
صبح تا شبم درحالی سپری میشود که ذرهذره آزادی من مکیده شده است، اما مدام باید به دیگران فهماند آزادی یعنی چه و چرا باید آن را جزو حقوق افراد دانست.
من از مقدمهچینی خستهام، از زندگیکردن بدون آزادی هم همینطور، دیگر تاب زندگی را ندارم که آن را با «کردن» پیوند دهم؛ زندگی برای من صرف نمیشود. نمیتوان آن را بدون آزادی پذیرفت و لزوم آزادی امروزه محرز است. ساده بگویم، نمیتوانم دیگر احمقانی را تحمل کنم که عینک منطق بر چشم میگذارند درحالی که توانایی دیدن چهار حرف «آزاد» از واژهٔ آزادی را ندارند.
با نگاهکردن به این لغت به روشنیِ هوای صاف تابستانی پیداست که آزادی یک تعریف بیچونوچرا از اختیارداشتن است. من مختار آفریده شدهام، فرق من با یک حیوان در کتب فلسفی مگر چیزی غیر این است؟ پس چرا همنوعان من باید برای عمر رنجیده و کوتاهم تصمیم بگیرند؟ چرا باید به من هر مزخرفی را که برای خودشان ارضاکننده است تحمیل کنند؟ من به کسی صدمه نمیزنم ولی هیچ باوری به آنچه دیگران از درستکاری اذعان داشتهاند ندارم. این آزادی است؛ یگانه اعتقادی که من دارم. یک حقیقت که اگر هزار بار آن را نوشته و تا سر حد پارهگشتن کاغذ بر آن مهمل بنویسید باز مفهوم آن تحریف نخواهد شد. اما نابخردان در تلاشاند جنایات خود در زمینهٔ سلب آزادی را با هرچه یاریشان باشد سفید کنند، و سپس که به تنگنا میآیند، آزادیهای مشروط و درست/غلط را پیشکش کنند.
یک نوزاد انسان با اولین گریه خود آزادی را در وجود خود حس میکند؛ اما او بهوضوح میداند هیچکس – حتی پدرومادرهایی با آن جثهٔ پرعظمت – نمیتواند مانع اولین فریاد آزادیخواهیاش شود. همینطور که کودک بزرگ میشود، آزادیهای دیگر را در مییابد، اما یک چیز در آن زمان فرق میکند؛ او قرار است حالا با چشم خود ببیند که چگونه همگان برای اختیاراتش حدود تعیین خواهند کرد. از دستدادن اختیارها و مواجهشدن با لیستی از کارها که با ارزشهای درست و غلط برنامهنویسی شدهاند؛ به او آموخته میشود تا عادت کند. اما آن کودک حق دانستن دربارهٔ یک چیز را دارد: برنامهنویسی که ارزشهای درست و غلط را به او گوشزد کرده بود. او حق دارد بداند چه کسی درست و غلط روزگار را برایش تعریف و بر این اساس حدود اختیاراتش را تعیین کرده است.
این مشکلی است که من با مخالفان دارم. شما نه آزادی میدانید چیست و نه حقوق بشر. بنابراین آزادی را نه بر اساس شاخصهایی که به حقوق طبیعی انسانها اشاره دارند، بلکه بر اساس پارامترهایی میسنجید که آزادی را به معنای واقعی کلمه مسدود میکند تا همهچیز کنار رفته و تنها آنچه که مطلوبتان است جریان داشته باشد. شما اختیارات انسانها را اینگونه سلب نمیکنید که به اموال یکدیگر دستبرد نزنند یا به همنوع خودشان آسیب نرسانند تا به آزادی خللی وارد نشود؛ برعکس باورهای شما تعیین میکند کدام میدانها جولانگاه آزادی و کدام صحنهها عرصهٔ محدودسازی و سرکوب اختیارات باشد. بنابراین همهچیز به میلتان بستگی دارد و حدود فعالیت دیگران بند امیال و تفکرات کوتاهپروازانه شماست.
بهعنوان مثال، اگر فردا چیزی را حرام روا بدارید اجتماع نباید قبح آن را بشکند و اگر پسفردا همان چیز حلال شود کسی پاسخگوی عمر هدررفته نیست. یا کسی که بخواهد مطابق نگرش شما در راهپیمایی شرکت کند میتواند اما اعتراض هزار بند و تبصره دارد که هیچ بستری برای آن تعیین نشده تا کسی «واقعا پاسخگو» باشد. یا در موردی دیگر اینترنت تبدیل به ابزار تنبیه عمومی میشود، بلکه کسی پیشنیاز آرامبودن خیابانها یا طبقاتیبودن آن را فراموش نکند؛ درحالی که اقتصاد دیجیتال دومین هفته شوم خود را با تورم بالای ۴۰٪ تجربه میکند و من خسته حتی نتوانستم از طریق ایمیل به حساب ویرگول در لپتاپ وارد شوم تا همین کلمات را آنجا بنویسم.
محدودیت مصونیت نیست، آزادی همان چهار حرف خودش را میشناسد.