ویرگول
ورودثبت نام
...  .
... .
...  .
... .
خواندن ۶ دقیقه·۲۱ روز پیش

❝Triangular troubles ❞3

❝Triangular troubles ❞

❞دردسر های مثلثی❝

"اسکارلت"

دارم میرم دزدی! قبلا از اینکارا کرده بودم ولی نه تا این حد.. اونم روز اول مدرسه! تازه چی؟ زنگ تفریح اول! من همیشه قبل از انجام اینکارا چند تا سوال از خودم می‌پرسیدم ولی فعلا وقت ندارم..

همین الان مدیر از دفترش اومد بیرون و مطمئنم که کلید همراهش نیست.

باید طوری رفتار کنم که انگار باهاش کار دارم

خیلی سریع و با ملاحظه در اتاق مدیر رو باز کردم و سریع پریدم داخل. امیدوارم کسی ندیده باشتم.

خدایا خواهش میکنم کلید رو رو میز گذاشته باشه. قول میدم از این بعد بچه ی خوبی میشم فقط لطفا رو میز باشههه

نگاهم را روز میز می اندازم و به هر طرف سرک میشم. با دیدن کلید، نفس راحتی میکشم.

حالا باید.. به مغزم فشار بیارم و ببینم کدوم کلیده!

روی کلید ها نوشته شده که هرکدام برای کجان. ولی من خوندن نوشتن بلد نیستم!

ناگهان نگاهم به کلید عجیبی میفتد که نوشته نداره. زنگ زده و قدیمی به نطر میرسه. حس اسکارلتیم.. نه ببخشید حس کیوُییم بهم میگه که همینه. خب خدا کنه همین باشه چون من همینو برداشتم.

سریع دسته ی کلید ها رو روی میز انداختم و با کلیدی که امیدوارم برای انباری باشه به سمت در دویدم.

رو به روی در ایستادم. نفس عمیقی کشیدم و قصد باز کردن در رو داشتم که ناگهان دستگیره ی در از آنطرف کشیده شد. به نظر می‌رسید مدیر باشد.

خودم را به دیوار چسباندم. باید اینکه قبل از هرکاری نفس عمیق بکشم را جزو لیست کارای مهمی که قبل از ماجراجویی انجام میدم اضافه کنم!

یعنی ممکنه من رو ببینه؟ باید طوری وانمود کنم که انگار منتظرش...

ناگهان متوجه میشم که مدیر مشغول صحبت کردن با کسی می‌شود.

فرشته ی نجات من! وایسا.. صدای الکسه!!

نمیدونم راجب چی صحبت می‌کنه ولی همین الان باید اتاق رو ترک کنم

آروم سرم از در بیرون میبرم و به مدیر نگاه میکنم

مدیر به در تکیه داده. نمیدونم چطور باید فرار کنم. فکر کنم الکس هم این رو فهمیده، البته امیدوارم

"الکس"

با بی میلی از پله ها بالا رفتم. و اسکارلت رو دیدم که وارد اتاق می شد.

باورم نمیشه. انقدر دوست داره تو انباری رو ببینه؟ مگه اونجا چی داره؟

میخواستم برم تو اتاق پیش اسکارلت. میتونستیم بعدش به بهونه ی اینکه با مدیر کار داشتیم خیلی راحت جمعش کنیم، ولی اصلا دلم نمیخواد دروغ بگم.

ناگهان متوجه مدیر شدم که به سمت اتاق حرکت می‌کرد. اوه نه.. اسکارلت قطعا توی دردسر بود

در حال کشیدن دستگیره ی در بود که من بدون فکر به سمتش دویدم و مکالمه را شروع کردم.

_ببخشید! درباره ی مسابقه ای که تو صف دربارش حرف زده بودید ی سوال داشتم.. درواقع چند تا سوال! وقت دارید؟

میخواستم برای اسکارلت وقت بگیرم که سریعا از اتاق بیرون بیاد. اما مدیر به در تکیه داده بود. در نصفه نیمه باز بود و اسکارلت را دیدم که سرش را از آن بیرون آورده بود. فکر کنم متوجه من شده باشد.

#حتما عزیزم

_خ..خب.. آ.. گفتید که نقاشی های هر پایه باهم مقایسه میشن درسته؟ مثلا مسابقه ی پایه ی ما با مال ششم یکی نیست؟

#تمام پایه ها درباره یک موضوع نقاشی می‌کشند ولی نقاشی های دانش آموز های هر پایه باهم مقایسه میشه. نگرانش نباش، قرار نیست نقاشی های پایه ی شما با مال پایه های بالا تر مقایسه بشه.

_ااا خب...

کمی عقب تر رفتم که شاید مدیر هم جلو تر بیاید. جواب میده؟

_فقط فکر کنم وسط راه باشم ببخشید.. یکم میرم عقب تر.

مدیر هم کمی از در فاصله گرفت. خب خداروشکر کار کرد. اسکارلت را دیدم که خیلی خیلی آرام در را باز میکرد.

سریع شروع به صحبت کردن کردم تا مدیر صدای باز شدن در را نشنود.

_ااا خب گفته بودید که باید یک دنیای خیالی رو نقاشی کنیم. دقیقا چطوری باید همچین دنیایی رو بکشیم؟ مثلا ی قسمت یا ی خونه‌ ای تو اون دنیا باشه، چند تا از موجودات اون دنیا باشه، ی تصویر کلی و بزرگ از اونجا یا چیز دیگه ای؟

#هرچیزی که بخوای. حتی میتونی آدم های اون دنیا رو بکشی، فقط چیز های جدید باشن که از ذهن خودت ساخته شدن. همه ی چیز هایی که خودت گفتی هم قابل قبوله.

_اووو خب، گفته بودید تا کی وقت هست؟

#نگران نباش این برنامه برای ۲ تا ۳ ماه آینده هست. فقط خواستم از الان خبر بدم

اسکارلت رو دیدم که بالاخره بیرون آمده بود. خیالم کمی راحت شد.

_او خب..ببخشید که وقتتون رو گرفتم.. ممنون

#خواهش میکنم

مدیر برگشت تا وار اتاقش شود

#اوه اسکارلت! ندیدمت.

+او من... منتظر بودم تا الکس..

مکث طولانی ای کرد.

+سوالای هنریش تموم بشه

#خیلی خب. کم کم زنگ میخوره، برید پایین برای صف بستن

مدیر وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.

میخواستم سر اسکارلت داد بزنم که شروع به خندیدن کرد.

چیزی نگفتم و منم با خنده های اسکارلت به خنده افتادم. خب.. اگه خندم بگیره، یکم زیاده روی می‌کنم.

هر دویمان به دیوار تکیه داده بودیم و میخندیدیم. البته اسکارلت نشسته بود.

_خدای من خدای من

+وای وای وای وای وااااییییی

هردو در حال خندیدن بودیم. ولی ترس در صورتمان مشخص بود. انگار از استرس زیادی به خنده افتاده بودیم.

بعد از مدتی دست از خندیدن برداشتیم

_سکسکه*

+وای‌..وای خدا...میتونی بیای کمکم بلند شم؟

دست اسکارلت را میگیرم و بلندش می‌کنم.

_سکسکه* قمقمم بالاست. میرم آب بخورم

تا گفتم زنگ خورد. باید صف می بستیم و می‌رفتیم بالا، اما اصلا حوصله ی صف نداشتم.

+بیا بریم بالا

_خیلی خب.. امیدوارم بعدا گیر ندن

+اگه گیر دادن بگو اسکارلت مجبورم کرد

_مشکلت چیه که همه چیز رو میندازی گردن خودت؟

+من خود مشکلم.

_معلومه

+بریم بالا

_سکسکه* باشه

آرام از پله ها بالا میرفتیم. وای خدا! اصلا حواسم نبود. اسکارلت جان همین الان کلید رو از دفتر مدیر کش رفتن!

_جدی جدی کلید رو برداشتی؟

+آره

_اسکارلتتت جدی؟؟

+گفتم کیو صدام کن!

_عادت ندارم‌

+عادت کن

_در هر صورت، کلید رو بعدا برگردون

+فکر میکنی برنمی‌گردونم؟

_منظورم اینه که ازش برای باز کردن انباری استفاده نکن

+پس همه ی این کارارو برای چی کردم؟

_من که گفتم اینکارو نکن!

+حالا که کردم. چون میخواستم درش رو باز کنم

_جدی فقط به خاطر دیدن ی نور قرمز میخوای توش رو ببینی؟

+شاید

سکوت بینمان حکم‌فرما شد. وارد کلاس شدیم و سر جایمان نشستیم

_باورم نمیشه روز اول مدرسه، اونم زنگ اول همچین کاری کردیم.

+خودمم باورم نمیشه. بعد از این ماجرا حتما بهشون میگم کلید رو برداشتم.

_جدی میخوای بهشون بگی؟

+آره

چیزی نداشتم که بگم. فقط باورم نمیشد که میخواست بعدا بهشون درباره ی کلید بگه. البته اگه خودمم بودم احتمال داشت بگم ولی اونقدر مطمئن نبودم.

بقیه ی بچه ها کم کم وارد کلاس شدند

خیلی آروم دم گوش اسکارلت گفتم:

_میشه ازت خواهش کنم نری سراغ انباری؟

+چرا همچین خواهشی میکنی؟

_برای بار هزارم میگم. از دردسر متنفرم. تازه کسی که براش بد میشه تویی نه من. به خاطر خودت میگم

+فعلا میزارمش برا بعدا. برا امروز هیجان بسه

_کلا انجامش نده! کلید رو هم همین امروز پس بده

+میدونی چقد دعوام میکنن برای برداشتنش؟ یا اینکه امروز چقدر ترسیدم؟

_مگه قرار نبود بعدا دربارش بهشون بگی؟

+ولی بدون باز کردن در انباری تمام دعوا ها برای هیچ و پوچ اتفاق میفته

معلم وارد کلاس شد. دیگه وقتی برای بحث نمونده بود.

*****

زنگ آخر خورده بود و تو حیاط منتظر ایستاده بودیم

طی زنگ تفریح های بعدی با اسکارلت بهتر کنار اومده بودم چون درباره ی چیزی به جز انباری حرف زده بودیم..

هنوزم میخوام جلوش رو برای رفتن به انباری بگیرم ولی فکر نمی‌کنم تلاش هام جواب بدن

+هی الکس، کی میان دنبالت؟

_او.. دیر. درواقع مامانم زود میاد ولی با مدیر و معلما کار داره پس دیر میرم.

+میای بریم بیرون وایستیم؟

_نمیدونم. معلما میزارن؟

+برا چی نزارن؟ بریم دیگه

_خیلی خب

جلوی در مدرسه ایستاده و منتظر بودیم.

به سمت درختی رفتم و دستم را به یکی از شاخه های محکمش گرفتم.

+میخوای ازش بری بالا؟

_اینجا نه

+چرا؟

_ چون کسی نیست که حواسش بهم باشه

+ینی حتما اگه بخوای از درخت بری بالا ی نفر باید حواسش باشه؟

_خودم دوست دارم تنهایی برم ولی اگه مامانم برسه اینجا و ببینه همچین کاری کردم کارم ساختست. تازه معلما هم هستن

+اها

_به نظرم بیا برای یبار هم که شده ی جا آروم بگیریم

+حتما

به نوشته های روی دیوار و تابلو ها نگاه می‌کردم. ولی هنوز بلد نبودم بخوانم.

واقعا میخوام ی روز بفهمم روی اینا چی نوشته. خودم بخونمشون

_میای بریم بشینیم؟ همین کنار ی صندلی هست

+اوهوم

نشستیم و گرم صحبت کردن شدیم

خوشحال بودم که بالاخره باهاش کنار اومده بودم

البته امیدوارم

پایان پارت ۳

لطفا نظراتتون رو بنویسید☆

دوستیمدرسه
۵
۰
...  .
... .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید