ویرگول
ورودثبت نام
مبینا یوسفی
مبینا یوسفیچنان‌که می‌نماییم، نِه‌ایم.
مبینا یوسفی
مبینا یوسفی
خواندن ۱ دقیقه·۱۵ روز پیش

پیشِ پا افتاده. بَرِش ندار.

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم برای انتخاب اینکه چه آهنگی گوش دهم، ترجیحم رپ باشد. یک نفر تند تند توی گوشم حرف بزند، من گوش دهم و گاهی در میان آن جمله‌ها، جمله‌ای پیدا کنم و بتوانم بگویم «آره». بلک متال هم جواب است. گاهی دیگر حتی همان کلمه‌ها و جمله‌ها هم تسکین دهنده نیست. باید کسی در گوشم داد بزند. با تمام وجود.

من این روزها را دوست ندارم. دلم خون است. کلمه کم می‌آورم، نمی‌دانم چه بگویم. از چه کلمه‌ای استفاده کنم که «مناسب» باشد؟ از پس امتحاناتم بر نمی‌آیم. هیچ‌کاری نمی‌توانم کنم. برگشته‌ام به دورانی که حتی جویدن غذا و بلع آن هم برایم سخت بود. فردا امتحان درسی را دارم که بیش از همه دوستش دارم. امتحان درسی که نقطه قوتم بود. ساعت از هفت گذشته است و من هنوز شروع نکرده‌ام. روزهای عجیبی است.

می‌خواهم بلند شوم و بایستم. چند روز است؟ فکر کنم یک هفته شد که این تصمیم را گرفته‌ام. غم بزرگی روی دوشم است. استیصال. ناامیدی. خشم. درماندگی. اما نباید اینطور باشد. باید بلند شوم. می‌ترسم.

۱۰
۴
مبینا یوسفی
مبینا یوسفی
چنان‌که می‌نماییم، نِه‌ایم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید