
پسلام دوست عزيز
میدونم... میدونم چی میگی. انگار یه وزنه سنگین رو دلمون سنگینی میکنه. صبحها به زور از تخت بلند میشیم، میریم سر کاری که حس میکنیم روحمون رو میخوره، به اخبار و شرایط جامعه که نگاه میکنیم، امیدمون کمتر و کمتر میشه. حس میکنی تنهایی، اما بذار یه چیزی بهت بگم: تو تنها نیستی. خیلی از ماها همین حس رو داریم. انگار تو یه چرخه گیر افتادیم.
اما خبر خوب اینه که قرار نیست تا ابد اینجوری بمونه. ما میتونیم کنترل فرمون زندگیمون رو دوباره دستمون بگیریم. لازم نیست انقلاب کنیم، با قدمهای کوچیک شروع میکنیم.
وقتی حال دلت ابریه، چیکار کنیم؟
فکر کن حالت مثل هوای تهرانه، یه روز دوده، یه روز آفتابی. وقتی دلت گرفته، خودت رو سرزنش نکن. به جاش، چند تا کار ساده رو امتحان کن:
پاشو یه تکونی به خودت بده: نمیگم برو باشگاه و وزنه سنگین بزن. نه! یه آهنگ بذار و تو اتاق برقص. برو تا سر کوچه و برگرد. همین که خون تو رگهات جریان پیدا کنه، حالت رو بهتر میکنه. ورزش یه جورایی مثل دکمه ریست برای مغزه.
با یه آدم امن حرف بزن: یه رفیقی که میدونی قضاوتت نمیکنه، یکی که گوش شنوای خوبیه. زنگ بزن بهش، لازم نیست دنبال راهحل باشی، فقط حرف بزن و بگو چی تو دلت میگذره. همین به اشتراک گذاشتن بار روانی، نصفش میکنه.
برای دل خودت زندگی کن: شده نیم ساعت در روز؟ یه کاری کن که فقط و فقط برای خودت باشه. یه فنجون چای برای خودت بریز، کتابی که دوست داری بخون، یا حتی بشین یه گوشه و به گلهای قالی خیره شو! این لحظههای کوچیک، مثل شارژرهای ریز برای روحمون عمل میکنن.
با این شرایط جامعه چی کنیم؟
درسته، ما نمیتونیم کل دنیا رو تغییر بدیم. نمیتونیم جلوی گرونی یا مشکلات بزرگ رو بگیریم. این حس ناتوانی خیلی اذیتکنندهست. اما میتونیم دنیای کوچیک خودمون رو بهتر کنیم.
فیلترتو روشن کن: لازم نیست هر لحظه اخبار بد رو دنبال کنی. به خودت رحم کن. یه زمان مشخصی در روز رو برای اخبار بذار و بعدش دیگه بیخیال شو. به جاش، یه پادکست خوب گوش بده، یه صفحه اینستاگرام که حالتو خوب میکنه دنبال کن. خوراک ذهنت رو خودت انتخاب کن.
روی دایره نفوذت تمرکز کن: به جای غصه خوردن برای چیزهایی که از کنترلت خارجه، روی چیزهایی تمرکز کن که میتونی تغییرشون بدی. میتونی با همسایهات مهربونتر باشی، میتونی به یه گل تو گلدون آب بدی، میتونی اتاقت رو مرتب کنی. این کارهای کوچیک حس کنترل و مفید بودن بهت میده.
و اما اون کار لعنتی که دوستش نداریم...
شاید ۸ ساعت از روزمون رو جایی میگذرونیم که دوستش نداریم. این واقعا سخته. اما اینم یه مرحلهست، نه مقصد نهایی.
برای خودت جایزه تعیین کن (این همون نکته طلایی توئه!): مغز ما یکم تنبله و از کارهای سخت و حوصلهسربر فراریه. ما باید یه جورایی گولش بزنیم. چطوری؟ با وعده یه چیز خوب. مثلا با خودت قرار میذاری: «اگه این گزارش مسخره رو تا ساعت ۲ تموم کنم، یه قهوه توپ از اون کافهی سر نبش مهمونِ خودمم.» یا «اگه این دو ساعت جلسه رو تحمل کنم، بعدش میرم سراغ یه قسمت از سریالم.» این جایزهها میتونن بزرگتر هم باشن. مثلا: «اگه کل این هفته رو بدون غر زدن و با تمرکز کار کنم، آخر هفته خودمو به یه پیتزای مخصوص مهمون میکنم.» یا «اگه این پروژه سخت رو به سرانجام برسونم، اون کتابی که چند وقته چشمم دنبالشه رو برای خودم میخرم.» این کار یه حس کنترل و قدرت بهت میده. دیگه حس نمیکنی مجبوری کاری رو انجام بدی، بلکه داری یه معاملهی هوشمندانه با خودت میکنی. داری به مغزت یاد میدی که بعد از هر سختی، یه خوشی کوچیک منتظرشه. اینجوری تحمل اون ۸ ساعت کار لعنتی، خیلی خیلی راحتتر میشه. انگار داری برای خودت هویج آویزون میکنی تا به جلو حرکت کنی!
یه هدف کوچولو برای خودت پیدا کن: سعی کن تو همین کار یه چیز جدید یاد بگیری. یه مهارت کوچیک که شاید فردا به دردت بخوره. اینجوری حس نمیکنی داری درجا میزنی.
بیرون از کار، برای رویاهات وقت بذار: شده هفتهای دو ساعت؟ برو دنبال اون کلاسی که دوست داشتی. شروع کن به نوشتن، نقاشی کردن، یا هر چیزی که بهش علاقه داری. این کارها به زندگیت معنا میدن و تحمل شغل فعلی رو راحتتر میکنن. یادت باشه، تو فقط کارت نیستی!
نقشه فرار بکش: هیچکس نگفته باید تا آخر عمر همین کار رو بکنی. شروع کن به تحقیق کردن. ببین به چی علاقه داری. با آدمهای مختلف صحبت کن. شاید لازم باشه یه مدت پول جمع کنی تا بتونی تغییر مسیر بدی. داشتن یه نقشه، حتی اگه دور به نظر برسه، بهت امید میده.
رفیق، این مسیر سخته و پر از چاله چولهست. روزای خوب هستن، روزای بد هم هستن. مهم اینه که ادامه بدی و بدونی که لیاقتت خیلی بیشتر از این حال بده. به خودت سخت نگیر، با خودت مهربون باش و یادت نره که بعد از هر شب تاریک، یه صبح روشنه.