
وارد کلاس شد. مثل همیشه با همون سویشرت مشکی براق و شلوار جین مشکیش. قدش بلند بود. وقتی کنارش میایستادیم انگار برج میلاد بود و بیمارستانش. ولی خب دل مهربونی داشت و به تیپش نمیومد. همیشه میومد پیشمون و درد دل میکرد. مثل یه بیمار روانی و بیمارستانش. میگفت جنگ داره شروع میشه. معلوم نبود از چی حرف میزنه ولی ترس رو میشد تو چشماش دید. ترس از وقوع یه حادثه بزرگ. هرچیم میگفتیم بابا این چیزا تو فیلماست و واقعیت نداره انگار گوشاش کر بودن. نمیدونم. شاید خودشو زده بود به کری. اومد و پیش دوستاش نشست. سه تا دوست داشت. دو تا دختر از اینایی که طرفدار سیاهی و تاریکیان و فاز افسرده دارن و با هیشکی گرم نمیگیرن. یه پسره هم بود. پسره خیلی شاد میزد. معلوم بود داره نقش بازی میکنه و اونم مث دوتای دیگه دلش پر از غم و سیاهیه.
هیچ کلاسی نبود که اینا توش باشن و اون کلاس هواش سرد نباشه. هر کلاسی که باهاشون داشتم مجبور بودم با کاپشن و شال گردن بشینم. هرچقدر هم استاد و بچهها به مسئولا میگفتن بیان سیستم گرمایش کلاس رو روشن کنن میگفتن خراب شده. شما بگید. عجیب نیست برای کلاس قبلی و بعدی هوا گرم باشه و این وسط فقط سیستم خراب بشه؟ هست دیگه.
ولی درساشون خوب بود. به ترتیب رتبه اول تا سوم دانشگاه مال اون دو تا دختر و اون پسر شاده بود. ولی خودش بعد از چندتا فاصله تقریبا رتبه دهم، یازدهم بود.
تموم کلاس که حواسم بهشون بود. مخصوصا به اون پسر شاده. شاید بگین دیوونم ولی دلم میخواست بکشمش. نگاهش، نگاهش لعنتی طوری بود که هر آدمی رو عصبی میکرد.
کلاس که تموم شد صبر کردم تا دوستاش برن بیرون. خودش همیشه آخر از همه میرفت. منم صبر کردم بودم. یه کاغذ از توی پالتوم دراوردم و انداختم روی زمین. اومد و برش داشت. گفتم مال خودته. روش نوشته بودم: بیا سمت دستشویی. کار مهمی باهات دارم.
تو چشماش هم ترس بود و هم یه حالت حیله و نیرنگ. انگار داشت نقشه میکشید.
رفتم دستشویی و توی آینه منتظرش موندم.
اومد داخل، توی آینه نگاه نکرد. بهش با عصبانیت و التماس گفتم نگام کن! کم کم چشماشو گردوند سمت آینه و سر تا پامو ورانداز کرد. یه مشت آب ریخت روی صورتم و ...
بالاخره لحظه موعود فرا رسید. تو چشمام زل زدم.
۲۰ فروردین ۱۳۹۸