
تو گرمای زمستون هیچکس دور و برش نبود، البته جز من که بهش تکیه کرده بودم. شکوفههایی که بالا آورده بود مستم کرده بود. انقدر هوا خیس شده بود که بوی شکوفههاش رو توی رگام حس میکردم. وقتی اومد و صدام کرد فکر نمیکردم من رو از خودش جدا کنه، الان میفهمم.
خوند. داستان رو خوند و همونی شد که میدونستیم، من و خودش راضی بودیم، فقط نگهباناش بودن که خسته بودن و ناراضی. نگهبانان پروردگار هم که محلی از اعراب ندارن.
هوا هنوز خیس بود. به علاوه، یازدهمین سالگرد غیبت گمشدهی دلش که باهاش بزرگ شده بود؛ که بهش میگن آفتاب. همیشه اصرار داشت که نگو خورشید، بگو آفتاب. میگفت خورشید گرم نیست، میسوزونه، آفتاب گرماشو به زیر مردمک چشات میبره و آرامش میده بهت.
یه مدت با ماه سر میکردیم اما از وقتی داستانو خوند، اونم باهامون سر لج افتاده. این قسمت رو برای خودش نوشتم. خودشم نمیخواست بنویسم. اصلا شما فرض کنین این قسمت رو ننوشتم، چون بالاخره که آفتاب خشک میکنه خیسی هوا رو، نه؟
۱ اسفند ۱۴۰۰