یه روزی یهو به خودت می آیی و میگی من واقعا چی میخوام از زندگی؛ چرا اونجوری که باید خوشحال نیستم و یا اصلا خوشحال نیستم . انگاری که این همه مدت مشغله های زندگی حواستو پرت کرده و بدجوری همرنگ جماعت شدی.
یه گوشه اتاقت خلوت میکنی و میری تو اعماق فکرت ؛ اینکه چرا از هیچی لذت نمیبری ، از شغلت ، از آدمات و حتی ازون آهنگای مورد علاقت .
دغدغه ها و رفتارای خیلیارو هیچ وقت درک نکردی ، خیلی جاها چقدر ناراحت شدی و احساستو نادیده گرفتی و یا به چیزای مسخره دل خوش کردی . اصلا ازینا که بگذریم معنی خاصی تو زندگیت نمیبینی.
گویا پس از کلی تقلا از راه های پرپیچ خم جنگل به بیابون بی رنگی رسیدی که سر و تهش مشخص نیست.
فکرات به سرعت جای همدیگه رو میگیرن ، به دیوار اتاقت تکیه میکنی ، چشماتو میبندی و دستاتو رو صورتت میگذری تا از لحظاتی از زندگی خاموش شوی .