پدیده ی قرن، "نفهمی"!

توی این دنیای خاکستری یه روزی به دنیا میای و میبینی خیلی چیزا هست که باید باورشون کنی و هیچ اعتراضی نکنی. توی خیابون آدم هایی عچیب و غریب میبینی که باعث میشن حتی اگه از کره ی مریخ هم اومده باشی، باز هم دهنتو باز کنی و چشاتو درشت و بگی "نمیفهمم!".

آره ماهی کوچولو

بزار به تو بگم، توی این دنیای خاکستری بدون خدا، هیچی سر جاش نیست! تو بگو یه دم و بازدم! نمیشه و نمیتونی بکشی! ماهی کوچولو؟ از قول من به اون نهنگ بگو ماهی ها موجودات دوست داشتنی ای هستند، پس می ارزند که نگهشون داری و حتی شده کاری کنی که برده ت بشن، ولی خب حداقل نخورشون. اینهمه ماهی های دیگه که اصلا زندگی براشون مهم نیست و از خداشونه خورده شن رو بخور. اینطوری این ماهی کوچولو غصه میخوره و میگه کاش منم زورم به نهنگه میرسید. آهش تو رو میگیره ها! اگه اذیتش کنی یهویی دیدی نیمه شبی تمام قصر ها و کاخ هایی که واسه خودت ساخته بودی، ریخت پایین. کاش همه ی مردم شهر ماهی ها حس میکردن با وجود این نهنگ ظالم، یه آب خوش از گلوشون پایین نمیره. ولی گول خوردن ماهی کوچولوم! گول وعده های صد من یه غازشو! میدونی چی شد؟ نهنگه نیرو فرستاد رو مخشون کار کنن که اربابشون همه فن حریفه! ولی ماهی کوچولوی خودم، تو گولشونو نخور. تو یه ارباب دیگه پیدا کن. یه اربابی مثل خدا. این خداست که قدرت اون نهنگه دستشه. فقط میدونی چیه؟ یه جو عقل باید تمام ماهی های شهرتون داشته باشن که بفهمن فرق بین ظلم ماهی ها و چالش یا امتحان خدا و محبت های خدا رو. فک میکنی آسونه؟! شاید واسه ماهی ها باشه! اما واسه آدما نیست! باور کن نیست. من یه عالمه باهاشون حرف زدم و سعی کردم نهنگ ذهنشونو بردارم ولی نشد. آخر تنها کاری که تونستم بکنم این بود که از دور بشینم نگاهشون کنم و بخندم! یا افسوس بخورم. البته این نهنگ هم توی ذهن من هست و تونستم تا نصفه از ذهنم بیرون بیارمش. دیگه چیزی نمونده کاملاً بیرون بیاد. آخه یه مدتی بود انرژیم کم شده بود. اما الان دارم خودمو قوی میکنم و بازو درمیارم که بتونم کاملاً بیرون بکشمش! خدا هم داره اون بالا به دویدن ها و کشمکش هامون نگاه میکنه و کمکمون میکنه.

میدونی ماهی کوچولو؟ خیلی نگذشته که فهمیدم خدا داره تربیتم میکنه! فهمیدم زندگیم نظم داره! فهمیدم خیلی دوست دارم به یادش باشم! و به حرفم عمل میکنم!

ولی بعضی اوقات دوست دارم این دنیای احمقانه رو ول کنم و برم یه جای دیگه. یه جای دور ِ دور... تنهای تنها. باور کن بعضی اوقات وقتی تنهام، نفس راحت میکشم! دوست دارم این دنیا رو بالا بیارم. البته گلاب به روی ماهی قشنگم! جایی که تو هستی با اینجا خیلی فرق داره جانم! میشه یه پُل از اینجا تا اونجا برام درست کنه خدا؟...