و این عمل موجب علاقمند شدن مردم زمین به ماه شد و دوستی ماه و زمین بیشتر شد.

بعد از این اتفاق ماه خیلی خوشحال شد ولی مشکل آنجا بود احساس تنهایی شدیدی می‌کرد چون با وجود داشتن دو دوست خوب ، کسی را برای حرف زدن نداشت .

زمین باید مراقب وضعیت آب و هوایی خود می‌بود و خورشید هم باید به موجودات زمین نور و گرما میداد تا زنده بمانند و ماه که کاری جز بازتاب نور خورشید نداشت، حسابی غمگین و محزون بود.

این قضیه تا سال ها ادامه داشت تا اینکه ۹روزی زمین متوجه دل شکستگی ماه شد و برای سر حال آوردن ماه دو چشم تیز بین به او داد و به ماه گفت : تماشا کردن زندگی انسان ها می‌تواند تجربه جالبی برای او باشد و کمی حالش را بهتر کند .

ماه از هدیه ای که گرفته بود بسیار خوشحال شد، هدیه ای که زندگی او را زیر و رو کرد‌.

او توانست ببیند که خورشید زرد است و زمین رنگ هایی همانند سبز،آبی و سفید دارد که حتی از دور هم نمایان است .

کمی که دقت کرد متوجه شد حتی می‌تواند درون زمین را هم ببیند.

پس آن انسانی که زمین و خورشید اینهمه برایش تلاش می‌کردند این بود ،

گاهی آلوده به هر گناهی و گاهی زلال تر از رودی روان که از دل زمین چشمه می‌گیرد و حیات موجودات است.

ماه با تماشا انسان ها احساسات مختلفی را تجربه کرد شادی،هیجان،غم،خشم و درد احساساتی بود که تماشا انسان ها به او آموختتا اینکه روزی ماه با شخصی جدید به نام "سایه" آشنا شد.

سایه همیشه همراه انسان ها بود و با خوبی و بدی روزگار اشنا ؛ سایه دوست صمیمی خورشید بود و از وقتی که اولین موجود یعنی دایناسور به زمین آمد و خورشید مشغول به کار شد سایه به او کمک می‌کرد.

اوایل سایه هرجا که نور خورشید می‌تابید همراه موجودات میرفت و خبر ها را به گوش خورشید که همیشه نگران انسان ها بود می‌رساند تا اینکه متوجه شد موجودات نیاز به استراحت دارند و در روشنایی مطلق نمی‌توانند بخوابند پس سایه زمین را دوقسمت کرد و یک قسمت آن را برای خودش برداشت و آن را تاریک کرد،که بعد ها انسان ها نام آن را شب گذاشتند .

پس از گذشت چند سال از این روال و آمدن انسان ها سایه متوجه شد موجودات در تاریکی مطلق به مشکل می‌خورند و ایده کمک گرفتن از ماه را در سر خورشید انداخت و اینگونه مهتاب هم بوجود آمد و این مشکل هم حل شد.

خورشید و زمین خیلی برای سایه احترام قائل بودنند چون اگر او نبود انسان آرامش الان خود را نداشتند.ـ

خوشید از قول سایه به ماه گفته بود:«روزی میام و تو را با خود به زمین میبرم تا بدانی در جمع اشرف مخلوقات چه میگذرد و به شرایط کنونیت راضی شوی.»

ماه با این حرف انگیزه بسیاری گرفت و با همان انگیزه و شور سال ها به انتظار نشست.اوایل انتظار برایش چیز جدیدی بود، تایمی که حس بی مصرف بودن نمیداد؛ هیچ کاری نمیکرد ولی همین که صبر میکرد تا زمان بگذرد انگار کار خاصی بود، شاید هم واقعا کار خاصی بود. در یکی از همین روز ها خوشید به ماه گفت:«سایه به زودی ملاقاتت میکند،اماده هستی؟»

ماه گفت:«بالاخره وقتش رسید،از خوشحالی میخواهم زمین را بغل کنم. »

تا این حرف را زد سیارات به پچ پچ افتادنند و جو عجیبی فضا را برداشت.

زحل رو به زمین گفت:«تو که نمیخوای این کار رو بکنی درسته؟»

ماه گفت:«چه کاری؟»

زحل با لحن همیشه مهربانش پاسخ داد:«حلقه های من رو میبینی»

ماه گفت:«اره،و خیلی هم زیبا هستند»

زحل گفت:«حلقه های من نتیجه بغل کردن قمرم هستند»

ماه هنوز گیج بود و منظور زحل را نفهمیده بود پس مشتری توضیح داد:«این یک خاطره دردناک برای زحل است ولی تجربه ای مهم برای کل منظومه شمسی محسوب میشود که باید درس بگیرند قضیه از این قرار است که زحل رابطه خیلی نزدیکی با قمر هایش داشت هر روز با هم حرف میزنند و بهترین دوستان هم بودنند تا اینکه روزی و تصمیم گرفت تصمیمی ترین قمرش را بغل کند و همان لحظه قمر در هم شکست» مشتری مکثی کرد و ماه با ناراحتی گفت:« بعدش چیشد؟»

مشتری ادامه داد:«قمر تصمیم گرفت همیشه دور زحل بگردد و به شکل دیگری کنار او باشد»

نپتون که دور تر از همه بود و صدایش به زور شنیده میشد گفت:«برای همین ما تصمیم گرفتیم داشتن ارتباط نزدیک با همدیگه خطرناکه وقرار شد همه از دوستی دوری کنیم »

ماه گفت:«ببخشید زحل من چیزی در این مورد نمیدونستم ولی نظرم شما برداشت ضعیف و بزدلانه ای از این واقعه داشتید»

این حرف همه حاضران شوکه کرد حتی زمین و خورشید هم متعحب شدنند.

مریخ گفت:«منظورت چیست؟»

مشتری گفت:«یعنی تو یک قمر کوچک از خورشید و یا حتی من که هزاران برابر از تو بزرگ تر هستیم بیشتر میفهمی؟»

زمین به پشتیبانی از ماه گفت:«اول حرفش را بشنوید بعد قضاوت کنید»

ماه گفت:«نزدیکی واقعی همیشه خطر دارد ولی زندگی بدون آن بی معناست،درست است که زندگی متعلق به موجودات زنده است ولی من معتقدم زحل و قمرش بیشتر از خیلی از موجودات زنده ای زندگی کردنند. شما میتوانستید درس بهتری بگیرید مثل اینکه عشق و دوستی حقیقی در هر شکلی وجود دارد و همیشه زیباست؛درست است که قمر شکسته ولی با این حال در کنار دوستش است و زیبایی بی نظری دارد.»

در همین حین حضوری جدید به سخن امد و گفت:«رابطه زحل و قمرش من را یاد برداشت شاعران ایرانی از شمع و پروانه می اندازد،

"" بیا تا شمع هم پروانه ی هم یار هم باشیم در این گلشن، بهار هم گل هم خار هم باشیم ""»

ماه متعجب به جغدی که در فضا داشت پرواز میکرد نگاه کرد. چنین چیزی غیر ممکن بود.

جغد دوباره به سخن امد و به شوخی گفت:«فکر کنم اگر دهن داشتید،دهانتان باز مانده بود» و خودش به شوخی خودش خندید و بعد از اینکه توسط دیگران همراهی نشد گفت:«درسته،یادم رفته بود شما نمیدونید خنده و شوخی چیه»

خورشید گفت:«سایه همیشه کار های غیر منتظره انجام میده»

ماه با شوقی غیر قابل کنترل در صدایش گفت:« ایا تو سایه هستی؟»

جغد یا همان سایه جواب داد:«پس منتظر چی هستی بزن بریم.»

ماه بی معطلی گفت:«ولی چجوری؟»

جغد شیشه ای از زیر پر هایش بیرون اورد و به نوکش گرفت و گفت:«بیا داخل این»

ماه گفت:«من خیلی بزرگم چطور داخل اون جا بشم؟»

سایه گفت:«این کار خودمه تو فقط چشماتو ببند فکر کن بخش کوچیکیت داخل شیشه هست»

ماه دستور سایه را دنبال کرد و ان ها تا دقایقی بعد در راه زمین بودنند.

ادامه دارد...

۳
۱
Hosna Raisi
Hosna Raisi
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید