آری ای آبی
ای آسمان عظیم
گه گاه ابر داری و اشکی آرام یا سیل آسا
گاه شادی و آفتابی
آری ای آبی
آبی دریا
گه گاه آرامی و قایق های عشاق در موج های آرامت مواج
گاهی خروشانی مثل دل من
گاه من در خروش خودم غرق می شوم
آه ای آبی
تشنه ام تشنه یک آب زلال
گه گاه من بیابانی می شوم بی آب
گاهی سر سبز می شوم از زلال تو
لیک نمی دانم چرا گاهی تلخی گاه شیرین
مگر تو هم مثل من زخمی شده ای ؟
زخمی که آبی نبود تا آنرا از دلم بشویم
آی آبی می دانی چشمانی یارم دارد
رنگ توست به نام رنگ چشم او عاشق آسمان و دریا شدم
چشمانش گاهی خروشان و طوفانی
گاهی آفتابی و گاه ابری و اشک ریزان
چشم یارم با آنکه آبی است اما مثل خورشید در آسمان می درخشد
آبی او گه گاهی سرخ آبی می شود
من خسته ام چرا که یارم مثل آسمان مثل دریا دور است
خیلی دور
با آنکه اینجا نشسته ولی گاه نیست و یا من کورم ؟
آیا دیده ای که آب حیات ندهد ؟
آب اگر زلال نباشد کشنده است
یارم اگر خسته باشد نباید نوشیدش
دوستش دارم اما از رنگارنگی یک رنگ بی توانم
می گویند آبی ، آبی ست
ولی هیج گاه ندیدم یک آبی همیشه آبی بماند
جتی چشمان یارم
تا بحال صدای رنگی را شنیده ای ؟
صدای موج دریا صدای آبی ست ؟
یا رعد آسمان صدای اوست ؟
صدای یارم گاهی شاد و گاه گریران
کدام صدا ، صدای آبی ست ؟
روزی یارم پرسید
از من
پرسید
چه رنگی هستی ؟
عجیب بود
او رنگ مرا نمی دید ؟ یا من بی رنگ بودم
یا من رنگارنگ بودم
من هوشنگ م
من خالق آتشم
عاشق آبی هستم
اما یارم می گوید من بیش از حد داغم
خسته ام نیم خواهم داغ باشم
نمی خواهم آبی را داغ کنم بخارش کنم
پس باید فنا شوم
هوشنگ فنائیان