ویرگول
ورودثبت نام
Iman Sahebi
Iman Sahebiمی‌نویسم می‌نویسم، چون که برنامه‌نویسم
Iman Sahebi
Iman Sahebi
خواندن ۴ دقیقه·۴ روز پیش

زندگی در توهم مطلق

ساعت هشت شب بود. چند دقیقه‌ای بود که به خانه رسیده بودم و با خستگی دراز کشیده بودم. تاریکی و بارش برف توأمان صحنه‌ی خاطره‌انگیزی ایجاد کرده بودند. اخبار را باز کردم تا ببینم در شبکه‌های اجتماعی چه می‌گذرد. «امروز خورشید در آسمان تا صبح بالا می‌ماند.» ناخودآگاه قهقهه‌ای زدم و در حالی که از پنجره، تاریکی بیرون را می‌دیدم اسکرول کردم. «کارشناسان بر این باورند که پدیده‌ی جدیدی به نام شب‌خورشیدی به وجود آمده است که باعث می‌شود چندین شبانه روز به طور مداوم خورشید در آسمان بماند و باعث شود تاریکی شب را تجربه نکنیم.»

چشمانم را کمی مالش دادم تا شاید واضح‌تر ببینم چه نوشته است. متوجه شدم که کاملاً درست خوانده‌ام. شک کردم که نکند محتوای طنزآمیز باشد، اما نام آن صفحه «خبرگزاری بین‌المللی ایرانیان» بود. پست را چک کردم و دیدم پیام مال همین امروز صبح است. همه چیز کاملاً درست بود؛ تنها مسئله این بود که واضح‌تر از این نمی‌توانستم تاریکی شب را جلوی چشمانم ببینم.

خنده‌ی روی لبم رفته رفته محو می‌شود و جای خود را به چشمان متعجب و ابروهای نگران می‌دهد. پست‌های دیگر آن صفحه را چک کردم و همه به همین موضوع اذعان داشتند. یک ویدیوی دیگر را باز کردم و مصاحبه با یک فعال محیط زیست بود و مجری از او سوالاتی می‌پرسید:«خب آقای فلاحتی، پیش‌بینی می‌کنید چند روز این پدیده ادامه داشته باشد؟» او جواب داد:«دستگاه‌های مجهز ما اینطور نشان داده‌اند که حداقل یک ماه در این وضعیت خواهیم ماند...» ویدیو را ناتمام بستم. حدس زدم شاید این صفحه فیک باشد.

در اکسپلور اولین ویدیو را باز کردم. فردی با لهجه‌ی عربی-ایرانی از آسمان روشن ویدیو گرفته بود و دوربین را از چپ به راست طوری نشان می‌داد که انگار آسمان کل شهر را نشان داده باشد، و حین آن می‌گفت:«امروز، ۱۸ دی ماه ۱۴۰۴ ساعت ۸ شب، شهرستان ملکشاهی، همانطور که پیش‌بینی می‌شد آسمان کاملاً روشن است و در تمام شهر نیز این پدیده وجود دارد...» رفتم پنجره را باز کردم و چند دقیقه با دقت به آن آسمان تاریک نگاه کردم. با خود گفتم، شاید حالا یک شهر اینطوری شده باشد، حداقل شهر ما که خبری نیست.

پست بعدی از صفحه‌ی «حقایق ناگفته‌ی تهران» را باز کردم. «به شما می‌گویند شب‌خورشیدی، اما واقعیت چیست؟ دستگاهی اخیراً اختراع شده است و می‌تواند کاری کند که آسمان همواره روشن بماند. بنابراین این رخداد به این زودی‌ها تمام نخواهد شد و در تمام کشور خواهد ماند...» عجیب بود. محتواهای قبلی را نقض کرده بود اما در نهایت با این حقیقت که «آسمان روشن است» موافق بود. چه خبر شده است؟!

مشغول دیدن ویدیوهای مشابه بودم که مردم از شهرهای مختلف و با لهجه‌های مختلف محتوای مشابهی ارسال کرده بودند، که ناگهان دوستم زنگ زد. «چطوری داداش؟ حالا که امشب هوا روشنه بیا بریم بیرون یه دوری بزنیم و از این پدیده عکس بگیریم.» به او گفتم «داداش هوا که تاریکه چی میگی؟» سردرگم شده بودم. او گفت:«نه ببین تو چشمات عادت داره این ساعت هوا رو تاریک ببینه. یکم بیای بیرون تو هم متوجه واقعیت میشی.»

با او بیرون رفتم و چند ساعتی برایم از جهات مختلف این پدیده را بررسی می‌کرد. حتی گفت که دوست نزدیکش رفیق همان کسی است که آن دستگاه را وارد کشور کرده است و بنابراین آن قضیه هم صحت دارد. آخرین حرفش این بود «حتی اگر هنوز هم باور نمی‌کنی، بدان که از قدیم گفتند تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها! پس حداقل مطمئن باش که یک چیزی هست! حالا شاید بعداً جهات مختلف آن شفاف‌تر شود.» در خیابان هر جا رد می‌شدیم صحبت از این حادثه بود. وارد رستوران شدیم برای غذا خوردن و صدای میزهای کناری هم به همین موضوع اشاره داشت.

همه و همه داشتند فقط در مورد این موضوع صحبت می‌کردند. آنقدر بحث داغ شده بود که موضوعی که ابتدا من به آن قهقهه می‌زدم، سپس کمی بعدترش فهمیده بودم که لابد چیزی هست که من از آن خبر ندارم، اکنون به شک افتاده بودم که نکند واقعاً حقیقت دارد؟ شاید هم من دارم اشتباه می‌بینم. شاید هنوز چشم‌های من عادت نکرده‌اند.

با چند نفر بحث کردم و گفتم هوا که هنوز تاریک است؟ بعضی‌ها با آب و تاب شروع به بحث می‌کردند. بعضی‌ها سریع دست به گوشی می‌شدند و همان ویدیوها را بهم نشان می‌دادند. بعضی‌ها فقط با چشم‌غره و نگاه عاقل اندر سفیه من را نگاه می‌کردند. برای همه بدیهی بود که هوا روشن است. اگر من این را انکار می‌کردم به طرز عجیبی طرد می‌شدم. حتی دوست صمیمی‌ام بعد از چند ساعت صحبت با من، انگار که به این نتیجه رسیده باشد که من نمی‌فهمم، از هیجان افتاده بود و انگار او هم می‌خواست مرا کنار بگذارد و نگاه او به من متفاوت شد.

برداشت همه این بود که من احمقی بیش نیستم! شاید اگر کمی دیگر می‌گذشت، من هم باورم می‌شد که هوا روشن است! شاید حتی به دوستان خود زنگ می‌زدم و برای آن‌ها توضیح می‌دادم که چگونه همین هوای بدیهتاً تاریک، روشن است. اما، حتی اگر این هم نمی‌شد، قطعاً باورم می‌شد که من واقعاً احمق هستم!


از خواب بیدار شدم. گوشی را چک کردم. دوم بهمن ۱۴۰۴ بود و با دیدن نوتیف‌های برنامه‌های مختلف فهمیدم اینترنت وصل شده است. اینستاگرام را باز کردم و در اولین تصویر خواندم «آتش زدن بازار تاریخی رشت توسط مأموران». ناگاه به خود آمدم و حس کردم این سناریو را قبلاً تا انتها دیده‌ام. گوشی را کنار گذاشتم و به خوابم ادامه دادم...

شبکه‌های اجتماعیتوهماغتشاشات و اعتراضاتدروغ
۰
۱
Iman Sahebi
Iman Sahebi
می‌نویسم می‌نویسم، چون که برنامه‌نویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید