مادری برای بیقراری ها

هیچ چیز دیگری یادم نیست. چیزی در ذهنم نمانده تا به آن فکر کنم. امروز همه ی دغدغه ها، مشکلات و خاطره های گذشته ام فراموش شدند. چادرم را سر میکنم و تصمیم میگیرم در اطراف خانه مان قدم بزنم. باد به چادرم میزند و من را به فکرت فرو میبرد. زمانی که با چادرت زمین خوردی. این باد هم میتواند مرا زمین بزند. چادرم را جمع میکنم. انگار بگویی: "مواظب باش"! مادرم؟ سلام! رفتی و دردی بی درمان در قلبم گذاشتی... دخترت باید صبر کند... نه؟ همین تازگی ها کمک کردی تا بتوانم با تو حرف بزنم. در نامه هایی ارسال نشده! یعنی تو آنها را میخوانی؟ اشک میریزم... کنترل کردنشان سخت است. یادت هست؟ محافظ نامه های من به خودت شدی؟! محافظ دل ِ تنگم برای خودت شدی؟! تا نترکد؟ تا آرام بگیرد؟ کاش بودم... اگر آن روز، زمانی که داشتی از پدر دفاع میکردی بودم، داد میزدم: "ای وحشی ها. مادرم را نزنید."... زمانی که در، به پهلویت خورد، دیگر وقتی میخواستم دری را باز کنم، میترسیدم کسی پشتش باشد.

بعد از رفتنت از این دنیای خاکی، تمام دخترهایت مادر شدند و رنج میکشیدند. پسرها هم مواظب آنها بودند تا دیگر کسی حتی سرشان فریاد هم نزند. مادر؟ هنوز هم هست... هنوز هم زینب ها هستند، آنهایی که صبر میکنند، صبر میکنند و صبر میکنند. کسی آنها را نمیشناسد. هنوز هم هستند کسانی که چادر از سرشان میکشند، برای رفتن به مسجد یا زیارت جدشان یا حتی آشناهایشان، به پاهای زنجیر شده ی شان برمیخورند. مادر جان؟ یادگاری هایی را که برایم به جا گذاشتی، دارم. لبخند هایت، اشک هایت، خاطره های خوب، خاطرات بد و دلتنگی ات... وقتی فهمیدم گُل ِ عُمر مادرم پَر پَر شد، دیدم مژه های من هم از شدت گریه مثل همان گل برگ ها میریزد... دیگر ندیدم اینجا کسی بخندد. از بس وجودت را در همه جا حس میکردیم.

وقتی دلتنگت میشوم، نمیدانم به کجا پناه ببرم و دلم را به چه خوش کنم. نه صدایی، نه عکسی، نه دست خطی، نه اثری از جایی که بدنت آرام گرفته... فقط میتوانم سراغ حرف هایت بروم که بقیه نوشته اند. آنهم کم. کتاب ِ حرف هایت را در دست میگیرم، میبویم، میچشم، حس میکنم، میبینم... دستان تاول زده ات را، چشمان غمزده ات را... وقتی با آن حال بدت لباس پدر را گرفتی تا دشمنان او را نبرند...

افکارم مرا به سمت تو میکشند. انگار فقط تو را دوست دارند! یاد این آیه می افتم: "به کدامین گناه او را کُشتید..؟" مادر؟ درد های دلم را ببین و ترمیمشان کن. آدم های دنیا عذاب میکشند و بعضی ها اطلاع ندارند! دلم برای آغوشت تنگ شده است. کاش میتوانستم خودم را در آغوشت جا دهم. انقدر گریه کنم تا چادرت خیس شود.

شانه هایم میلرزند و اشک ها تمام صورتم را خیس کرده اند. جایی روی چمن ها پیدا میکنم، مینشینم. اطرافم را نگاه میکنم. وای خدایا! چه گُل های سرخ و زیبایی! دسته گُلی میچینم و تصمیم میگیرم به مزار شهدا بروم و دسته گل را به آنها تقدیم کنم.

کمی آب میخورم تا آرام تر شوم. چشم هایم میسوزند. کاش تویی که حوریه هستی، وقتی بازی من در این دنیا تمام شد، بال هایت را بگشایی و مرا در آغوشت به اوج آسمان ها نزد پدرم ببری...

چشمانم را میبندم. با صدای بلند میگویم: "بدجور دلم را هوایی ِ خودت کرده ای..!" از روی زمین بلند میشوم و آرام آرام به سمت مزار شهدا قدم برمیدارم.