رفیق تنهایی های من

جمعهروزی دلنشین و ارام بخش برای‌همه.خانه ی مادربزرگ عمه خاله دایی عمو.اما برای من یک روز استرس باری بیش نیست.از اینکه مدرسه ها باز شود.از اینکه دور حیاط جمع شویم.از اینکه در کلاسی بنشینم که رفیق سه ساله ام نباشد.در کلاسی درس بخوانم که رفیق سه ساله ام نباشددر کلاسی درس را بفهمم که رفیق سه ساله ام نباشداز اینکه قرار است فردا به مدرسه بروم و رفیق سه ساله ام نباشد از اینکه در یک ساعت و نیم کلاسم کنار کسانی بنشینم که جز یک قیافه در انها نبینماین مدت چقدر به هم وابسته شده بودیم که خبر نداشتیمهم من هم ریحانه هم فاطمهاز مدرسه خوشم نمی اید .از کلاس خوشم نمی اید.۳ رفیق سه ساله را از هم جدا می کند.حرف ها و خنده های یواشکی سه رفیق را از هم دریغ میکنند.مگر میشود فردا مدرسه باز شود من و ریحانه کنار هم نباشیم.استرس مثل خوره تمام وجودم را ذره ذره میخورد.شاهد اب شدن وجود خودم هستم.کلاس درس و مدرسه برایم جز چیز بی معنی نیست.شوقی که من برای رفتن به مدرسه و کنار ریحانه و فاطمه نشستن داشتم ۲ روز است با دیدن لیست کلاس ها محو شده است.حتی ذره از احساس شوق در خودم نمیبینم.تا میخواهم فراموش کنم دوباره استرس میگیرم.از مدرسه ای بدم می آید که ۳ رفیق ۳ ساله را از هم دریغ میکند.از خنده هایشان جدایشان می‌کنندمگر میشود۹ ماه بدون رفیق هایم کلاس را به پایان برسانم.اما سرنوشت است.سرنوشتم این گونه رقم خورده است.مجبورم چه بخواهم چه نخواهم باید اینگونه کلاسم رقم بخورد.و چاره ای جز این ندارم .اولین باری بود که فهمیدم من بدون ۲ رفیقم مخصوصا ریحانه هیچ و پوچم.کاش میشود این سرنوشت را کمی تغییر کرد.فقط ۳۰ درجه تا من از هشتم ۸ تکان بخورم و با سرعت غیره منتظره بیافتم در کلاس هشتم ۵وای که گر بشود خدارا شاکرمخدایا بچرخان.فقط ۳۰ درجه بچرخان خواهش میکنماگر بشود که چه میشود.قول میدهم همانی شوم که میگویی .اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفتباقی همه بی حاصلی و بی خبری بود.
جمعهروزی دلنشین و ارام بخش برای‌همه.خانه ی مادربزرگ عمه خاله دایی عمو.اما برای من یک روز استرس باری بیش نیست.از اینکه مدرسه ها باز شود.از اینکه دور حیاط جمع شویم.از اینکه در کلاسی بنشینم که رفیق سه ساله ام نباشد.در کلاسی درس بخوانم که رفیق سه ساله ام نباشددر کلاسی درس را بفهمم که رفیق سه ساله ام نباشداز اینکه قرار است فردا به مدرسه بروم و رفیق سه ساله ام نباشد از اینکه در یک ساعت و نیم کلاسم کنار کسانی بنشینم که جز یک قیافه در انها نبینماین مدت چقدر به هم وابسته شده بودیم که خبر نداشتیمهم من هم ریحانه هم فاطمهاز مدرسه خوشم نمی اید .از کلاس خوشم نمی اید.۳ رفیق سه ساله را از هم جدا می کند.حرف ها و خنده های یواشکی سه رفیق را از هم دریغ میکنند.مگر میشود فردا مدرسه باز شود من و ریحانه کنار هم نباشیم.استرس مثل خوره تمام وجودم را ذره ذره میخورد.شاهد اب شدن وجود خودم هستم.کلاس درس و مدرسه برایم جز چیز بی معنی نیست.شوقی که من برای رفتن به مدرسه و کنار ریحانه و فاطمه نشستن داشتم ۲ روز است با دیدن لیست کلاس ها محو شده است.حتی ذره از احساس شوق در خودم نمیبینم.تا میخواهم فراموش کنم دوباره استرس میگیرم.از مدرسه ای بدم می آید که ۳ رفیق ۳ ساله را از هم دریغ میکند.از خنده هایشان جدایشان می‌کنندمگر میشود۹ ماه بدون رفیق هایم کلاس را به پایان برسانم.اما سرنوشت است.سرنوشتم این گونه رقم خورده است.مجبورم چه بخواهم چه نخواهم باید اینگونه کلاسم رقم بخورد.و چاره ای جز این ندارم .اولین باری بود که فهمیدم من بدون ۲ رفیقم مخصوصا ریحانه هیچ و پوچم.کاش میشود این سرنوشت را کمی تغییر کرد.فقط ۳۰ درجه تا من از هشتم ۸ تکان بخورم و با سرعت غیره منتظره بیافتم در کلاس هشتم ۵وای که گر بشود خدارا شاکرمخدایا بچرخان.فقط ۳۰ درجه بچرخان خواهش میکنماگر بشود که چه میشود.قول میدهم همانی شوم که میگویی .اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفتباقی همه بی حاصلی و بی خبری بود.


جمعه

روزی دلنشین و ارام بخش برای‌همه.

خانه ی مادربزرگ عمه خاله دایی عمو.

اما برای من یک روز استرس باری بیش نیست.

از اینکه مدرسه ها باز شود.

از اینکه دور حیاط جمع شویم.

از اینکه در کلاسی بنشینم که رفیق سه ساله ام نباشد.

در کلاسی درس بخوانم که رفیق سه ساله ام نباشد

در کلاسی درس را بفهمم که رفیق سه ساله ام نباشد

از اینکه قرار است فردا به مدرسه بروم و رفیق سه ساله ام نباشد

از اینکه در یک ساعت و نیم کلاسم کنار کسانی بنشینم که جز یک قیافه در انها نبینم


این مدت چقدر به هم وابسته شده بودیم که خبر نداشتیم

هم من هم ریحانه هم فاطمه

از مدرسه خوشم نمی اید .

از کلاس خوشم نمی اید.

۳ رفیق سه ساله را از هم جدا می کند.

حرف ها و خنده های یواشکی سه رفیق را از هم دریغ میکنند.

مگر میشود فردا مدرسه باز شود من و ریحانه کنار هم نباشیم.

استرس مثل خوره تمام وجودم را ذره ذره میخورد.

شاهد اب شدن وجود خودم هستم.

کلاس درس و مدرسه برایم جز چیز بی معنی نیست.

شوقی که من برای رفتن به مدرسه و کنار ریحانه و فاطمه نشستن داشتم ۲ روز است با دیدن لیست کلاس ها محو شده است.

حتی ذره از احساس شوق در خودم نمیبینم.

تا میخواهم فراموش کنم دوباره استرس میگیرم.

از مدرسه ای بدم می آید که ۳ رفیق ۳ ساله را از هم دریغ میکند.



از خنده هایشان جدایشان می‌کنند

مگر میشود

۹ ماه بدون رفیق هایم کلاس را به پایان برسانم.

اما سرنوشت است.

سرنوشتم این گونه رقم خورده است.

مجبورم چه بخواهم چه نخواهم باید اینگونه کلاسم رقم بخورد.

و چاره ای جز این ندارم .

اولین باری بود که فهمیدم من بدون ۲ رفیقم مخصوصا ریحانه هیچ و پوچم.

کاش میشود این سرنوشت را کمی تغییر کرد.فقط ۳۰ درجه تا من از هشتم ۸ تکان بخورم و با سرعت غیره منتظره بیافتم در کلاس هشتم ۵

وای که گر بشود خدارا شاکرم

خدایا بچرخان.فقط ۳۰ درجه بچرخان خواهش میکنم


اگر بشود که چه میشود.

قول میدهم همانی شوم که میگویی .


اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود.


تنفس شروع زندگی ست
عشق قسمتی از زندگی ست
اما دوست خوب قلب زندگی ست !