رویایی از جنس کابوس

کابوسم هنوز همان رویاییست که هر روز می‌بینم. رویایی چنان شیرین که ترس از دست دادن دوباره‌اش هر لحظه را به کامم زهر می‌کند.

قدیمی‌ترها می‌گفتند باد آورده را باد می‌برد؛ تو را که باد نیاورده بود... پس چرا ترس لجام گسیخته‌‌ی از دست دادنت لحظه‌ای رهایم نمی‌کرد؟

یادت می‌آید؟ بچه‌ که بودیم، نگاه کردنت از پشت پنجره‌ی اتاق، عادت هر شبه‌ام بود. یادش بخیر... آن روزها هنوز نمی‌دانستیم که دنیای بزرگترها چه فضای مسمومی دارد. اگر بگویم دنیایشان شبیه منجلاب است بی‌راه نگفته‌ام، به محض آنکه پا درونش می‌گذاردی، اگر دست کمکی جلو نیاید، محکومی به نابودی. چنان بی‌رحم تو را در چنگ خودش می‌گیرد و به درونش می‌مکد که گویی طلب ناوصولی از تو دارد. اما حالا خوب می‌دانم که دنیای بزرگترها چگونه است، آنقدر تلخ به من آموختند که محال است یادم برود...

ای کاش می‌شد تا ابد بچه می‌ماندیم؛ بی‌دغدغه و رها، به دور از همه‌ی این هیاهوها و قیل و قال‌ها، با همان رویاهایی که هیچ کابوسی به آن راه نداشت؛ همیشه جلو می‌رفتیم و هیچ ترسی از شکست نداشتیم، نقشه‌هایمان هر چند ساده‌لوحانه را چنان باورشان داشتیم که انگار وحی منزلند... اما این ترس... این ترس لعنتی‌ که هنوز مثل کنه به من چسبیده... همه چیزم را گرفت...

چرا اینطور نگاهم می‌کنی؟ حق بده! چند سال می‌شد که گمت کرده بودم؟ با شمارش خودم سی و اندی سال می‌شود. در این مدت لحظه‌ای هم آرام نگرفتم تا وقتی که باز پیدا کردمت. خدا لعنت کند این زندگی را که این چنین ما را از هم جدا کرد... هنوز هم که هنوز آن روز کزایی را یادم هست؛ طعم تلخ جدایی را مگر می‌شود فراموش کرد؟! اما گذشته‌ها گذشته؛ حالا دیگر نباید حسرت چیزی را بخوریم. مهم آن است که حالا همدیگر را داریم هرچند... فقط من حرف می‌زنم و تو ساکت می‌مانی...

نه! ناراحت نشو!
نه اینکه از این گفت‌وگوی یک جانبه ناراضی باشم، نه! فقط گاهی دلم می‌خواهد می‌توانستم باز هم صدایت را بشنوم. به جای این گل‌ها که برایت می‌آورم تو را ببینم و به جای لمس خاطراتت، دستانت را لمس کنم. ولی باور کن من به همین هم راضیم. تو که باشی همه چیز یک رویاست. حتی اگر کابوسی باشد دائمی.