ویرگول
ورودثبت نام
علی ریموس
علی ریموس«همه‌چیز از یک سؤال شروع می‌شود... و به هزار واژه ختم می‌شود. این‌جا خانه‌ی سؤالاتی‌ست که پاسخی ساده ندارند. اگر اهل درنگ، فکر، و درد هستی—خوش آمدی.»
علی ریموس
علی ریموس
خواندن ۶ دقیقه·۶ ماه پیش

چهار پرتره از یک سقوط جمعی: نگاهی روان‌فلسفی به شخصیت‌های «پیرپسر»

حتماً. این هم نسخه‌ی کامل، ویراسته و پیراسته‌ی متن تو، بدون هیچ‌گونه حذف محتوا، با حفظ لحن، ریتم و بار احساسی جملات. فقط خوانایی، نقطه‌گذاری، ترتیب جمله‌ها و هماهنگی نحوی–نگارشی بهینه شده تا آماده‌ی انتشار باشه:


درباره‌ی غلام:

هوس، آدم را به زبونی می‌کشاند. تمنای چیزهایی که ضروری نیستند، چنان بندی بر وجودت می‌شوند که کمرت خم می‌شود؛ به دیگری، به چیزها، به وسوسه‌ها، به دلبری‌های خواسته و ناخواسته.

تو را به ورطه‌ی فلاکت و «کریپی‌گری» می‌اندازد. انزجار از دیدنت می‌جوشد، و تنفر از اصرارت.
تو می‌مانی و خواسته‌هایی بی‌شمار که برآورده کردن هرکدام، عطشانت‌تر می‌کند—مثل نوشیدن از آب دریا.

در این راه، به پوچی خواهی رسید؛ به نفی سرزندگی، معنا، و هدف.
جز لذت‌های آنی، هیچ چیز دیگر معنا ندارد. اخلاق و مؤثر بودن، نخستین قربانیان این مسیرند.

در معیارهایت، بدی‌کردن بی‌عاقبت، ایده‌آل‌ترین تصویر از قهرمانی است.
پهلوانی و مردانگی، به معنای گذشت، دست‌گیری و فداکاری، معنایی جز حماقت ندارد.

تو مانده‌ای با یک زندگی سگی، با اعتیادی دل‌خوش‌کننده که خوب می‌دانی بسیاری در این راه جان داده‌اند؛ و به چه وضعی!
اما تو فرق داری. تو آن کسی هستی که «رند» است؛ می‌دانی چگونه از مخمصه نجات پیدا کنی.
درست است که تقریباً هیچ کاری نکرده‌ای. هیچ‌کس دوستت ندارد... اما تو فرق داری.

انتهای این مسیر؛ هلاکت بود، خودش، بداقبالان سر راهش، فرزندانش و کسی که شاید اگر چنان به بند کشیده نشده بود میتوانست باشد. تلف شده، جانی و طاعون.


از پدر گفتم، بگذار از پسر بگویم؛ علی:

کسی که جامعه او را مسخره می‌کند، آزار می‌دهد و مأیوس می‌سازد.
کسی که کاری را که دوست داشته ناتمام گذاشته و کسی را که دوست دارد، لمس نمی‌کند.
کسی که به خوبی معتقد است اما در برابر بدی، راه تحمل و خواری را برمی‌گزیند.
کسی که گاه چنان به بی‌عرضگی نزدیک می‌شود که نمی‌دانی، نمی‌خواهد یا نمی‌تواند.

کسی که چیزی به دست نیاورده. کسی که دوست داشته نشده.
کسی که جرأت ابراز ندارد. کسی که به‌راحتی ملعبه می‌شود.
کسی که گواه گرفتن دیگری را برای قضاوت وجودش می‌پذیرد.
کسی که نمی‌تواند از زنی که دوستش دارد، حفاظت کند و ترک صحنه را می‌پذیرد؛
زنی که در کنارش، به تنش زار می‌زد؛ گویی که حق او نیست که داشته باشد.

کسی که در اولین برخورد، وقتی مورد هجوم قرار می‌گیرد، چنگالی برای مقابله ندارد.
کسی که معتقد است برای مقابله با بدی، باید به اندازه گام برداشت،
در حالی‌که تنها راه مقابله با بدی، داشتن گام‌هایی بلندتر است.

کسی که نمی‌داند بدی، تنها از قدرت می‌هراسد؛ چون معیار دیگری نمی‌شناسد.
کسی است که خوبی‌اش را نگاه داشته. کسی است که باور می‌کند حرف کسی را که باورش سخت است.
کسی که به راستی اعتقاد دارد. انتقادپذیر و مهربان است.
دست‌گیر و کمک‌کار است. کسی است که واقعاً اهمیت می‌دهد.

کسی که می‌داند اگر در راه عشق گام بردارد، آسیب خواهد دید.
خودش را تا حدی می‌شناسد. سعی می‌کند دفاع کند،
اما این دفاع، اعتبار می‌بخشد به آزارهای بداندیشان.

کسی است که باید یاد بگیرد بد باشد.
همین بازنده، کسی است که یک زن زیبا، از تمام وجود دوستش می‌دارد؛ چون پاکی‌اش را حفظ کرده.

کسی است که جان می‌دهد و جان ظالمی می‌ستاند؛ اگرچه دیر.
اگرچه هیچ‌گاه منجی نیست؛ منتقم می‌شود.

کسی است که شاید تنها آدم این جمع باشد که کمی فکر کردن بلد است—
هرچند این فکر کردن هیچ‌گاه به دردش نخورده.

حلقه‌ی مفقوده‌ی این فکرها، عزمی برای اجرا و ایستادگی است؛ عزمی برای کوبیدن بر دهان یاوه‌گو.
آدم‌های احمق، اعتماد به نفس بیشتری دارند،
و کسی که کمی بیشتر می‌فهمد، شک‌هایش دامن‌گیرش می‌شود.

مشکل دنیا، به قول سارتر، وجود هر دوی آن‌هاست.

باید که فکرها را به چیزی تبدیل کرد: نوشته‌ای، عکسی، تجربه‌ای یا بوسه‌ای.
گمان می‌کنم تنها بوسه‌ی عمرش را صدقه گرفته؛
اما این بوسه، از کسی بوده که دادن برایش سخت بوده...
چه اندازه برایش عزیز بوده که چنین کرده؟


درباره‌ی دختر:

چه زیبا بود، و چه اندازه پاهایش به نمایش گذاشته شد.
ابژه‌ی جنسی‌ای که شخصیت‌پردازی شد، عاشق شد، و کمبودهایش به زبان آمد.

کسی که می‌دانست دلبری‌اش—همانی که به پول مفت می‌انجامد—بدترین مردان را جمع خواهد کرد.
مرگی دردناک، شرافتمندانه، و در عین حال، حقیر.
مدلی از مرگ که پایان مناسبی برای زندگی‌ای پر از تسکین‌های منفی، فرارها و جلب توجه‌هاست.

زیبایی لیلا حاتمی، به نقش نشست.
نمی‌دانم چیز بیشتری از زیبایی‌اش را عمیقاً حس کردم یا نه.
دردهایش که به خط‌زنی می‌انجامید، چه بودند؟ چرا عاشق علی شد؟
چه شد که نتوانست از ماشین بیرون بپرد؟
چه شد که التماس‌هایش فایده نکرد؟
چه شد که زندگی‌اش چنان دهشتناک تمام شد؟

خاطره‌هایش چه؟
قلبش رنگ آسایش دیده بود؟
زیبایی‌اش نعمت بود یا نفرین؟
هیچ‌گاه کسی بی‌چشم‌داشت، رفیق و مونسش شده بود؟
ترس از پیر شدن و از دست دادن این زیبایی، اذیتش کرده بود؟
یا گمان می‌کرد همواره کسی است که چشم‌ها را برمی‌گرداند؟

در میان جمع و مرکز توجه بودن، چگونه قلبش را به تپش می‌انداخت و احساساتش را شارژ می‌کرد؟
حس قدرت بود؟ برتری؟ یا نیاز به تأیید چیزی که می‌دانست؟
از خودش جز زیبایی، چه در ذهن داشت؟
کسی که پول ندارد و نیازمند است؛ چه شده بود که حاضر به تن‌فروشی نمی‌شد
اما دنبال کسی می‌گشت که دل بسوزاند؟
یعنی معامله، از گدایی بهتر بود؟

درگیر قیدهای عرف و زمان بود؟
خانواده‌اش در ذهنش حک کرده بودند؟
یا واقعاً خودش نمی‌خواست؟
اگر پیرمرد کمی جوان‌تر و خوش‌تیپ‌تر بود چه؟
اگر کریهی دائم‌الاعتیاد و کثافت نبود چه؟
اگر علی نبود، تن‌فروشی می‌کرد؟

شاید عشق علی، چیزی بود که او را کشت.
شاید او دانسته، علی را به دامی کشید که خود در میانش جان داد.
شاید هم خواسته نبود—حداقل تمامش نه.
او که مسئول هوس‌بازی‌ها و جنایت آن پیر سگ نبود.


رضا:

قلبم مچاله می‌شود.
گویی کودکی بود که پدرش، مادرش را کشته بود، و یک عمر از او محبت دریغ کرده بود.
چیزهایی که می‌خواست، با یک چک حل می‌شد؛
اما چیزی که لازم داشت، عشقی بود که مجالش نبود.

رضا... قلبم را به درد می‌آورد.
در موردش چیزی جز مرثیه نمی‌توانم نوشت.
مرثیه‌ای برای یک جوان؛ پسری که دریغ شد، شکنجه شد و کشته شد.

پسری که باید بسیار بدتر می‌شد، اما قلبش در سینه گرم بود.
پسری که پدری نداشت.
پسری که «پسر» مانده بود چون دیگری قبولش نکرد؛
که به زور، از عدم به هستی، در این سفر پر از درد و تنهایی افکنده شده بود.

پسری که زنجیرهایی که به دور دستانش بسته شده بود،
در آخر، به دور گلویش پیچیدند.

پسری که زندگی با او سر دشمنی داشت.
پسری که آمد، رفت، و در میانش، خیری ندید.
خیری ندید.
خیری ندید.

پسری که دلم می‌خواهد شاهدش بگیرم؛
برای اعتراض، برای شکایت، به کسی که می‌گویند خداست.

پسری که احساساتم می‌خواهند زندگی دیگری برایش فراهم شود.
فرصتی دیگر.
حقی منصفانه.

پسری که مرا دست‌به‌دامان چیزهایی کرده که گواهی ندارند.
پسری که نماد همه‌چیزهایی‌ست که نداشته‌ام.


همه شخصیت ها در رنج شریک بودند، رنج انکار؛ رنج نابسندگی، رنج نیاز، رنج تنهایی.

از صداگذاری فیلم ، تصویر برداری، نویسندگی و بازیگری، متشکرم، سفری احساسی پر فراز و فرودی بود، قلبم میتپید و چرخ دنده های ذهنم صدا می‌کرد. غلام با من چه صنمی دارد؟ علی را دیدم یا زندگی کردم؟ رعنا ؟ رضا ؟ من؟

شاید اگر فکر کنم کسی نوشته هایم را میخواند، سانسور شده تر حرف بزنم، شاید زبانم الکن است و حرف هایم واضح نیست. نمیدانم، احساس میکنم برای کسی نمینویسم، برای تسکین مینویسم و دردهایم جمله میشود. جمله هایم صفحه میشود و دردهایم همچنان مانده، هر روز میدان جنگی تازه است.

سینمانقد
۴
۰
علی ریموس
علی ریموس
«همه‌چیز از یک سؤال شروع می‌شود... و به هزار واژه ختم می‌شود. این‌جا خانه‌ی سؤالاتی‌ست که پاسخی ساده ندارند. اگر اهل درنگ، فکر، و درد هستی—خوش آمدی.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید