
در ظلمت شب هوای پرواز سوی ستاره ای کردم تا مرا در نور خود به آغوش کشد
پاشنه بر دکمه زمین فشردم؛منو دافعه او، چه خوب پرت شدم
دور شدم از هیاهوی این کره، از دور چقدر تنها بود
موسیقی آرام ذهنم رهایی روح میخواست
جاذبه آسمان منو سمت خود کشید؛ به مقصد هرچه بیشتر نزدیک شدم بیشتر دور میشد ...کهکشان راه من مرا نشناخت گویا من حاصل خودکشی از یه دنیای دیگه بودم
حاصل تلاشم شد ستاره شبم؛ چه سرد بود بی روح تر از قلب من و تاریک تر از شب من
گفتم تو کور سوی امید من بودی.. گفت اینجا هم همه چیز از دور زیباست
سوی آفتاب را گرفتم ..گفت حرارتش روح مارا خاکستر و قلب مارا ذوب کرده
حاصل رنج سفر من یه تصمیم بود ؛ بازگشت به خانه
تا از دست میلیون ها مرگ تدریجی فرار کنم، روزنه نور زندگی ام را بسازم و پرورش دهم
باشد که باغ زندگی قفس روح مرا شاد کند ... .