پیشنوشت: انگار آدم دست به نوشتن میبرد، خود به خود نوشتن او را به جلو میکشاند. هر روز ایدههای زیادی از متنهایی که میتوانم اینجا بنویسم به ذهنم خطور میکنند و دوست دارم در اسرع وقت همه آنها را بنویسم و هیچ چیز جا نماند. امیدوارم این روند ادامه داشته باشد. این مورد کمی به متن امروز نیز مربوط است.

نمیدانم اسمش را چه بگذارم. در ادبیات عام گاهاً به آن «وسواس» میگویند. در ادبیات روانشناسی گاهاً از «نقص و شرم» از آن یاد میکنند. من مفهوم کلیتری را دنبال میکنم که شاید جدا از این موارد، اسامی دیگری را نیز شامل شود. اما فعلاً به همین کلمه اتکا میکنم: وسواس.
در چند وقت اخیر که دارم سعی میکنم رفتارهای خودم را پایش کنم و ریشهی علت رفتارهایم را بیابم، به نکتهی جالبی برخوردم. جدا از همه مواردی که معمولاً آدم به آنها بر میخورد، مانند غرور، حسادت، غیبت، تنبلی، والدین، و امثالهم، دو چیز جدید به چشمم آمد: وسواس و اخلاص. در مورد دومی بعداً صحبت خواهم کرد.
اما چرا وسواس؟ واقعاً آنقدر اهمیت دارد؟ حالا مثلاً میخواهی دستت را چهار بار بیشتر بشویی یا مثلاً با دست کثیف به لپ تاپ و موبایل دست نزنی. یا شاید میخواهی اول پای راستت را همواره داخل کفش کنی و اگر میخواهی راه بروی پاهایت را کاملا درون یک موزاییک بگذاری.
اینها مثالهای دم دستیاش بودند که شاید آنقدر اهمیت نداشته باشند. البته نمیگویم اهمیت ندارند، زیرا همینها هستند که وقتی جلویشان را نگیریم رشد میکنند و به جاهای دیگر و بدتر میرسند. کمی جلو بروند، به وسواسهای جسمی، فکری و روحی میرسند.
آنوقت هست خودت را نگاه میکنی که داری دائماً پایت را تکان میدهی و عضلات بدنت را طبق فرمول مشخص و به مدل مفهوم watchdog منقبض میکنی، بدون آنکه دلیل آن را بدانی و فقط فکر میکنی «چون درست است»، «چون اگر نکنم انگار نمیشود». وقتی میخواهی متنی بنویسی، حتماً باید اول ساختار آن را دربیاوری، حتماً باید صدبار آن را بخوانی تا خدایی نکرده «کلمهای از آن اشتباه یا جابهجا نباشد»، «نیمفاصلهای جا نیفتاده باشد». وقتی در پیادهرو کسی از جلو میآید، دائم درگیر این باشی که تو به چپ بروی یا راست و آخر هم بهمدیگر بخورید. ناظری دائمی بر روی خودت میبینی که انگار ریزترین کارهایت را مشاهده کرده و به آنها میخندد. فکر میکنی اگر پایت را در آب بگذاری «دیگر کار تمام است». وقتی کد میزنی به این فکر کنی که کدت باید بهترین باشد. وقتی نماز میخوانی حواست باشد حرف «ض» را درست و سالم و دقیق ادا کنی. تعریفت از تمیز بودن، ۷ بار دست کشیدن است و اگر شد ۸ بار، باید تا ۱۴ بروی وگرنه تمیز نمیشود. اگر یک کلمه از زیرنویس را جا بیندازی فیلم را عقب میزنی. اگر یک لینک برای مطالعه از زیر دستت در برود ناراحت میشوی. هزاران کانال تلگرام عضوی و هیچکدام را نمیخوانی. مغزت دائماً الگوها را دنبال میکند و ملودیهای تکرارشونده آن را جذب میکند. ناگاه روی یک موضوعی قفلی میزنی و تا مدتها درگیر آن هستی. فقط به اینها ختم نمیشود، در تک تک بخشهای زندگیات وارد میشود حتی جاهایی که فکرش را نمیکنی.
خلاصهاش را بگویم. فکر میکنی اگر فلان کار را بکنی دیگر تمام است و اگر فلان کار را نکنی دیگر نمیشود! هر جا هم جلویش را نگیری، آن را ناخودآگاه قبول کردهای و سراغ بعدی میروی. آنقدر ادامه میدهی تا به خودت که میآیی میبینی توسط یک سری قانونهای نانوشتهی بیمعنی محصور شدی و از سنگینی زنجیرهای آن دیگر نمیتوانی تکان بخوری و در نهایت، شخصیت خود را این گونه مییابی. در بهترین حالت همیشه خودت را مقصر میدانی و اذیت میکنی و در انتهای دیگر آن، همه از دست تو رنجور خواهند بود.
در ایام کودکی و نوجوانی چندین خواب بود که به طور مکرر آنها را میدیدم. یکی از آنها، یک خواب بیمعنی بود که در آن من به دلایل مختلف به حمام رفته و در آنجا کاراکتر جعفر در کارتون علائدین که در حالت غول خودش بود را میدیدم. یک جن بزرگ قرمز با یک دسته موی بسته، ناخنهای کثیف بلند، چشمان زرد بدون مردمک و دمی بسته شده به یک پابند طلا. در آن ایام، این ترسناکترین چیزی بود که در تخیلاتم وجود داشتند.
در حمام او دستان مرا در دستان خود چفت میکرد و کنار سرمان میگرفت و سپس سرهایمان را از پیشانی بهم میچسباندیم. او خود را در ابعادی درمیآورد که کمی از من بزرگتر باشد و طبیعتاً در ابعاد حمام جا بشود. سپس ما سرهایمان را به هم فشار میدادیم و انگار تلاش میکردیم مبارزهای را ببریم.
نمیدانم آن چه مبارزهای بود یا تعریف بردن در آن چه بود، اما شاید بگویم هفتهای یک بار این خواب را میدیدم. آن اوایل از شدت ترس همان وسط مبارزه از خواب بیدار میشدم و پیش مادرم میرفتم تا خوابم ببرد. کمی بعدتر این خواب در قالبهای جدیدی هم ظاهر شد. مثلا یک بار در خواب مادرم را میدیدم که میگفت اگر فلان کار را نکنی میفرستمت «آنجا»، و انگار در خواب متوجه میشدم منظورش همان حمام با جعفر است.
این خواب چندین سال با من ادامه داشت. نمیدانستم چطور باید از دست آن خلاص میشدم. کمی جلوتر که رفتیم ترسم از او کمتر شد و میتوانستم در حد دو سه جمله با او صحبت کنم، اما همچنان آن ترس، ولو تعدیل شده، با من بود. فکر میکردم بیماریای گرفتهام، اما گفتن این حرفها به شخص دیگر آنقدر مسخره است که خوانندهای که به اینجای متن رسیده است میتواند کامل درک کند.
بعد از سالها با خودم گفتم اینطور نمیشود. شاید باید روش دیگری را اتخاذ کنم. شاید باید طوری این چرخه را بشکنم. هرچقدر هم که او قوی باشد، هرچقدر هم که ابهت ظاهری داشته باشد، این خواب من است، باید بتوانم آن را کنترل کنم. کاملاً خود را مشابه علائدین در مقابل او میدیدم که چقدر در ظاهر ناتوان هستم اما علائدین توانست او را شکست بدهد، پس من نیز باید بتوانم.
نمیدانستم دفعهی بعدی کی او را میبینم اما هر شب قبل از خواب به خودم گوشزد میکردم که اگر امشب او را دیدم حتماً او را به چالش بکشم. وقتش رسید و او را دیدم و برایش آماده بودم. همان اول که با آن ابهت دستانم را گرفت، با صدای بلند و دورگهی نوجوانیام بر سر او فریاد زدم: «چه از جان من میخواهی؟» چشمانش گرد شد. این بار انگار به وضوح میتوانستم او را ببینم که نه تنها بزرگتر از من نیست، که ناتوانتر نیز هست.
ابتدا کمی میخواست گندهبازی دربیاورد، اما بعد از دو سه بار فریاد، متوجه شدم که چقدر بیقدرت و مهمتر از آن، چقدر بیاهمیت بود و با این حال بخش خوبی از ذهن و زندگی مرا درگیر خود کرده بود. دو سه بار دیگر با فرکانس بسیار کمتر او را در خواب دیدم و هر سری ضعیفتر از قبل شده بود. تا اینکه رفت و رفت و دیگر نیامد. کابوس چندساله و توخالی من تنها با یک فریاد شجاعانه از بین رفته بود.

جعفر دیگر پیدایش نشد، اما درس مهمی بهم داد. برای چیزهای غیرمهم و توخالی و طولانی، یک فریاد از سر شجاعت میتواند نجاتبخش باشد. وسواس همینطور است. یک چیز غیرمهم، توخالی، طولانی، و احتمالا مسری. شاید راهحل آن نیز همین باشد. شاید هر جا که متوجه میشویم وسواس فعال شده است، باید بر سر او یک فریاد عمیق، شجاعانه و آگاهانه بکشیم تا بفهمیم چیز مهمی نیست و آن نیز ما را ترک کند.
در شب قدر امسال، علاوه بر خواستههای بلندمدتی که هرساله داریم مانند عاقبت به خیری و تعجیل در فرج، دعای کوتاه مدتم کنترل وسواس بود. باور دارم که این یک قدم مهمی برای من خواهد بود که میتواند در بسیاری از جاها راهگشا باشد. اگر این مطلب برای شما خندهدار یا بیاهمیت جلوه میکند، احتمالاً نتوانستهام عمق مفهوم را برسانم. مهم این است که اکنون کاملاً واقف و توجیه بر آن هستم.
اصولا هر مسئلهای مراحل مختلفی دارد. ابتدا باید اهمیت آن را بدانیم و نسبت به آن معرفت کسب کنیم. اگر به اندازه کافی این کار را کردیم میتوانیم سراغ مرحلهی بعدی برویم. در آنجا باید مصادیق آن را پیدا کنیم و سپس روی مصادیق آن اکشن بزنیم. گاهی اوقات هم بطور ریشهای با مصادیق برخورد میکنیم و با زدن یک شاخه، تعداد زیادی از مصادیق آن را حل میکنیم، تا وقتی که آن مسئله کاملاً تحت کنترل ما دربیاید.
اکنون من در مرحلهای هستم که به معرفت این موضوع و اهمیت آن پی برده ام. در این چند هفته مصادیق مختلفی از آن را شناسایی کردهام و با افرادی مشورت کردهام. حتی در چند ماه گذشته با برخی از آنها مشغول مقابله و مبارزهام. بنابراین بسیار مصمم هستم که این کار را به سرانجام برسانم. نمیدانم چقدر موفق خواهم شد، و حتی معیارهای متقنی هنوز برای آن درنیاوردهام، اما یک سال دیگر و در همین موقع شب قدر که طبق روال هر ساله مشغول خودارزیابی هستم، این موضوع روشنتر خواهد شد.
پسنوشت: در ذهنم این بود که در ادبیات عربی میتوان «و» را گاهی اوقات حذف کرد. برای همین تیتر را به جای آنکه «مالوسواس» بنویسم، مسواس نوشتم. شاید اشتباه باشد، اما با توجه به متنی که نوشتم، اهمیتی دارد؟