
نمیدونم تا حالا این حسو تجربه کردی یا نه که یه روز بفهمی تمام برنامههات، تمام امید و انتظارهایی که براش انرژی گذاشتی، یههو بیاثر بشن. نه چون تنبل بودی، نه چون اشتباه کردی، فقط چون دنیا برای آرزوی تو صبر نکرد.
یه روز خبر کوتاهی خوندم که چند ثانیه بعدش یه سکوت عجیب توی ذهنم نشست. خوانندهای که از بچگی عاشقش بودم، از صحنه خداحافظی کرده بود. یه خبر ساده بود توی ولی برای من یه معنای سنگین داشت. انگار یه تکه از رؤیای نوجوانیم، همونجا، بین اون چند کلمه خاک شد.
وقتی جوونتری، زندگی یه نقشهست با مقصدهای واضح: ماشین لوکس، خونهی بزرگ، کنسرت فلان خواننده، مهاجرت، ثروت، موفقیت. تصویرها دقیق و براقن، شبیه پوسترهایی که روی دیوار اتاقت چسبوندی. همهچیز قابللمسه، و تنها فاصلهت باهاش “زمان” و “تلاش”ه. فکر میکنی اگه بری حسابی کار کنی، همهچی سرِ جاش میمونه. اما نمیمونه.
اون موقعهست که یه جور افسردگی میاد سراغت. یا دلسرد میشی و میگی دیگه هیچی نمیخوام. یا شروع میکنی به فهمیدنِ یه واقعیت جدید: که آرزوها هم باید رشد کنن. همونطور که تو رشد کردی، آرزوهات هم باید بالغ بشن.یه آرزوی بالغ، خودش رو از قید زمان و شخص آزاد میکنه.
من دربارهی همین موضوع — یعنی بلوغِ آرزوها، و اینکه چطور آرزوهایمان را از زمان و شخص رها کنیم تا در مسیر زندگی نسوزیم — توی کانال یوتیوب نوتکس یه ویدئوی کامل و مفصل ساختم. اگه این حرفها یهجورایی باهات حرف زد، اون ویدئو رو از دست نده؛ اونجا وارد لایههای عمیقتر این موضوع شدم.
مشاهده در یوتیوب - کانال نوتکس 🎥