روزی وارد زندان شدم
چرا ؟
چون به دیگری اعتماد کردم و به خودم نه
دیگری زد و رفت
من هم فریاد شدم چرا ؟
اعتماد را پاره پاره کرد
اما آهسته دیدم در کنار من کسانی هستند که من باید دست آنها را بگیرم
و گرفتم
تنها با دادن امید در حالی که خودم از دشت درد سه بار بستری شدم
اما من به دانشگاهی وارد شده بودم
دانشگاه جامعه ای بازاری
در بیست سال یاد گرفتم تنها را یاد دادن است
که قبل از اعتماد باید او را درک کنی و بفهمی
اگر کسی را درک نمی کنی پس نمی توانی اعتماد کنی
پس برایش فریاد نزن
خودت را بساز
تکه تکه خودت را با ملات اندیشه بساز