روز دوم، رهایی

داشتم درباره ی یک سوال آزاردهنده در اینترنت می گشتم که گوشی زنگ خورد، مهندس رستمی بود و گفت که گروه با کمک استادی این ترم ام موافقه. جز رستمی گزینه های دیگه ای هم بودند ولی چون خیلی ریلکس و بدون غرور و تکبره و کاراکتر بسیار راحت و ساده ای داره حال می کنم باهاش. البته حرف زدنش پیچیدس و آخر بعضی جملاتش رو متوجه نمی شم چی میگه. مات میشد آخر جمله ها. این برای من یه خرق عادت بود چرا که روال همیشگی من ازین قراره که با آدم هایی که یه دیسیپلین های خاصی را رعایت می کنن تعامل می کنم. و اینکه یه حس معمارانه ای باید از طرفم بگیرم. این حس معمارانه هم ازون کلمات عجیب غریبیه که تعریف درست درمونی نداره و فقط یه جور سلیقه و انضباطی رو می رسونه که دیگران می تونن حسش کنن. یه جور ژست، ادا اطوار یا حتی وسواس فکری، شغلی و نوع زندگی.

THAT'S NOT MY TYPE!

این استایل معمارانه چیز لزوما جذابی نیست، از بیرون جذابه و از نزدیک می تونه نه تنها که جذاب نباشه بلکه آزاردهنده باشه برای خود اون فرد و اطرافیانش. ولی هرچیزی که هست تایپ من نیست. هیچ علاقه ای به این وسواس دیگه ندارم، زندگی رو سخت می کنه. نگاه رو از ماهیت زندگی به سطح کیفی زندگی میاره و این عمق زندگی رو کم می کنه. هر چی که هست برای من نیست. هرچند من و تمام طراح های دنیا این وسواس رو دارند. (طراح منظورم طراح معمار یا نقاش یا سایت نیست بلکه منظورم کسایی اند که روحیه ی طراحی دارند، حتی اگه کارشون عنوانش طراحی نباشه.)

LIFE!

شنیدم که رستمی یه زمانی ازون دسته استادای سختگیر بوده، (زمان دانشجویی وسواس طراحیاشو نشونمون داد یه روز) تا وقتی که نزدیکای 40 سالگیش یه سکته خفیف می کنه و دستو تو میره. میزنه دنده بیخیالی. می فهمه این تو بمیری، ازون تو بیمیریا نیست. شلش می کنه. دانشجوها رو راحت تر می پذیره و زیاد سعی توی تغییرشون نمی کنه. بیشتر دنبال بهانه برای خنده است تا برای چالش. چالش دوست داره ولی چالشی که تو قالب خنده باشه. خیلی عجیبه!! ولی درس آموزه برای من!

THE BEST CURE OF PERFECTIONISM IS NOT TO BE PERFECT!

یادمه تا نزدیک کنکور شاگرد خیلی خوبی بودم توی سمپاد. منضبط، دقیق و همیشه ناراضی. به خودم نق می زدم. ایده آل گرا بودم و خستگی ناپذیر. تا اینکه یه روز چشمامو باز کردم و پرسیدم از خودم: "پس من چی؟" یه سوال جدید که بیدارم کرد که بی توجه به هویت درونیم دنبال موفقیت و رقابت بودم. رقابتی که تهش برام معنایی نداشت. دیدم که خسته ام! کودک درونم خسته بود. کلی سال کار کردم و ضدایده آل گرایی رفتار کردم. می تونستم موقع نوشتن فرمول دقت کنم خوش خط تر بنویسم ولی زور نمی زدم هر جور می شد خط رو قبولش می کردم. یا اینکه می تونستم آنتایم تر باشم ولی با تاخیر می رسوندم خودمو. یا خیلی کار عجیب و الکی دیگه. برای دوستام عجیب بود ولی برای خودم دلیلش مشخص بود. فقط می خواستم برای "خود خودم" پذیرفته بشم! بدون هیچگونه آپشن اضافه. البته این عادت به قدری بود که حتی با این کارهام ایده آل گرایی تو رفتار و تلاش هام مشخص باشه و مثلا دوستام بگن چه خوش خط می نویسی ولی خودم فکر می کردم دارم میشکنم عادتمو.

چندین سال بعد یک روز در دفتر مشغول ادیت طراحیم بودم که عکاس دفتر صدام زد گفت: تو خیلی ایده آل گرایی!!! گفتم: تو از کجا می دونی؟ گفت: تابلوعه! گفتم: خب چیکار کنم؟ و اونم گفت: فقط یه راه حل داره: "ایده آل گرا نباش!!! ". کلی به این حرفش فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که حتی نباید به خود همین داستان فکر کرد! فقط باید گاهی هر کاری راحت تره رو کرد. باید کمتر فکر کرد. مثل آدم های خیلی معمولی بود. ازونایی که مردم بهشون می خندن حتی. باید الکی تر بود، باید راحت تر خندید و آدم با خودش مهربون تر بود. خیلی وقت ها برای بیشتر بهره بردن از زندگی باید دنبال هیچ چیزی نبود. دنبال هیچ چیزی نبودن مهارتیه که به آرامی رشد می کنه و بسیار زیباست. بدون انتظارهای خاص. بدون خواسته ای. فکر کنم اینطوری فرصت بیشتری برای عاشقانه زیستن ایجاد بشه. حتی فرصت بیشتری برای دریافتن فرصت ها. برای دیدن زندگی. به قول شاعر: هی فلانی! زندگی شاید همین باشد.