ای شمس جمالم ای نورانی تابان
تو جمالی تو کمالی تو تابش بی پایان
شب شوق تاریکی در بر می کشد
چون تنها بعد ظلمت جمالت پر می کشد
سحر ، سِحرِ جادوست حیاتی بر مردهِ تاریکی
جهان همه زنده جز آدمِ مرده
بهشت در توست و آدم به تمنای دگرس
تو می نوازی ساز بر نور بر شور
آدمی می نوازد بر گور بی شور
تو خلقت با کون و فیکون است
من مرده جاهل بی کون و فیکونم
من سرد من تاریک تر از ظلمت
من رها کردم دست گرمت را
من جدا کردم ناف نرمت را
من در پهنه خاک به دنبال بی تابی
تو امیدی تو گرم تو نور حیاتی تو راه نجاتی
بی تو مُردم بی خُردم
آتشی در دل بُردم
شاید راهی باشد تنگ و تار در تاریکی مرداب
شاید نیلوفر بداند راز حیات در لجنزار را
می خواهم تو را
اما خسته ام از مردگی این جهان تاریک
بیا باز دستم بگیر
می دانم که من رهایت کردم
بیا باز دستم بگیر خسته ام از مردگی این جهان تاریک
هوشنگ فنائیان هشتم دی 1404