ویرگول
ورودثبت نام
ayric
ayric
ayric
ayric
خواندن ۲ دقیقه·۴ ماه پیش

کری و گاتامون - دنیای دیجیمون

ch01

(فصل اول: دومین اتفاق)

گاتامون برای اولین‌بار احساس کرد آن حضور نامرئی که مدت‌ها مثل نسیمی آرام دنبالش می‌آمد، حالا واقعاً نزدیک شده است؛ درست پشت مرز نور. مدت‌ها بود حس می‌کرد کسی از آن دوردورها مراقبش است، نه یک دشمن، بلکه کسی که انگار جایش را کنار او می‌دانست. همان شب، در میان سکوت دنیای دیجیتال، قلبش بی‌دلیل گرم شد… انگار لحظه‌ای که همیشه منتظرش بود، بالاخره رسیده است.

قلبش سنگین بود؛ او مدت‌ها از دیجیمون‌های قوی فرار کرده بود و حتی به دنبال دیجستنر خودش نرفته بود، چون همیشه پایان هر دیجیستنری با او فقط مرگ بود.
گاتامون دوباره ضعف خودش را حس کرد؛ ضعفی که مثل لرزشی خفیف در موهای گوشش ظاهر می‌شد.
نفس عمیقی کشید و آمادهٔ فرار شد… اما دیر شده بود. دختری کوچک و بسیار ظریف روبه‌رویش ایستاده بود؛ همان دیجستنری که گاتامون هرگز انتظارش را نداشت. دختر با لبخندی آرام دستش را دراز کرده بود… می‌خواست به او کمک کند. نمی‌دانست چه خطری میان سرنوشت او و این دیجیمون پنهان شده.

گاتامون برای دومین بار در زندگی دیجیمونی‌اش نمی‌دانست چه باید بکند. غریزه‌اش می‌گفت با دختر برود، اما تجربهٔ تلخش فریاد می‌زد: «فرار کن!»
به چهرهٔ دختر نگاه کرد که حالا مثل یک علامت سؤال بزرگ پر از انتظار بود.
کری خندید و گفت:
«ببخشید… من کری‌ام! راستش خیلی گربه‌ها رو دوست دارم. میای باهام؟ برادر بزرگترم یه دیجستنره؛ اون می‌دونه باید چیکار کنیم.»
کری لبخند می‌زد و هم‌زمان خجالتی بود، اما نگاهش پر از امید بود؛ منتظر جواب کسی که تازه پیدایش کرده بود.

حالا گاتامون می‌دانست چه باید بکند؛ مغزش دستور فرار می‌داد… اما این‌بار غریزه پیروز شد. او یک قدم کوچک به سمت کری برداشت.
قلبش تند می‌زد؛ هرگز با کسی چنین همکاری عمیقی نکرده بود، چه برسد به محافظت از یک دیجستنر کوچک و ظریف.
اما امید… امید هنوز در ضربان دیجیتالی او جریان داشت. و با هر تپش، قدرت بیشتری در بدنش پخش می‌شد.

در سکوت بین دنیای صفر و یک و دنیای ای‌پالس، گاتامون آرام برای خودش بهانه آورد: «فقط چون برادرش دیجستنره… می‌رم.»
اما وقتی به کری نگاه کرد — که تقریباً ناامید شده و آمادهٔ رفتن بدون او بود — بالاخره لب باز کرد:
«می‌تونی من رو گاتامون صدا کنی… من دیجیمون ضعیفی هستم.»
کری خندید و گفت:
«نگران نباش! برادرم حسابی قویه!»
و درست در همان لحظه… سرنوشت آن‌ها با هم قفل شد.

فن فیکشن
۱
۰
ayric
ayric
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید