چرا استارتاپ‌ها [در ایران] شکست می‌خوردند؟

وقتی عنوان این پست رو نوشتم، دیدم که چقدر ترکیب کلمات به اسم کتاب «چرا کشورها شکست می‌خورند» نزدیکه، و عجیب‌تر اینکه چقدر ماهیت آن‌چه در ادامه خواهم نوشت به محتوای کتاب مذکور شباهت داره! اگر کتاب رو نخوندید، از لینکی که دادم نگاهی به دیباچه و مشخصاتش بندازید و در فرصتی تورقش کنید. خوندنش مستقل از اینکه کتاب جذابیه، بی ربط به موضوع این نوشته هم نیست.

چندسال پیش سر کلاس ساختار سازمانی، استاد محترم نکته‌ای گفت که در اون زمان شنیدن، فهمیدن و باور کردنش برام آسون نبود: “همه‌ی سازمان‌ها در نهایت نابود میشن” اون روزها من یه شرکت کوچیک داشتم و فکر می‌کردم که قراره گوگل ثانی رو هوا کنم و شنیدن این خبر که بالاخره یه روزی اون شرکت نابود میشه، حقیقتا ناراحت‌کننده بود. هرچند که خیلی طول نکشید که این اتفاق بی‌افته، و کمتر از یک سال بعدش ما شرکت رو تعطیل کردیم. ناامید و مایوس، از به باد رفتن همه‌ی امیدها و آرزوها، خودم رو ته خط می‌دیدم و تصور اینکه دوباره روزی بتونیم کاری دست‌وپا کنم هم محال به نظر می‌رسید. حالا، چیزی حدود ۵ سال از اون روزها گذشته و مهمترین چیزی که هنوز ناراحتم می‌کنه اینه که چرا یک‌سال زودتر تعطیلش نکردم! 

بله، واقعیت اینه که سازمان‌ها «بالاخره» نابود میشن. نابودی، حداقل زمانی که برای چیزی جز موجود زنده بکار بره الزاما بار منفی نداره. شرکت‌ها بوجود میان که بتونن برای موسسین و باقی ذی‌نفعان‌شون «سود» خلق کنند و وقتی این اتفاق نمی‌افته، کار درست اینه که جلوی حیات/فعالیتش گرفته بشه. بعدش چه اتفاق می‌افته؟ احتمالا سازمان دیگری خلق و جای قبلی رو می‌گیره. مطلبی می‌خوندم  با این مضمون که بین ۵۰۰ شرکت فورچون، بالای ۸۰ درصدشون سومین یا چهارمین شرکتی بودند که موسسین‌شون ایجاد کردند (و عموما قبلی‌ها نابود شدند) این مقدمه رو گفتم که بگم نابودی یک استارتاپ/سازمان، الزاما خبر ناراحت کننده‌ای نیست و نباید بابت شنیدن خبر تعطیل شدن یک استارتاپ غصه خورد. اینکه موسس و مالک یک کسب‌وکار به این نتیجه برسند که ادامه دادنش اشتباه و راهی برای موفقیت نیست، مستقل از دلیل و منطق پشت ماجرا، اتفاق مبارکیه و به نظرم گامی به سمت حرفه‌ای‌تر شدن این اکوسیستم نابالغه.

سال‌های ۹۲ تا ۹۵ رو میشه دوران رشد اکوسیستم استارتاپی ایران، به ضرب و زور دلارهای خارجی و پول‌های های بلاتکلیف داخلی دونست، و به طبع اون دوره‌ی «واقعی» شدن فضای استارتاپی از اوایل ۹۶ آغاز شد و حالا، میانه‌ی سال ۹۷، به اوج تطبیق‌بخشی خودش رسیده: سرمایه‌گذاری‌های بلامنطق متوقف شده، سرمایه‌گذاری‌های پیشین به کندی جریان داره و در نهایت، کسب‌وکارهای نوپایی که طی این سال‌ها شکل گرفتند موظفند به قول سارتر، خودشون صلیب خودشون رو به دوش بکشند. من گاهی در جریان برخی سرمایه‌گذاری‌ها و سرمایه‌پذیری‌ها بودم و مثل خیلی از آدم‌های دیگه، نتونستم منطق‌شون رو بفهمم. حالا که تشت افتاده برخی از کسب‌وکارهای این فضا از ادامه‌ی حرکت باز موندند، به نظرم خوبه که با نگاهی منطقی، سعی کنیم که بفهمیم چرا برخی از استارتاپ‌ها شکست می‌خورند؟ در این نوشته، نه اشاره‌ای به کسب‌وکاری خاص دارم و نه به طور مشخص هدف و منظورم گروهی مشخص از استارتاپ‌هاست. برخی از استارتاپ‌هایی که fail کردند، حقیقتا در این دایره نمی‌گنجند و دلایل دیگری برای کنار رفتن از بازار دارند. من منکر همه‌ی تلاش‌ها، مشقت‌ها و امیدهایی که ناامید شده نیستم و حقیقتا از متوقف شدن برخی از استارتاپ‌ها به شدت ناراحتم. اما با نگاهی واقع‌بینانه، این اتفاقی نبود که نشه پیش‌بینی کرد. خوبه که بدور از تعصب و با نگاهی روشن، ببینیم و بفهمیم که چطور شد که اینگونه شد، و همه‌ی سعی‌مون رو برای جلوگیری از موجی مشابه به کار ببندیم.

  1. سرمایه: به نظر و مبتنی بر مشاهدات من، مهمترین عاملی که استارتاپ‌های fail شده رو به چالش کشوند، پول و نقدینگی بود. منظورم البته این نیست که چون پول نداشتند به این وضع دچار شدند، که اتفاقا وفور نقدینگی در زمانی‌که «منطق»ی برای هزینه‌کرد وجود نداشت رو عاملی برای این ماجرا می‌دونم. کسب‌وکاری که می‌تونست و می‌بایست با مدیریت هزینه‌های جاری خودش راه رو باز کنه، با حسابی پرپول مواجه بود و در فقر دانش و تجربه برای مدیریت اون نقدینگی، منابع رو صرف امور غیرضروری و بدون اولیت کرد. طبعا وقتی جریان نقدینگی رو در کسب‌وکاری از حد متعارف بیشتر کنیم، امکان کاهش اون دیگه خیلی ساده نیست. شرکت متورم میشه، نیروهای بدون برون‌داد مشخص زیاد میشن و عملا شرکت وقتی در وضعیتی قرار می‌گیره که پول نداره یا کم داره، نمی‌تونه خودش رو جمع‌وجور کنه. یکی از استارتاپ‌های به واقع خوب ما، با قطع سرمایه، نتونست حتی ۳ ماه خودش رو سیو کنه. 
  2. درآمد: توی برخی از استارت‌های fail شده و یا در شرف تعطیلی، اتکای همه‌جانبه به پول سرمایه‌گذار به حدی بود که گویی درآمد داشتن، اصلی تزئینی و غیر ضروریه. تمرکز روی رشد دادن سایر اعداد تجاری (مثل تعداد کاربر، تعداد بازدید و…) با هدف جذب سرمایه‌ی بیشتر و رشد حبابی، ماهیت کسب‌وکار و رسالت اصلی‌شو تحت‌الشعاع قرار داده بود. شاید در این مورد نشه خرده‌ی چندانی به موسسین کسب‌وکار گرفت و باید از سرمایه‌گذاری شاکی بود که این تفکر مصموم رو به بخشی از اکوسیستم تزریق کرد.
  3. سود: بعد از حسابرسی یکی از استارتاپ‌های از دور خارج شده بعد از دو سال فعالیت، مشخص شد که هزینه‌ی جذب هر مشتری جدید چیزی نزدیک به ۳۰ هزار تومنه و حداکثر فایده‌/سودی که میشه از هر مشتری در یک دوره‌ی یک سال انتظار داره، چیزی حدود همین ۳۰ هزار تومنه! نکته‌ی اول اینکه اون کسب‌وکار بعد از سه سال به این صرافت افتاد که حساب‌های مالی‌شو بررسی و از منطق کسب‌وکارش سر در بیاره. نکته‌ی دوم هم اینکه با یک بررسی ساده‌ی بازار، شاید می‌شد قبل از ایجاد اون کسب‌وکار به این نتیجه رسید که درست کردن چنین کسب‌وکاری، نه تنها سود نداره که مملو از ضرره. هیجانِ کاذبِ حاکم بر بازار، چشم برخی رو کور و شهوتِ «راه‌اندازی، به هر قیمتی» رو بیشتر کرد. نتیجه؟ هدررفت عمر، سرمایه و امید صدها نفر که به دنبال هیچ دویدند.
  4. کارکرد: به نظرم خیلی نیاز نبود و نیست که متخصص و تحلیل گر و علامه‌ی دهر باشی که بدونی و بفهمی که برخی از ایده‌ها و محصولات، حداقل در مقطع زمانی کنونی، جایی در بازار نمی‌تونه داشته باشه. هزینه‌ی ساخت بازار مد نظر اینقدر زیاده و اینقدر زمانی که برای این اتفاق لازمه طولانیه، که اون کسب‌وکار رو از مقیاس پذیر بودن دور می‌کنه. سوال این‌جاست: با درک موضوعی این‌چنین ساده، چه عاملی موجب شده بود که کسب‌وکاری با این منطق ضعیف بتونه سرمایه جذب کنه و کارشو استارت بزنه؟ تا دلتون بخواد مثال این‌چنینی در اکوسیستم هست و به نظرم تازه اول دانه‌های دومینوی حذف استارتاپ‌ها به زمین افتاده. پیشنهادم این هست که مطلب اکبر هاشمی در هفته‌نامه‌ی شنبه رو بخونید که مفصل به مقوله‌ی حباب دات آی‌آر پرداخته. 
  5. سواد: احتمالا به خیلی از دوستانم بر بخوره، ولی واقعیت اینه که اکوسیستم استارتاپی ایران از بی‌سوادی و بی‌تجربگی رنج می‌بره. در بین کسب‌وکارهای از میان رفته، کم نبودند شرکت‌هایی که مدیران‌شون نه تنها تجربه‌ی مدیریت بر شرکتی یا تیمی رو نداشتند، که حتی تحصیلاتی مرتبط هم در کار نبود. همه خواستند که استیوجابز و بیل گیتس زمان باشند و کاری کنند کارستان. یک آدم لایق و مشتاق، اما بی‌تجربه و خام با حجم قابل توجهی از سرمایه مواجه میشه و در جایگاهی که توانایی تصدی بر اون رو نداره قرار می‌گیره. پول، عامل خوبیه که تا مدتی همه‌ی کاستی‌ها رو سرپوش بگذاره. اما زمانی که پول نباشه چه اتفاقی می‌افته؟ اگر چیزی نساخته باشی که بتونه از پس خودش و هزینه‌هاش بر بیاد چکار میشه کرد؟ توئم بر اینکه، به عقیده‌ی من اگر قدری تبحر و تجربه وجود می‌داشت، بسیاری از رفقای ما زیر بار قراردادهای عجیب و ننگین سرمایه‌گذارها نمی‌رفتند و در باغ سبزها رو ندیده می‌گرفتند.
  6. بازی: این روزها درباره‌ی بازی کثیف برخی شرکت‌های سرمایه‌گذاری، حرف و سخن زیاده. بخشی واقعی و بخشی اغراق در ماجراست. من مدافع شرکت‌های سرمایه‌گذاری نیستم، و اتفاقا معتقدم که برخی از این حضرات بازی بدی رو برای حداکثری کردن سود خودشون راه انداختند. تشویق به رشد حبابی، سرمایه‌گذاری‌های مورد دار و تزریق پول‌های عجیب، رشدی تصنعی رو به بدنه‌ی صنعتی تازه شکل گرفته داد و وقتی درآمدها به حد اعلای خود رسید، همه‌ی حرف‌هایی که در باب حمایت از کارآفرینان جوان و امثالهم می‌زدند، یک شبه برچیده شد. اگر نظارتی بر محل و مجاری ورود سرمایه و شیوه‌ی تخصیص و هزینه‌کردها بود، شاید این پول‌بازی وسیع به اسم استارتاپ‌ها تمام نمی‌شد.

در ابتدای این مطلب نوشتم که از شکست خوردن استارتاپ‌ها نباید ناراحت بود و میشه اون‌رو به فال نیک گرفت. اول کارکرد و خروجی این جریان، می‌تونه حرفه‌ای تر شدن و واقع‌گرایی بیشتر در کار باشه. کما اینکه نشانه‌ها و نمودهای عینی این ماجرا رو همین حالا هم میشه دید. نکته‌ی بعدی این هست که تک تک آدم‌هایی که خودخواسته یا به اجبار استارتاپ‌شون رو تعدیل یا تعطیل کردند، تجربه‌ی سترگ و جذابی رو حمل می‌کنند که به طور حتم و به یقین در کار و کارهای بعدی بدجوری به دردشون خواهد خورد. به نظرم این افراد گنجینه‌ی ناطق اکوسیستم ما هستند که باید قدرشون رو دونست و در فرصت‌های مناسب از تجربه‌شون بهره برد.