فاطمه علینقیان | دانشجوی کارشناسی کارگردانی تلویزیون – دانشگاه صداوسیما
زمان لازم برای مطالعه: 6 دقیقه

در بحبوحهای که تحلیلگران رسانه از پایان روایتهای کلان و فروپاشی روایتهای اعظم سخن میگویند، تلویزیون ایران با پدیدهای استثنایی مواجه شد که قواعد بازی، بازنمایی بحران را به چالش کشید. «سرو، سپید، سرخ» نه صرفاً یک سریال آنتولوژیک، بلکه تجربهای بیسابقه در همآمیزی امر هنری و امر اجتماعی در میانه جنگی فرسایشی بود. این مجموعه چهاردهقسمتی، در حالی روی آنتن شبکه یک سیما رفت که هنوز دود و گرد انفجارها از آسمان شهرها کنار نرفته بود، و همین همزمانیِ خلاقانه، آن را از یک محصول نمایشی به سندی تاریخی-انسانی بدل ساخت. تعدد و تنوع نامهای پشت این پروژه، نشانگر بسیج عمومی سینماگران ایرانی برای روایت فوری یک ضایعه ملی است و همین ضرورت، تحلیل ابعاد پیدا و پنهان این مجموعه را برای فهم تحولات گفتمانی تلویزیون پساجنگ اجتنابناپذیر میسازد. «سرو، سپید، سرخ» با انتخاب فرم اپیزودیک، که در آن هر قسمت حکم یک تلهفیلم مستقل را دارد، ساختار سلسلهمراتبی رایج در سریالسازی را واژگون کرده است. در این مدل، دیگر با مؤلفی واحد روبهرو نیستیم که جهانبینی خود را بر کل اثر تحمیل کند، بلکه با نوعی چندصدایی(Polyphony) مواجهیم که در آن آگاهیهای مستقل و ادغام نشدهای در کنار هم قرار میگیرند.
چهارده کارگردان، از جمله بابک خواجهپاشا، لیلی عاج، دانش اقباشاوی، امیرعباس ربیعی و دیگران، هر یک جهانی خلق کردهاند. این تنوع، دامنهای از مدیومهای سینمایی را در بر میگیرد؛ از رئالیسم اجتماعی تلخ و گزنده تا ملودرامهای عاطفی و حتی لحظاتی از طنز تلخ موقعیت. نتیجه، آنگونه که سازندگان وعده داده بودند، فرار از تکصدایی مرسوم در آثار دفاع مقدسی و گشودن دروازهای به سوی روایتهای شخصی و انسانی است. همانطور که در تحلیلهای اولیه اشاره شد، این ساختار به سازندگان اجازه داده تا بدون گرفتار شدن در دام روایت خطی، به سراغ موقعیتها و شخصیتهای متنوعتری بروند و در عین حال، نخی نامرئی همه این قطعات را به یکدیگر متصل نگاه دارد.
شاید انقلابیترین وجه سریال در بستر رسانه ملی، فاصله گرفتن از کهنالگوی قهرمان شکستناپذیر و حماسهساز باشد. این محموعه به شکلی برنامهریزیشده از قهرمانسازیهای اغراقآمیز پرهیز کرده و شخصیتهایش بیش از آنکه نماد باشند، انساناند؛ انسانهایی با تردیدها، ترسها و تصمیمهایی که همیشه ساده نیستند. برای مثال، در اپیزود «تماس» به کارگردانی محمد پایدار، داستان زوجی روایت میشود که سالها پس از جدایی، در دل موشکباران تهران دوباره یکدیگر را مییابند. انتخاب چنین موقعیت مینیمالی، امکان تمرکز بر ابعاد درونی شخصیتها و بار احساسی گفتوگوها را فراهم میآورد. یا در اپیزود «چادر مسافرتی» به کارگردانی فرزاد رنجبر، زوجی که بر سر اختلاف عقیدتی در آستانه طلاق هستند، پس از فرار از جنگ مجبور به زندگی مشترک در چادری مسافرتی میشوند و در این همزیستی اجباری، به درکی تازه از یکدیگر میرسند. اینگونه قصهها، جنگ را از میدان نبرد به متن زندگی روزمره میآورند. به تعبیر دقیق یکی از تحلیلگران، این مجموعه به جای آنکه جنگ را یک «اتفاق» ببیند، آن را به یک «وضعیت» تبدیل میکند؛ وضعیتی که در رفتارها و تصمیمهای انسانهای عادی جاری است.
تولید و پخش مجموعهای تلویزیونی در میانه یک جنگ فعال، تجربهای کمسابقه در تاریخ تلویزیون است که واکنشهای ضد و نقیضی برانگیخت. از یک سو، چابکی و سرعت عمل در تولید، به عنوان حرکتی جهادی ستایش شد. فرایند نگارش و تولید از روز سوم جنگ آغاز و ظرف ۲۵ روز انجام شد. این شتاب میتوانست فاجعهای کیفی بیافریند، اما انبوهی از فیلمسازان حرفهای با پذیرش ریسک، پازلی خلق کردند که دستکم در مقاطعی، درخشان از آب درآمد. با این حال، تحلیلگران منتقد بهدرستی خاطرنشان کردند که این شتاب، گاه تعادل ظریف میان پیامرسانی و درامسازی را بر هم زده و برخی اپیزودها را به آثاری شتابزده بدل کرده است که در دام شعارهای میهنی گرفتار آمدهاند. در کنار این بحث، نمیتوان از زمینه سیاسی و اجتماعی این پروژه غافل شد. «سرو، سپید، سرخ» با سرمایهگذاری نهادهایی همچون سازمان هنری رسانهای اوج و سیمافیلم تولید شد. این مجموعه عملاً به بازوی نرم روایت رسمی تبدیل شد تا افکار عمومی را در لحظه مدیریت کند و فهم مشترکی از آنچه رخ داده به وجود آورد. منتقدان این سویه را بهمثابه «آغوشی امن برای مخاطب معترض» تفسیر کردهاند. با این حال، نفس پرداختن به معضل مهاجرت و شکافهای اجتماعی در دل اثر را باید نشانهای از چرخش گفتمانی دانست.

برخلاف بسیاری از آثار جنگی که در جغرافیایی محدود میگذرند، مجموعه «سرو، سپید، سرخ» پروژهای چندشهری و چندفرهنگی است. تصویربرداری همزمان در تهران، مشهد، ارومیه، ساری و قائمشهر نشان از ارادهای جدی برای پوشش ملی بحران و ترسیم نقشه زیست سیاسی ایران در جنگ دارد. این پراکندگی جغرافیایی بر نگاه ملی اثر صحه میگذارد و از تمرکز صرف بر مرزها یا پایتخت میکاهد و همزمان، مخاطب ساکن هر شهر، از احوال هموطنان در نقاط دیگر باخبر میشود. این انتخاب تنها یک ضرورت لجستیکی نبود، بلکه بیانیهای زیبایی شناختی نیز بود. جنگ فقط در سنگرهای مرزی اتفاق نمیافتد، بلکه در آشپزخانههای تهرانی، بازارهای مشهد و مزارع مازندران نیز جاری است. به این ترتیب، ایران بهمثابه کالبدی زنده و رنجور به شخصیت اصلی بدل میشود. این نگاه، ریشه در سنت سینمایی ایران و تلاش برای ثبت تجربه زیسته اقوام و خردهفرهنگهای گوناگون دارد و در اینجا به ابزاری برای همبستگی ملی در زمان بحران بدل شده است. نکته جسورانه این پروژه، شکستن حلقه مارپیچ سکوت در فضای نخبگانی و فرهنگی ایران بود. در شرایطی که انفعال و انتظار برای پایان بحران رویه معمول بوده، گردهم آوردن چهارده فیلمساز و بیش از پانصد و پنجاه نفر عوامل تولید برای ساخت سریال در دل بمباران، نمایشی از تابآوری فرهنگی بود. منتقدان اشاره کردهاند که فضای حاکم بر سریال، به رغم نمایش اختلافات، همچنان در چارچوب روایت رسمی میگنجد و از پرداختن به ریشههای سیاسی بحران پرهیز دارد. با این وجود، نفسِ نمایش رنجها و گسلهای اجتماعی در قاب تلویزیون دولتی ایران را نمیتوان نادیده گرفت. این مجموعه نشان داد که مدل تولید چابک و کار اشتراکی میتواند در بحرانهای بعدی به الگویی برای سینما و تلویزیون ایران بدل شود. همانطور که اشاره شد، این اتفاق که با یک حرکت جهادی و به هنگام، اما بدون شتابزدگی صورت پذیرفته، میتواند و باید به قاعده تبدیل شود.
اما فراتر از جنبههای فنی، میراث ماندگار این مجموعه شاید در آن باشد که پرده از حقیقتی دردناک برداشت: جنگ، هرچند با رنگ و لعاب ملیگرایی و دفاع از وطن توجیه شود، در نهایت چیزی جز انبوهی از زندگیهای مختل شده، تماسهای بیپاسخمانده و عشقهای درخطر نیست. «سرو، سپید، سرخ» با تمام کاستیهایش توانست در دل بحران، بهجای تزریق وحشت، مرهمی از جنس همدلی عرضه کند و ثابت کند که رسانه ملی در بزنگاهها میتواند واکنش سریع و تولید محتوا داشته باشد، نه صرفاً بازپخش یا انفعال. این مجموعه، بهمثابه سندی از یک دوران دشوار، فرصتی برای تأمل در باب نسبت هنر، سیاست و انسانیت فراهم میآورد و پرسشهای سختی را پیش روی فیلمسازان نسل بعد میگذارد: آیا میتوان در دل پروپاگاندا، جرقههای حقیقت را نمایان ساخت؟
این مطلب در نبضنگار شماره 31 نشریه نبض دانشگاه صداوسیما (ویژهنامه جنگ رمضان 1405) منتشر شده است.