خورشید


وقتی میگن خورشید، یاد چی می افتین؟ یاد درخشندگیش، گرماش، اثراتش روی رشد گیاهان و گُل ها. با نور خورشید میتونیم خیلی چیزها رو درخشنده تر، واضح تر ببینیم یا حتی یه چیزایی رو کشف کنیم! یه کُره ی نارنجی و داغ و سوزان که باعث و بانی ِ زندگی ِ ماست! که اگه خورشیدی نبود، زندگی ای هم وجود نداشت.

ستاره ای بزرگ که رنگش از لحاظ طیفی زرد-سبز هستش! اما ما بیشتر از سطح زمین، سفید یا طلایی میبینیمش. دانشمندا میگن خورشید از 85 درصد ستارگان کهکشان راه شیری درخشنده تره. چقدر شگفت انگیز و زیبا! نه؟ اگه می تونستیم یه سفری به کهکشان راه شیری داشته باشیم، این زیبایی رو بیشتر لمس میکردیم تا درک!

خورشید ها خورشید در کهکشان ها وجود دارن و ما اونا رو نمیشناسیم! خورشیدهایی مثل خورشید خودمون.

به نظرم اگه خورشید آدم بود، وقتی میخواستی خشمش رو ببینی، خودش رو که بهت نزدیک می کرد یا از کیلومتر ها دورتر غلغل های آتشین ِ خورشید تو رو تحت تاثیر قرار میداد؛ یا عقب عقب راه میرفتی و کم کم سرهتتو بیشتر میکردی و الفرار! یا همونجا می ایستادی و منتظر میشدی ببینی حرف حساب خورشید چیه: "ببین خورشید جان! من کاری ندارم تو مردی یا زن! توی سیّاره ی ما، پسوند خانوم برات میزارن! میشه بگی دلیل نزدیک اومدنت چیه؟ یه کم دیگه بیای نزدیکتر انگار میخوای منو تو آتیش جهنمی ت بسوزونی. همون توی آسمون جات خوب نبود؟! داری کم کم منو میسوزونی! از اون دور، وقتی توی آسمونی هم نمیشه دیدت، چه برسه به اینجا!"

خورشید یه نگاهی بهت بکنه (فرض کنیم چشم داشته باشه) و بگه: "تو اصلاً از دلتنگی سر در نمیاری؟!" تو هم قیافتو درهم کنی، درحالیکه داری میسوزی و بگی: "یعنی چی؟ دلتنگ ِ کی؟" خورشید یه نگاهی بهت بکنه، خدا قطره های اشکش رو به زمین بفرسته و حرارتش کمتر شه. حالا دیگه میتونی خورشید رو ببینی که رو به روته! ووه! خدای من! معجزه س؟ فیلمبرداریه؟ دارم خواب میبینم؟! خورشید به این عظمت جلوی ِ منه؟ میدونی... یه کم بزرگیش آدمو میترسونه... " من با این عظمتم با شعاعی 109 برابر شعاع زمین، در حد مقایسه با من نیستی! حتی نور مهتاب ماه هم که شما زمینی ها توی شعرای عاشقانتون خیلی ازش استفاده میکنید و ماه رو بزرگش کردید، نورش از منه! وقتی هم که به ماه نگاه میکنی از من غافلی؟"

" میدونی آخه خورشید جان؟ تو که حس ما رو درک نمیکنی. میکنی؟ ماه نورش لطیف تر از توئه که میشه ساعت ها بهش زل زد و رفت تو فکر... ولی ما تا میخوایم به تو فکر کنیم گریمون میگیره! تو بگو ما چیکار کنیم."

"خب... منو بشناس! حتی اگه ازت دورم، حتی اگه شدت نورم برات قابل دیدن نیست، حداقل روزی یه بار که از خواب بلند میشی، به عینک آفتابی یه نگاهی بهم بندازو بگو که شب میخوای واضح تر، کمی از نورم رو ببینی. خدا رو واسم شکر کن!"

بارون به نم نم تبدیل شد و زمین اطراف خورشید به سرعت خشک می شد.

با صدای زنگ گوشی ِ موبایلم از خواب بیدار شدم... چشمامو باز کردم، داشتم کتاب درباره ی امام زمانمون میخوندم، باورم نمیشه تمام اینا خواب بود! بعد از مدتی که به خودم اومدم، اذان ظهر رو دادن.

لب پنجره نشستم و با عینک آفتابی به خورشید نگاه میکردم و بارون باریدم...

تا الانی که ساعت نزدیکای اذان مغربه، 1144 بار «یا صاحب الزمان» گفتم تا آتیش درونم خاموش شد...