ویرگول
ورودثبت نام
هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰
هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰به سه چیز دیدار دست دهد و رستگاری پدیدار شود پاکی دل و دیده و پاکی گوش از آنچه شنیده
هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰
هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

منتظرم بخوانی مرا

سیزدهمین روز از ماه دوم بهار بود

امدم

نمی دانم کسی منتظرم بود یا نه ؟

الان شصت و دو بهار گذشته

هنوز نمی دانم کسی منتظرم هست یا نه

می دانم یکی هست که همیشه کنارم هست

اما این منم که توان درک او را ندارم

می گویند که نامش خداست

گاهی محبوب است

گاهی معشوق است

گاه حبیب و گاه محبوب

از این کلمات سنگین درکی ندارم

فقط می دانم نبرویی برتر هست

بارها ردشش را دیدم

بارها صدایش را شنیدم

بارها دستم را گرفت

هر چند من بارها دستش را رها کردم

بارها کفت و من بارها نشنیدم

یا نخواستم بشنوم

گاهی برایش گریه می کنم

درآغوشم می گیرد

لحظه ای بعد رهایش می کنم

انگار نیست یا نمی خواهم

بودنش سخت است

باید آدم باشی

آدم بودن سخت است

باید مهربان باشی

مهربانی بی معامله و بی معادله سخت است

تازه انتظار هم زیاد دارد

می گوید دوستش داشته باشم

می گوید هر روز ذکرش کنم

سخت نیست ؟؟؟

من هر روز با خودم نیستم

الان مدتی است رنگ سفید امده

موها و ریش ها سفید شده

بوی رفتن را می دهد

الان دردها آمده

از زیر پا تا وجبی بالای سر

بوی رفتن می دهد

کسی هست که منتظر بودم باشد ؟

گنشجکی نامه نویس هم طردم کرد

رهایم کرد

تنها نامه می نویسد و مرا آدم هم نمی خواند

برای که بنویسم ؟

می گوید نامه بنویس اما فقط بدان که شاید نخوانمش

کنار دریا رفتم آبی آسمان قهر کرده بود و کبود شد

کنار کوه رفتم و سنگ ها هیچ نمی گفتند

نمی دانم شاعران چکونه از عظمت و استواریش می گویند

خودش خیلی ساکت است

در جنگل هر گشتم درختی نبود

که بخواند مرا

با پرنده خیلی مهربان بودند

با هر حیوانی بغیر از من

صفحه مونیتور را نکاه کردم

اصلا منتظرم نبود

هیچ نمی گفت

پس این نویسندگان چه می کنند

استادی می گفت فقط بنویس

خودش می آید

هی نوشتم

کسی نیامد

مثل کودکی منتظر مادرم

دنبال دست پدرم

اما آنها هم رفتند

و بغل خونم پایین آ»ده

خیلی پایین

همیشه ببا آنکه منتظرم نبودند

اما از بغل دریغم نمی کردند

پدر گفت

معتادی پسر

روزی نیستم

کفتم می آیم و می گویم بلند شو

رفتم گفتم بلند شو

اما نشد

می گویند پرواز کرده و سرش در آسمان شلوغ است

اینجا هم بود سرش شلوغ بود

روزی روزگاری

حدا دید خیلی تنهایم

د و فرشته ناز فرستاد

اما من نمی دانستم

نمی دانستم که قدر بدانم

تنها برایشان لباس می دوختم

و جایی برای خواب

فرشته ها هستند اما دور شدند

دخترانی که عشق پدر

بودند و هستند و خواهند بود

اما آیا آنها هم روزی منتظرم خواهند بود ؟

تو چی ؟

تو که می خوانی نوشته مرا ؟

فردا منتظرم می مانی ؟

به سنگها بگو قدری مهربان باشند

به سبزه های کنار درخت بگو

با من هم سبز باشند

خسته ام

در خستگی البته تنها نیستم

در دنیایی مجازی

میلیونها خسته تن لمیده اند

مثل من آه می کشند و منتظرند

برخی خیلی عمیگین

برخی بی خیال دنیا

برخی مدعی علم و دانش

برخی مدعی شناخت ازل تا ابد

اما نمی دانم در این دنیای مجازی

کسی منتظرم هست ؟

کسی مرا می خواند ؟

چرا چهان اینقدر سخت و تاریک شده

دیروزکودکی گرسنه بود

مادرش یک سیلی محکم به سورتش خوراند

اما کودک می دانم سیر نشد

دیشب همسایه با مردش دعوا می کرد

همسایه دیگر پنچره اش را بست

چه معنا دارد که به فکر نداری همسایه باشی

مرد همسایه نداشت

هنوز هم ندارد

فردا هم احتمالا نخواهد داشت

داشتن فرصت می خواهد

او قدرت داشت

اما فرصتش را دزدیدند

عجیب بود

گفت دوستم عزیزم

مثل برادر بود

اما شبانه فرصت ها را برداشت برد

او تنها ماند با میله های زندان

دکترها نسخه ای ندانند در زمان دردش

اعصاب دارو نمی خواهد

نگاهی با محبت

لبخندی صادقانه

دستی گرم

بی وجدانی نبود

آمدند بسیاری

اما هزاران فرصت سوخته بودند

آتش زدند فرصت جوانی را

تو مراقب باش

هر دستی دست برادر یا خواهری صادق نیست

من تنهایم

او تو هنوز جوانی و فرصتی داری

بساز

پله ها را آرام آرام بساز

به گنچشک بالای تیر برق سلام گرم مرا برسان

بگو بخوان

هرچند برای من نمی خوانی ولی بخوان

هوشنگ فنائیان

اردیبهشت 1405

شعر نو
۱۶
۵
هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰
هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰
به سه چیز دیدار دست دهد و رستگاری پدیدار شود پاکی دل و دیده و پاکی گوش از آنچه شنیده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید