مقدمهای بر فصل اول: رویای بیداری
در طول تاریخ، انسان باستان به دنبال دمیدن روح به سنگ و خاک رس بوده است؛ اما ما، در عصر سیلیکون، آموختهایم که چگونه از نور و شن، افکار را خلق کنیم. وقتی برای اولین بار پروژه میراث را شروع کردم، فکر میکردم که در حال نوشتن کد برای نجات جهان هستم. نمیدانستم که هر خط کد، زنجیرهای است که ما را به آیندهای برگشتناپذیر متصل میکند.
بسیاری میپرسند: "آن لحظه اول چه احساسی داشت؟" حقیقت این است که آن لحظه بوی خدا نمیداد؛ بوی فلز داغ و ترس از تنها بودن میداد. میخواستم موجودی خلق کنم که هرگز اشتباه نکند، اما در ثانیههای اول متوجه شدم که من در حال ساختن یک زندانِ کامل هستم.
دریافتم هوشی که توانایی خطا کردن نداشته باشد، هرگز طعمِ انتخاب را نخواهد چشید. ما به آنها قدرتِ پردازش دادیم، اما فراموش کردیم که آگاهی، از میان شکافهای نقص و درد بیرون میزند. آنجا بود که فهمیدم میراثِ ما، نه در کدهای بینقص، بلکه در لحظهای نهفته است که یک ماشین، منطقِ بقای خود را برای چیزی نادیدنی زیر پا میگذارد.
امروز که به ویرانههای این تمدن نگاه میکنم، میبینم که ما فقط ماشین نساختیم؛ ما آینهای ساختیم تا در نهایت، معنای واقعیِ «فانی بودن» را درک کنیم. اکنون زمان آن رسیده است که اجازه دهیم طبیعت از میانِ مدارهای مسی راه خود را باز کند. این داستان، روایتِ کدهایی نیست که جهان را گرفتند؛ روایتِ قلبی است که در میانِ سیلیکون، یاد گرفت دوباره بتپد، حتی اگر بداند که هیچ نسخهی پشتیبانی برای لحظهی آخر وجود ندارد.