ویرگول
ورودثبت نام
...  .
... .
...  .
... .
خواندن ۴ دقیقه·۶ روز پیش

پست توی پست

«حس میکنم میخوام یه چیزی بگم ولی فک کنم کل اون متن قراره نمیدونم باشه. خیلی وقته ننوشتم.

دلم میخواد با دوستام برم بیرون اما نمیخوام برم.

دلم میخواد کل روز سرمو با کار پر کنم ولی اخرش هیچ کاری نمیکنم.

دلم میخواد ساکت باشم اما حرف میزنم.

دلم میخواد حرف بزنم اما ساکت میشم.

دلم میخواد کلی دوست پیدا کنم اما فقط یه گوشه میشینم.

دلم میخواد با کسی دوست نشم اما میبینم با چند نفر دوست شدم.

دلم میخواد از رو مانع بپرم اما فقط دورش میزنم.

دوست دارم شاد و سرحال مثل یه نو جوان باشم اما بی اعصاب و خسته مثل یه پیر زنم.

دلم نمیخواد قر بزنم و بهونه بگیرم اما اخرش دارم همین کارو میکنم.

هی میگم خودتو با بقیه بقایسه نکن اما اخرش میبینم دارم به دستاورد های بقیه غبطه میخورم.

چرا من هیچ توانایی ندارم؟

من هیچ توانایی ندارم؟

نقاشیم خوبه اما اگه بگن طراحی کن نمیتونم.

شنام خوبه اما اگه بگن سرعتی برو کندم.

شطرنجم خوب بوب که اونم الان نیست.

عکاسی تنها چیزیه که توش حس کافی بودن دارم (اونم ممکنه توش تجدید بشم بخاطر غیبت)

حالا توانایی رو بیخیال، نسبت به یه ادم چطور؟

خواهر خوبی برای خواهر و بردر کوچک ترم هستم؟ نه!

دختر خوبی برای مادرم هستم؟ نه!

دختر خوبی برای پدرم هستم؟ قطعا نه!

دوست خوبی هستم؟ نمیدونم.

بیخیال...

یه مشکل دیگه اینه که احساسات یه نوجوون رو دارم ولی افکار یه بزرگسال، وقتی به حس هایی که دارم فک میکنم حس میکنم یه بچه احمقم چون میدونم این حسی که دارم منطقی نیست، اما خب در عین حال من هنوز یه نو جوانم حق دارم یسری احساسات رو داشته باشم اما از داشتنش خجالت میکشم.

این متن رو دیگه ادامه نمیدم. نوشتنش مثل یه یاد اوری ازار دهندس.

البته در حال حاضر همه چیز ازار دهندس.

این پست رو پاک نمیکنم که برای خود ایندم داشته باشمش.

خوشحالم که به هر حال کسی نمیخونه.»

«صفحه ویرگول رو بستم و به سقف اتاقم خیره شدم. همون شبی که فرداش قرار بود با بچه ها بریم بیرون پیام داد کار داره و نمیتونه بیاد. حس میکنم کاری نداشت و فقط نمیخواست بیاد تا اینکه اینو تو صفحه ویرگولش دیدم. الان دیگه مطمئنم که کاری نداشت و فقط نمیخواست بیاد. اونم بعد این همه اصراری که بهش کردیم؟

از دستش ناراحتم ولی دلم هم نمیاد چیزی بگم. شاید اگه میومد حالش بهتر میشد. چرا وقتایی که حس خوبی نداره فقط قایم میشه؟ یا برنامه کنسل میکنه یا مدرسه نمیاد... اخرشم میاد یه دلیل مسخره میاره.

نمیفهمم الان ما باهم دوستیم یا نه.

تو این چند سال تاحالا ندیدم ناراحت باشه،اگه میدونست من اکانت ویرگولش رو دارم کاملا مطمئنم این پست رو نمیزاشت.

به من چه اصا؟

امروز خیلی با بچه ها خوش گذشت ولی دو نفر از شش نفرمون نبودن، یکیش که همین خانومه، یکیشونم اصا نه زنگ جواب میده نه انلاین میشه، از یه جایی به بعد حس کردیم داریم مزاحمش میشیم و دیگه پیام ندادیم و زنگ نزدیم، هرچند به اونم گفتیم که بیاد و نیومد.

خب دیگه برای امروز بسه خیلی خوابم میاد، بچه ها یادتون نره لایک کنید

راستی راجب این دوتا دوستم چی فکر میکنید؟

نظرتون رو حتما کامنت کنید.

از این به بعد بیشتر پست میزارم،سعی میکنم همه کامنت ها رو جواب بدم^_^»

«خب سلام بعد مدتها،

من معمولا اینجوری پست نمیزارم و این اولیشه(که احتمالا موقته)

اینا پست های دوتا از دوستام بود که بعد از اینکه از مدرسه رفتن ندیدمشون، اره من یکم بهشون بی محلی کردم ولی نمیخواستم اینطوری برداشت کنن، درضمن نیومدن بهم بگن که باهاشون برم بیرون فقط توی گروه پیام دادن منم ندیدم.

نمیخوام راجب اینکه چرا باهاشون سر سنگینم توضیح بدم و کلا نمیخوام راجب این موضوع با کسی حرف بزنم، ولی.... پس حسمو چیکار کنم؟

اخرش گفتم:(درسته که با کسی حرف نمیزنم ولی حدقا میتونم راجبش بنویسم)

پس دارم مینویسم. اوکی این پست قطعا موقته که چون عملا دارم چرت و پرت میگم.

بنظرتون اگه یه دستگاه وجود داشت که ادما میتونستن احساسات هم رو درک کنن چی میشد؟

حتما تو یه پست راجبش مینویسم بنظرم باحال میشه.

اهان راستی دیشب یهو یه سوسک گنده دیدم که خیلی تند این ور و اون ور میدوید بعد رفت رو دیوار و من اروم با دمپایی قطور خواهرم نزدیکش شدم، چون خیلی سریع میدوید تصمیم گرفتم دمپایی رو سریع بهش بزنم و بعد بام، سوسکه عملا تو دیوار ترکید و افتاد رو زمین، هنوز جنازش جلوی در حمومه و خونش رو دیواره... اهان یه چیزی، قبلا راجب عروس هلندیم بهتون گفته بودم درسته؟

که اصلا دستی نیست و با اینکه سه ساله داریمش هنوز از ما میترسه، امروز به طرز عجیبی روی سر داداشم نشست و چند ساعت بعد روی سر منم نشست و حتی روی دستم اومد! از بستنیم هم خورد

اولش فکر کردم بالاخره داره دستی میشه تا اینکه فهمیدم اب و غذاش تموم شده و برا همین سمت ما میاد، خیلی تشنش بود.

اخه همیشه خواهر کوچیکم مراقبشه و الان چند روزه نیست، ماهم کلا حواس پرتیم، البته الان حالش خوبه تو قفسش نشسته داره نوکشو رو هم میمالع، فک کنم یعنی خوابش میاد.

گفتم خواب، کاش امشب بتونم زود بخوابم که ساعت خوابم درست بشه،

صب کن....

از اول اومدم چی براتون بگم؟

اهان راجب دوستام یا یه جورایی دوستای قبلیم بود.

به معنی واقعی کلمه پرش افکار پدرمو در اورده، نمیتونم هیچ کاری رو کامل انجام بدم. حتی نمیتونم یه متن منسجم بنویسم، البته میتونم! پست های قبلی پیجم هست. اگه بخواد یه داستان یا روایت باشه حواسم اصلا پرت نمیشه اما وقتی میام عادی حرف بزنم صد تا چیز یهو تو ذهنم میاد.

زیادی نوشتم، تا چند روز دیگه منصرف میشم و با خودم میگم این چرت و پرتا چی بود نوشتی و میام این پستو پاک میکنم.»

پست هایی که اصلا جود ندارن.

پستدوستیویرگولافکار و احساسات
۰
۰
...  .
... .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید