ویرگول
ورودثبت نام
علی ساعدی
علی ساعدیطراح وبسایت و علاقه مند به فناوری
علی ساعدی
علی ساعدی
خواندن ۳ دقیقه·۶ ماه پیش

کبوتری که راه خانه‌اش را گم نکرده بود

همیشه فکر می‌کردم بعضی آدم‌ها با یک قطب‌نمای درونی به دنیا می‌آیند. از همان‌هایی که در شلوغ‌ترین چهارراه‌های زندگی، بدون لحظه‌ای تردید، مسیر درست را انتخاب می‌کنند. پدربزرگم یکی از آن‌ها بود. مردی کم‌حرف با دست‌هایی که بوی چوب و خاک می‌داد و چشم‌هایی که انگار نقشه‌ی تمام راه‌های نرفته‌ی دنیا در آن پنهان بود.

من اما، شبیه او نبودم. در بیست و چند سالگی، حس می‌کردم در یک اتاق پر از درهای یک‌شکل گیر افتاده‌ام. هر دری را که باز می‌کردم، به راهرویی شبیه قبلی می‌رسید. سردرگم، خسته و بی‌انگیزه.

یک آخر هفته، در حالی که در انباری قدیمی پدربزرگ پرسه می‌زدم، جعبه‌ای چوبی و کوچک پیدا کردم. روی درِ غبارگرفته‌اش هیچ قفلی نبود. آرام بازش کردم. داخل جعبه، روی بستری از پارچه‌ی مخمل رنگ‌ورو رفته، تنها یک چیز قرار داشت: یک کبوتر چوبی کوچک که با ظرافتی باورنکردنی تراشیده شده بود. هر پر، هر خط و هر انحنای بدنش آنقدر زنده به نظر می‌رسید که برای لحظه‌ای فکر کردم اگر رهایش کنم، پرواز خواهد کرد.

آن را در دستم گرفتم. سبک بود و گرم. زیر بال کبوتر، کلمه‌ای با خطی بسیار ریز حک شده بود که به سختی خوانده می‌شد: «پیگن».

این کلمه برایم هیچ معنایی نداشت. یک اسم خاص بود؟ یک رمز؟ یا شاید نام کبوتری که پدربزرگ زمانی داشت؟ کنجکاوی امانم را برید. به اتاق برگشتم، لپ‌تاپم را باز کردم و همان یک کلمه را در سکوت اینترنت جستجو کردم.

چند نتیجه‌ی بی‌ربط اول را نادیده گرفتم تا اینکه چشمم به یک عنوان آشنا خورد. عنوانی که انگار داشت داستان مرا روایت می‌کرد: "راهنمای پرواز برای ایده‌های سرگردان". اولین نتیجه، مرا به مقصدی عجیب و در عین حال آشنا رساند: سایت تیم پیگن.

با تردید کلیک کردم. انتظار داشتم با یک سایت شرکتی خشک و رسمی روبرو شوم. اما آنجا بیشتر شبیه یک لانه‌ی دیجیتال بود؛ گرم و پر از داستان. مقالاتی در مورد پیدا کردن مسیر، قدرت روایتگری، و ساختن پلی میان یک ایده و مخاطبانش. لحن نوشته‌ها، نه دستوری، که دوستانه و راهگشا بود. انگار کسی آن سوی نمایشگر می‌دانست که من در همان اتاق پر از درهای یک‌شکل گیر افتاده‌ام و آمده بود تا بگوید کلید، همیشه در جیب خودمان است.

ساعت‌ها غرق خواندن شدم. هر مقاله، مثل یک نشانه در مسیر بود. هر داستان موفقیت، مثل یک نقشه برای راهی جدید. فهمیدم تیم پیگن فقط یک نام تجاری نبود؛ یک فلسفه بود. فلسفه‌ی پیام‌رسانی دقیق، هدفمند و صادقانه. درست مانند کبوتری که هزاران کیلومتر را طی می‌کند تا یک پیام را به مقصد برساند، آن‌ها هم به کسب‌وکارها و افراد کمک می‌کردند تا پیامشان را به قلب مخاطب برسانند.

آن روز، من از انباری پدربزرگ یک کبوتر چوبی پیدا کردم، اما در آن لانه‌ی دیجیتال، مسیر پرواز خودم را یافتم. فهمیدم قطب‌نمای درونی من خراب نبود، فقط به یک راهنما برای خواندن نقشه‌اش نیاز داشت.

کبوتر چوبی حالا روی میز کارم نشسته است. دیگر نماد سردرگمی نیست؛ نماد یک شروع دوباره است. یادآوری این حقیقت که گاهی برای پیدا کردن راه، فقط باید به پیام‌رسان درستی اعتماد کنیم.

آن روز، آریا نه تنها یک داستان پیدا کرد، بلکه داستان خودش را برای پرواز آماده کرد.

داستان موفقیتکسب و کارطراحی سایتوردپرس
۲
۰
علی ساعدی
علی ساعدی
طراح وبسایت و علاقه مند به فناوری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید