بر سر آنم که گر ز دست برآید...

ShutterStock
ShutterStock

بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سرآید

به تقسیم و جداسازی دهه 60 و 70 و 80 اعتقادی ندارم، یا بهتر بگم دوست دارم اعتقادی نداشته‌باشم. اما تفاوت‌های فرهنگی این بین را واقعاً نمیشه بی‌خیال شد.

من متولد 70 هستم. دهه هفتاد نه، دقیقا سال 70. این وسط دهه 60یا سعی می‌کنن با یه حالت راشیسمی :) ما رو با لیبل 70ی نام ببرند که تمامی لذت‌های دنیا رو تنها تنها خوردیم و آدم بدِ سوختن نسل اونا ما بودیم و از اون طرف هم دهه 70یای واقعی (از 73و74 به بعد) اینقدر تفاوت و تقابل فرهنگ و عادت و رسم و رسوم و حتی نحوه حرف زدن با ما دارند که سعی می‌کنیم خودمون رو از گروه آنها جدا کنیم!! :)))

البته این تقابل فرهنگی و این نفهمیدن‌ها لزوماً می‌تونه بد نباشه و اینی که منِ نوعی نمی‌فهممشون دلیلی نیست که بخوام اونا رو 70ی بخونم و براشون کری بخونم که شما الـ و شما بلـ.

بعد از سال‌ها و به دست اتفاق و روزگار به اصیل‌ترین دهه 70یا همراه و هم‌گروه و هم‌خوان شدم. گروهی که دقیقا همون لذت‌هایی که به ماها می‌چسباندند رو در زندگی برده‌اند و آنقدر نسبت به زندگی و گذران اون بی‌تفاوت هستند که واقعاً جای سوال داره. دغدغه‌هایی که ما در 15 و 16 و 17 و 18 داشتیم از آزادی و این که چیکار کنیم که حقمونو به دست بگیریم این روزا تبدیل شده به این که چیکار کنیم که بیشتر لذت ببریم. بچه‌ها بریم پارک، فردا تولد فلانیه بریم کافه، کی پایه‌ست آش بگیریم و همین پارک روبه‌رو بخوریم، بچه‌ها هوا می‌چسبه واسه یه بستنی توپ، نیگا الی عکس پروفایلشو و ... .

اول بار اعصابتو می‌ریزه هم که چقدر دغدغه‌هاشون سطحش پایینه!! اما از اون‌ور وقتی باهاشون باشی و یه مدت اینور و اونور بری می‌دونی که اونا چیزی که خوب یاد گرفتن لذت بردنِ!!

لذت بردن از هر چیز کوچیک، چیزی که ما اصلا بلد نبودیم. چیزی که ما خیلی خوب بلد بودیم غر زدن‌‌های پیاپی به همه‌چیز بود. ناله کردن از هر چیزی که داریم و نداریم. البته دوستان ناله هم می‌کنندا، سوءبرداشت نشه، اما ناله هاشون برای آرزوهای رویایی‌شون هست که بتونند سوارش بشن و توی شهر دوردور کنند اونم که کم‌کمش یه لامبورگینی مورسیه‌لگوی نارنجیِ خوش‌ساختِ که صدای اگزوزش، گوشای شریعتی رو اذیت می‌کنه.

تا اینجای قصه بخش خوبش رو گفتم. روی اونور قضیه و شاید همین لذت بردنِ بیش از حد، یه جور حس طلبکاری هست که نسبت به همه‌چیز دارند. یعنی در هر شرایط و بحث و تکاپو و اتفاقی حق باید با اونا باشه. توی شرایط عادی این قضیه خیلی مهم نیست، اما اگر مجبور شدید که مسیری رو با دوستانِ این چُنینی بگذرانید سعی کنید که از بحث کردن و نصیحت کردن‌های هر چند کوچک صرف‌نظر کنید. تقریباً همه‌شون شما رو پشیمان می‌کنند.

دلیل انتخاب عنوان، شاید بشه ارتباط آن با تلاش‌های زیادی که برای یاد گرفتن راهی برای صحبت کردن با آنها و سعی در اجرای کارها به صورت تیمی (Team Working مثلاً) با آنها نام برد که زیاد هم از موضوع ما دور نیست، اما دلیل اصلی همزمانی نوشتن این یادداشت با پخش صدای محسن‌نامجوی عزیز بود (اینجا گوش دهید) که با این مصرع شروع شد.




پ‌ن: این نوشته، برداشتی علمی و آماری نیست، پس اگر خرده‌ای دارید با این دید، اعلام کنید.

پ‌ن: دلیل اصلی این نوشته خسته شدن اساسی از همراهی با تیمی‌ست سرشار از این دست که سرپرستی آن متاسفانه با من است. البته زیاده از مسیر بیرون نروم که یکی از اعضا، واقعاً یادگیری خوبی دارد و استثنایی‌ست این میان.