مهاجرت برای کار به سبک یک برنامه نویس !!!

مهاجرت های کاری !!!
مهاجرت های کاری !!!


سلام دوستان گرامی

امیدوارم که جالتون خوب باشه

چندباری دیدم که برخی از دوستان سوال می پرسن که آقا ما شهرستانی هستیم و میخوایم بریم یک شهر بزرگتر ( مثلا تهران یا مشهد یا تبریز یا اصفهان یا ... ) کار کنیم چون برای ما برنامه نویس ها در شهر های کوچیک کار نیست و ....

میخوام در این پست اندکی از خوبی ها، سختی ها، تجربیات خودم بگم که برای کار به شهر دیگه ای (مشهد) رفتم تا بتونم در حوزه چیزی که بسیار بهش علاقه مند هستم (برنامه نویسی) کار پیدا کنم و کار کنم.

خب بریم سر اصل ماجرا !!!!!

ارسال رزومه

عرضم به حضورتون که اوایل سال 98 بود ( اریبهشت تقریبا ) که خدمت مقدس سربازی من داشت تموم می شد و باید کم کم دیگ دنبال کار می گشتم !!! در مرخصی پایان دوره ( خدمت رفته ها می دونن پایان دوره ینی چی :) ) بودم که به فکر رفتم که باید کم کم دنبال کار باشم و در سایت های کاریابی و استخدامی مثل جابینجا و ... دنبال کار می گشتم اما هنوز می ترسیدم که رزومه ارسال کنم و ترس اصلیمم این بود که هنوز تکلیف خدمتم صددرصد معلوم نیس ! هر چند که در اون موقع برای یکی دو تا شرکت رزومه ارسال کردم و یکیشون گفت بیا برا مصاحبه ولی استرس خدمت انقد زیاد بود که نشد برم و کنسلش کردم .

خلاصه گذشت و اواخر اردیبهشت شد و من دیگ اخرین امضا های ترخیصیمو جمع کردم و رسیدم خونه و اولین کاری که کردم یک نفس عمیق کشیدم تا خستگی خدمت از تنم بره بیرون !!!

دومین کاری که کردم شروع کردم به پیدا کردن کار در مشهد !!!

دو روز بعد از اتمام خدمت مقدس سربازی شروع کردم به فرستادن رزومه برای کار هایی که پیدا کردم و ازشون خوشم اومد و از روز بعد شروع کردن به تماس گرفتن برای مصاحبه کردن ( 4 جا تماس گرفتن که برم برا مصاحبه ) .

همون شرکت اولی که رفتم شروع کردم به صحبت و بخشی از پروژه شونو گفتن و من یک راه حل پیشنهاد دادم که خوششون اومد و با توجه به اینکه میخواستن من بخش بک اند و طراحی API سرویسشونو انجام بدم همونجا لپ تاپم در آوردم و کدی که برای یکی از API های سیستم های تمیرینیم زده بودم رو نشون دادم و تا کد رو دیدم و معماری رو بررسی کردن خوششون اومد و گفتن ک از همین فردا بیا سرکار !!!

راستش من خیلی خوشحال شدم و خدارو شکر کردم که اولین جا خوب دراومد اما دوست داشتم بقیه جاهارو هم برم تا ببینم ایا جای بهتری پیدا می کنم یا نه ! که فرداش رفتم و یک جا دیگم منو می خواستن که خودمم خیلی از سبک کاریشون خوشم میمومد اما چون اصولا آدم پایبندی هستم و دوست ندارم که زیر قولم بزنم با توجه به نیمچه قولی که به شرکت اولی دادم قرار رو بر این گذاشتم که برم پیش همون شرکت برای کار !!!

شروع آوارگی :

شروع آوارگی !! :(
شروع آوارگی !! :(


در عین حال که کلی خوشحال بودم که کار پیدا کردم در مقابل ناراحت بودم که خب حالا از فردا برم کجا
و شب کجا بخوابمو ... !!!!!

اول توافقمون با شرکت بر این باب شد که یک ماهی به صورت آزمایشی برم و کار کنم و بعد اگر از کارم راضی بودن دیگ قرارداد طولانی مدت ببندم، منم برا همین با خودم گفتم خب اول این یک ماهو میرم خونه اقوام و اینور و اونور و اخر هفته ها میرم شهرستان تا اگه بعد از یک ماه اوکی شد و همه چی بر وفق مراد بود برم دنبال خونه بگردم و خونه بگیرم و ... .

خلاصه یک ماهی رو به فلاکت آوارگی کشیدم و هر شب خونه یکی و ... به طوری که اواخر دیگ یک حس سرباری حس میکردم :| ... !

خلاصه که سرتونو درد نیارم که یک ماه شد و گفتیم خب دیگ بریم دنبال خونه !!! حالا که رفتیم دنبال خونه میبینم ای بابا با پولی که من دارم خونه نمیشه گرفت :(‌

و باز هم آش و کاسه ما شد آوارگی و ازین خونه به اون خونه رفتن !

تنها شانسی که آوردم این بود که یکی از رفیقام دوستش مشهد خونه داشت و یک ماه اخر رو میرفتم پیش اون ، اما داستان اونجایی جالب شد که اواسط تابستون ( یک ماهی بعد از رفتن به خونه اونا ) بنده خدا گفت من باید خونه رو تحویل بدم و میخوام برم شهرستان !!! گفتنش همانا و آب سرد ریختن روی ماهم همانا !!!

روز تحویل رسید و رفتم وسایلامو برداشتم و شبش رفتم خونه یکی از اقوام و فرداش ک از شرکت اومدم بیرون رفتم میدون شهدا ( مشهدی ها میدونن کجاست ) نشستم و داشتم به سمت حرم نگاه میکردم !!!

خیلی صحنه عجیبی بود، حس این که دیگ جایی نداری !!! بعضی وقتا انقدر فشار بهم میومد که میگفتم محمد بیا و بیخیال شو برو همون شهر خودت کارگری بکن ولی این آوارگی رو نکش !

باز از ی طرف دیگ میگفتم بری میشی سرباز شکست خورده و .... .

خلاصه وایستادم و اون شب کوشی رو برداشتم و به یک شماره که چند وقت پیش گیراورده بودمش ( شماره مالک یک پانسیون بود ) تماس گرفتم که برم و یکی از اتاق هاش رو اجاره کنم ( من به خاطر خلقیاتی که دارم دوست داشتم تنها خونه بگیرم تا برم پانسیون ولی دیگ مجبور شدم و ... )

خلاصه رفتیم پانسیون، با همه سختی هایی که برام داشت و نمیتونستم باهاش خوب کنار بیام ولی همین که فکر میکردم دیگه سربار کسی نیستم یک حس خیلی خوبی بهم میداد که میگفتم کاش از روز اول سختی پانسیون رو تحمل میکردم ولی سربار کسی نمیشدم.


یک نتیجه گیری دوستانه :

من توصیم به دوستان اینه که برای علاقه ای که دارید و در محل زندگی شما نیست برای به دست آوردنش، سفر کنید، حتی اگر سختی بکشید.

من ازین سفرم فهمیدم به دست آوردن خوشی با خوشی نمیشه،‌باید سختی بکشی تا بتونی به چیزی که باهاش به آرامش میرسی برسی.

من با برنامه نویسی آرامش پیدا میکردم و برای پیدا کردن این آرامش پی خیلی از سختی هارو به خودم مالیدم و وارد شهری جدید با کلی چالش جدید شدم.

اما اگ سفر کردید سعی کنید اگ اخلاقتون مثل منه و زود حس سرباری بهتون دست میده از همون اول یک پانسیون دانشجویی یا کارمندی پیدا کنید و با دادن مبلغ کمتری نسبت به اجاره خونه با خیال راحت تری به کارتون برسید.

همچنین اینایی که گفتم فقط تجربیاتی از سختی نحوه زندگی بود و وارد صحنه های و دوشواری های کاری و فنی نشدم دیگه.


امیدوارم وقتی که برای خوندن این مطلب گذاشتین رو الکی هدر نکرده باشم.


و من الله توفیق.