sky
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

تهی

...
...

همیشه میگویند خوشحال باش چه حس غریب و کلمه آشنایی.. به یاد ندارم زمانی را ک حالم خوش بوده باشد.

من هرگز آن کودکی نبودم ک با بستنی کیم یا پاستیل و توت فرنگیِ سرخ ذوق کند من کودکی بودم ک از میوه ها متنفر بود از رنگ و طعم های مختلف متنفر بود از خابیدن و کابوس دیدن هم متنفر بود همینطور از آدما.کودکی بودم عجیب با جثه کوچک و‌لاغر و زشت ک در پله ای تنها در کوچه مینشست و از زمین و زمان شاکی بود خنده دار است کودکی ک طلب دارد. از چه؟ نمیداند. چه میخاهد؟ باز هم نمیداند. اصلا کیست؟ نمیداند. هیچی نمیداند. کودک بسیار عجیب و غریبی بودم، مادرم همیشه میگفت خنده بر لبهایت بود و مبخندیدی اما وقتی ازت میپرسیدند ک چرا، سکوت میکردیو بیشتر میخندیدی، قیافه زشتی هم داشتم بسیار زشت همانند قورباقه ای بودم ک انسان نما است، همه این را بهم میگفتند: دهن قورباقه ای.

در کودکی برایم سوال بود ک چرا دوستم ندارند و انقدر همه از من متنفرند بعد ها ک بزرگ شدم خودم هم از خودم متنفر شدم. انسان نفرت انگیزیم به بقیه حق میدهم ک من را همانند تکه ای آشغال به داخل جوب بیندازند اما همبشه دلم برای خودم میسوخت. هرگز گناهی نکردم و گناهکار شناخته شدم. هرگز ندزدیدم اما دزد خطاب شدم. هرگز خیانت نکردم اما خیانتکار شدم. هرگز دروغ نگفتم اما دروغگو شدم. هرگز گریه نکردم و بی احساس خطاب شدم.

حالا من را بشناسید من یک انسان گناهکار، دزد، خیانتکار، دروغگو، زشت و بی احساسم. من را خوب بشناسید از من دوری کنید.


شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید