ویرگول
ورودثبت نام
مبینا یوسفی
مبینا یوسفیچنان‌که می‌نماییم، نِه‌ایم.
مبینا یوسفی
مبینا یوسفی
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

این غم خیلی بزرگ است. تمامی ندارد.

به‌عنوان یک آدم معمولی با نیازها و خواسته‌های معمولی، این غم بسیار روی دوشم سنگینی می‌کند. آخه چرا اینطور است؟ چرا؟ پس کی قرار است از خون این همه جوان لاله بدمد؟ کی قرار است آرزویشان، آرزویمان محقق شود؟ این چه کوفتی است که بر ما تحمیل شده است و نمی‌شود از بند آن رها شد؟ آدم باید چیکار کند؟ برای بقا و یک زندگی معمولی باید چیکار کنیم؟ بجنگیم؟ چقدر دیگر باید بجنگیم؟ اصلا بقا ارزشش را دارد؟ آن دو جوانی که امشب در خوابگاه دست به خودکشی زدند هم همین سوال‌ها را داشتند؟ آن‌ها هم نتوانستند جوابی پیدا کنند؟ الهی بمیرم. چقدر رنج کشیدند که حتی نتوانستند هم را دلداری دهند و باهم این تصمیم را عملی کرده‌اند.

من مثل جاویدنام رها بهلولی‌پور قوی نیستم. آنقدرها امیدوار هم نیستم. ناامیدم. زندگی را دوست دارم اما قوی نیستم. نمی‌توانم، نمی‌شود هم برای خواسته‌هایم جنگنده باشم و هم زندگی کنم. تلاش کردم. نشد. چند بار خواستم بایستم، اما نشد. خوردم زمین. من باید چیکار کنم؟ چیکار می‌شه کرد؟ چرا یک زندگی معمولی نداریم؟

ایرانآزادی
۳
۱
مبینا یوسفی
مبینا یوسفی
چنان‌که می‌نماییم، نِه‌ایم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید