
اگر فیلمِ در حال و هوای عشق، ساختهی وونگ کار وای رو ندیدید، این مقاله رو ادامه ندید.
داستانی در تجلیل عشق، کاملا واقعگرایانه و پر از مفاهیمی زیبا!
داستانپردازی خطی و گاها غیر خطی به زیبایی داستان میافزاید. لوکیشنها به دقت انتخاب شدند. خبری از سکانسهای رمانتیک نیست. این دقیقا چیزیست که ما باید شاهد آن باشیم. داستان هر چند نه به طور سنگین، ولی چند باری بیننده را فریب میدهد. البته بسیار هوشمندانه و بلافاصله حقیقت را نمایان میکند. موسیقی، موسیقی بینظیر است. اثر ذهن زیبای شیگرو اومه بایاشی و مایکل گالاسو. استفاده از اسلوموشن در سکانسهایی که تا به حال استفاده نشده است. دود سیگار، پیادهروی بازیگر زن و ... . شخصیت سازی از مهمترین امتیازات فیلم است.
در شروع داستان، حوالی دههی شصت، دو خانواده دو عدد واحد در یک ساختمان (و همزمان) و یک طبقه را اجاره میکنند. همزمان هم نقل مکان میکنند. کارگرها چند وسیله را اشتباها به خانهی دیگری میبرند. این نوید (پیام) جابجایی بزرگتریست. ما همسران بازیگر زن و مرد اصلی را نمیبینیم و تنها صدایشان را میشنویم. شاید چون آنها غریبه هستند!
کاراکترهای اصلی فیلم، (زن و مرد) گاها یکدیگر را در راهرو مشاهده میکنند، کم کم با یکدیگر آشنا میشوند. زن توسط مرد به رستوران دعوت میشود. نه برای خوشگذرانی. طی گفتگو مطمئن میشوند که همسران آنها با یکدیگر به این دو خیانت میکنند. نقطهی مشترکی که آنها را به هم نزدیک میکند.
علاقهمندی هر دو به داستان نویسی سبب نزدیکی بیشتر میشود. زن گاها به خانهی مرد رفته تا به او در داستان نویسی کمک کند. یک شب خانوادهی همسایه (صاحب خانهی زن)، خیلی زود تر از موعد، از مهمانی به خانه بر میگردند. زن و مرد معطل میمانند تا شاید دوباره از خانه خارج شوند. بنده به شخصه برایم سوال شد که مگر قرار است چه اتفاقی بیافتد که نیازمند عدم وجود مزاحم است. من فکر میکنم کارگردان هم همین هدف را برای بیینده دارد تا به اشتباه بیفتد. زن میخواهد فقط به خانهاش برگردد در حالی که همسایهها متوجه نباشند اون در خانهی مرد همسایه بوده است.
کم کم دیگر اثری از همسران این دو در فیلم نداریم. زن با تنها کسی که صحبت میکند زن صاحب خانه است که زنی سنتیایست و مرد هم گرفتار دوستی ناباب و فارق از معناهایی چون عشق.
در اواخر فیلم مرد به زن میگوید "قرار بود ما مثل آنها نباشیم (همسرانشان) ولی داریم کم کم مثل اونها میشیم." من احساس میکنم که عشق مرد عمیق و عشق زن آتیشن و گاها با فراز و فرود میباشد (شاید چون زنها بسیار پیچیدهاند). مرد تصمیم میگیرد برای جلوگیری از شایعات برای زن، او را ترک کند، ولی سخت است.

فیلم با دقت و وسواس فراوان ساخته شده است. برای نمایش تنهایی زن و مرد معمولا در مدیوم شاتها و لانگ شاتها، آنها در وسط کادر قرار نمیگیرند و تنها نیمی از کادر را فراگرفتهاند. مرد ظاهرا برونگرا تر است. او دوستی دارد که توانایی درک مسائل پیچیده را ندارند. مرتبهای که مرد با دوستش در حال غذا خوردن است، به او میگوید، در گذشته وقتی کسی رازی داشته، به کوهِ بلندی میرفته و در آنجا درختی میافته. سپس در قسمتی از درخت، سوراخی ایجاد میکرده و راز خود را در درون سوراخ درخت، بازگو میکرده، سپس آن سوراخ را با گِل میپوشانده و آن راز تا ابد در آنجا میمانده. چرا مرد این را به دوستش میگوید. چون میل به درد و دل دارد ولی گوشی برای راز او نیست. فیلم فوق العادهاست و نمیشه تک تک بخشهایش را تحلیل کرد.
از نظر بنده زیباترین بخش فیلم، پایان فیلم است. مرد به معابد کامبوج (آنجا تنها، مردان هستند، مردانی که عشقی را لمس نکردهاند) میرود. در مقابل ستونی ایستاده و سوراخی را در دل ستون لمس میکند. سپس به همراه موسیقی شگفت انگیز و به طور حیرتانگیزی محزون، راز خود را در دل ستون سنگی فاش میکند (درخت تاب تحمل راز او را ندارد). مرد مکان را ترک می کند، بعد از آن در نمایی از سوراخ، میبینیم که با مقداری گِل همراه با احتمالا چمن یا اَلَف پوشیده شده است. سبزهها تشبیهی از قدرت و یا پاکی راز اوست. در نهایت با سکانسهایی از سقف راهروهای معابد که به نظر میرسد بسیار سنگین باشند فیلم تا لحظاتی ادامه مییابد باهمان موسیقی سحرانگیز. حقیقتا چنین پایههایی استوار، میتواند راز عشق او را در خود نگهدارد.
این فیلم جنبههای زیادی برای بررسی دارد، مانند استفادهی وسواسگونه از رنگ قرمز و ... .
این فیلم در نظر سنجی وبسایت Sight & Sound از برترین منتقدین و کارگردان جهان در سال ۲۰۱۲ به ترتیب در جایگاه بیست و چهارم و شصت و هفتم قرار دارد.