دلتنگی های امروز

دوستان حواننده. حامل قصه ی تازه ایی هستم در شهری متروکم میخواهم از خودم که کوچکترین در جهان هستم که کسی. ازما نرنجدکه جهانی به رنجش لحظه ایی. دوستی نیرزد اماشاید صدق. کلامم کمکی بلرزاند دل عمبار مان را از بی حاصلی خویش و ساختن چهره های مجازی را. تاکی چهرهپوشانی کنیم. از حقیقت خویش من معلمم و تنها برگ افتهارافتخارم باشد سالهاست در جلکه حاصلخیز انسات. های بی غرض مشق. اشک میکنم. سینه های دردمن و فراخ زیاد داریم اما نای گفتنشان را گلوی نیاز. بسته است. ما به. قول چرچیل. مردم زیباگفتار بد عاقبتیم که میخواهیم در لای. شیک جملات زیبا پنهان کنیم ذ ایده ال هایخود را مطرح میکنیم اما از گفتن ماهیت خود. بیم داریم نه. شرم. درد بزرگیاست. فاصله بودن تا شدن راوان است عزم جزم کرده ام از اکنون تا هستم این فاصله را کم کنم وراجم امابا صدق یگویم و ازراهنمایی خود محروممنکنید دستی بر آتش شعر پریشان دارمخیر سراب تخلص میکنم و خود را قهرمان کوچه هایسرددلواپسی های فراوان میدانم باسراب خسته در شهر متروک همراه شوید شایدبه رایتان سودمند افتد. تا فردایدیگر بدرود.