یک وقت‌هایی باید فکر نکرد.

یک جاهایی می‌بینی که کم‌آورده‌ای. یعنی یک‌جاهایی اشتباه رفته‌ای و فرصتی برای جبران نیست. عمر اگر بگذرد دیگر گذشته. فرصتِ جبران نیست. به این هشت هزار و نهصد و شصت و شش روز فکر می‌کنم، قاعدتاً بخشی اصلاً در باغ نبوده‌ام، بخشی دیگر استقلال و قدرت تصمیم‌گیری نداشته‌ام که اتفاقاً فکر می‌کنم بهترین وقتِ زندگی‌ام همان روزهاست. گاهی با خود فکر می‌کنم بشوم مثلِ فوردِ جنگل وارونه و بگذارم کُلِ زندگی برای‌ام تصمیم بگیرند، و من فقط اطاعت‌ کنم. با خود فکر می‌کنم اصلاً کاش رفته‌بودم در ارتش استخدام می‌شدم. من که با اختیار رابطۀ خوبی ندارم. من که به شکلی بیمارگونه خود را همه‌چیز وابسته می‌کنم و جبرمسلکی جزئی از وجودم شده. من که اصلاً لیاقتِ این داشته‌های‌ام را ندارم.

بعد با خود می‌گویم بنشینم و فکر کنم که چه کنم. بعد می‌بینم که اصلاً همۀ زندگی‌ام همین کرده‌ام. نشسته‌ام و فکر کرده‌ام، همه‌چیز قرار بوده با برنامه باشد که البته نبوده. بعد هم ناراحت بودم که نبوده. خُب وقتی بنشینی و فکر کنی، دنیا مطابقِ افکار تو که پیش نمی‌رود، می‌رود؟ دنیا روالِ خودش را دارد، باید با آرمان‌ها خداحافظی کرد. شده که خودم را مجبور کنم به معمولی زندگی کردن. خوش‌حال شدن با نفسی که می‌آید و می‌رود امّا [آفرین، هرچه قبل از امّا بیاید چِرتِ محض است] نتوانسته‌ام. یا حداقل نخواسته‌ام، دلیل‌ام هم این بوده: حال نمی‌دهد. زندگی با آرمان و خیال خیلی لذت‌بخش‌تر است. وقتی می‌چسبی به این‌ها. فقط شرایط خاص تغییرت می‌دهد. آن هم موقت اگر پی‌گیرش نشوی. ولی خیلی خاص است. یک‌هو انگار پتکی کوبیده باشند در سرت. همۀ مبانیِ فکری‌ات در پیش چشمان‌ات فرو می‌پاشد. خود را بی‌گانه می‌یابی. دورترینِ خود از خود. انگار از بالایِ قله‌ای به نظارۀ خود نشسته‌ای. وقتی هیچ پناهی پشتِ خود حس نمی‌کنی، به هر ریسمانی چنگ می‌زنی تا در این امواج متلاطم غرق نشوی. چنان که اغلب از یادآوری‌اش شرم‌سار می‌شوی. و می‌خزی در همان پستویی که بود. زنهار از این زندگی.

یک‌جایی دیگر فکر می‌کنی که بس است. بی‌خیال‌اش. با خود می‌سنجی: این بمیرم با اون بمیرم‌های معمولی فرق می‌کند، مال و منال دارم، آن‌قدری که هم‌سن و سال‌های‌ام ندارند. خوانده‌ام، دیده‌ام، شنیده‌ام و درک می‌کنم بیش‌ از خیلی‌ها. با این وجود نمی‌بینم، آنی که ارزش زندگی داشته‌باشد، حال اگر هستم، در کنار همین لذت‌های شیمیایی فقط به‌خاطرِ همین دور و بری‌هاست که اگر نبودند خیلی زودتر تمام‌اش کرده بودم.