دیدن یار بعد دوسال...

بار اولی بود که به قصد دیدنش قرار بود 10 ساعت راه رو برم. شوق دیدنش تو من زنده بود! حدودا دوسالی بود که باهم یک رابطه خوب و عاشقانه رو شروع کرده بودیم و بدون اینکه حتی یبار ببینمش کلی خاطره ازش ساخته بودم. خاطرات خوب و خاطرات بد، هرچی بود خاطره بود و بعضی وقتا زنده می‌شد. یادم میاد تو تعطیلات عید بود که باهم‌ آشنا شدیم. جفتمون محصل یک رشته دبیرستانی بودیم و متولد اولین ماه از فصل همیشه آفتابی سال! چندماهی باهم بودیم تا اینکه شد زمان کنکور جفتمون؛ کل دلخوشیم این بود بتونم اصفهان یا تهران رو بیارم که بهش نزدیک باشم! حقیقت این بود خاطرات خوب خیلی بینمون بود، عشق بینمون جاری بود و ما روی جریان عشق موج می‌زدیم. درگیر کنکور بودم و روز تا شب رو با مدرسه و درس و کنکور سر می‌کردیم و شب که می‌شد در عین خستگی روز دوباره خاطرات از نو زنده می‌شد. نمیشد فراموش کرد، چون رابطه بینمون تموم نشده بود و قرار بود با کنکور روح رابطمون زنده‌تر بشه. چندماهی گذشت و دفترچه کنکور قرار بود فرداش جلوم باشه. این همه تلاش کنی که بخوای به یارت نزدیک‌تر باشی، درست مثل غول مرحله آخر می‌مونه که قراره بزنی زمین و برسی به هدفت. هدف خیلیا از کنکور درس و دانشگاه بود، هدف من چیز دیگه که شاید غیر از خودم کسی ازش خبر نداشت. حتی یارم که از هدفم بهش گفته بودم شاید با خودش فکر می‌کرد هدف من درس و دانشگاه باشه! مهم نبود، مهم این بود پیش خودم و هدفم سربلند بیرون بیام...
کنکور رو دادیم و بساط تلگرام و رابطه از راه دورمون دوباره زنده شد. حدودا دوماه به سختی گذشت، استرس من از کنکور این نبود که کدوم دانشگاه میشه! استرسم این بود که نکند که فراق دوری از یار، مبادا که ادامه داشته باشد...
نتایج اول اومد و رتبه کنکور مشخص شد! انصافا خوب رتبه‌ای بود ولی اولین دلیل محکم ناراحتی من بود! چون مطمئن بودم تهران که هیچ، شاید اصفهان هم رشته دلخواهمو نیارم! گذشت و انتخاب رشته رو رد کردیم باز یک ماه صبر کردن شروع شد. شاید روزی صدبار سایت سنجش رو چک می‌کردم که شاید گذاشته باشن نتایج رو ولی...
یک ماه گذشت و دیدیم‌ نتایج اومد و اصفهان هم نیاورده بودم. خالی و مبهوت، محکوم...
همه این قضیه‌ها گذشت و خلاصه وارد دانشگاه شدیم! محیط جدید، درسای جدید، آدمای جدید، نبود دوستام و همه‌ی اینا شد سوهان‌ روی روحم.
سه ماهی گذشت و تا پایان‌ترم نشد که برم ببینمش چون تا سه ماه مات و مبهوت بودم از تقدیر...
بعد امتحانای پایان‌ترم که دی‌ماه بود، رفتم که برم ببینمش.
کلی ذوق و شوق داشتم بعد از اون همه سختی و نا امیدی. واسه اولین بار و کلی پیچوندن خونواده رفتم و کادو و شیرینی حاج خلیفه گرفتم و راهی شدم‌سمت شهر یار. یادمه ساعتای ۴ بود اتوبوس حرکت کرد و بعد از ۶۰۰کیلومتر حدودا ساعت ۱۱ بود که رسیدم. اون وقت شب تاکسی گرفتم و رفتم سمت مسافرخونه‌ای که آمار گرفته بودم. قرارمون‌این بود یکشنبه ببینمش ولی من جمعه شب رسیدم‌ و شنبه صبح میتونستم ببینمش. بدون‌ اینکه بهش بگم‌ رفتم سمت دانشگاهشون ولی تقدیر اینجوری بود دانشگاه رو اشتباه رفتم و دوساعتی اونجا چرخیدم. یادمه امتحان داشت و بعد دوساعت رفتم سمت دانشگاه اونا. توی دانشگاهشون هم‌ دوساعتی منتظر وایسادم تا امتحانش تموم شد و منتظر بودم اس‌ام‌اس‌م رو جواب بده! اومد بیرون ‌زنگ زد و گفت‌ کجایی؟ گفتم جلوی دانشکدت! باورش نشد ولی تا منو دید خشکش زد که چرا بدون خبر یک روز زودتر رفتم! خلاصه رفتیم بیرون‌و توی شهرشون داشتیم راه می‌رفتیم که داشت با ذوق و شوق کلاس زبان و مدرسه‌ش که تو اون‌خیابون بود رو نشون می‌داد؛ می‌شنیدم ولی از ذوق دیدنش نمی‌فهمیدم داره چی میگه. فقط‌ دستاش تو دستام داشت حس میشد و بعد از دو سال دیدنش واقعا برام ذوق و شوق داشت،خاطرات خوبمون زنده می‌شد...
چتد ساعتی باهم بودیم و وقت خدافظی شد. شب که رسیدم مسافرخونه هنوز چهره‌ش تو یادم بود و حس خیلی خوبی داشت. فردا و پس‌فرداش هم‌به خوبی و خوشی گذشت ولی خب قبل اینکه برم با وارد شدنش به دانشگاه یکم تغییر رفتارا دیدم ازش که دلسردم‌ می‌کرد ولی بازم دوسش داشتم.
الانم مشکلات بینمون بیشتر از قبل بالا گرفته، حالا هم من موندم و یه دل خالی و دوسال عمری که با کلی خاطره گذشته که گذشته...