
یک) جورج فریدمن تحلیل گر امریکایی، پس از پیروزی ترامپ در انتخابات 2016 در مقاله ای (اینجا بخوانید) با بررسی تاریخ امریکا، دوره های 50 ساله ای را شناسایی کرده بود و بر آن اساس ادعا کرده بود که آخرین رئیس جمهور دوران ساز امریکا ریگان بود و بر اساس روند تاریخی باید رئیس جمهور دوران ساز بعدی در 2028 به قدرت برسد. اما سیاست های دولت دوم ترامپ در همین چند ماهه برای کسی تردیدی باقی نگذاشته که ترامپ دوم همان رئیس جمهور دوران سازی است که آمده نه نظم 50 ساله نولیبرالی که نظم 80 ساله پساجنگ جهانی دوم را به چالش بکشد.
توماس پیکتی هم در درابتدای قرن بیست یکم در کتاب جنجالی خود «سرمایه در قرن بیست و یکم» روند ضعف نظام اقتصادی فرصت محور قرن بیستم را نشان داده بود و اعلام کرده بود که سرمایه داری در قرن بیست و یکم هرچه بیشتر در حال شبیه شدن به سرمایه داری قرن نوزدهمی است و این روند به تضعیف دموکراسی و حقوق بشر خواهد انجامید. آنچه او آن روزها در خشت خام می دید امروز جهانیان در آینه ایلان ماسک به نظاره نشسته اند و با بیم و امید به نظم جهانی در حال استقرار نگاه می کنند.
دو) در ایران ماجرا به کلی متفاوت است. فرادستان سیاسی در فضایی کاملا منفک از جامعه جهانی و حتی جامعه ایرانی زیست می کنند. همگی از دهه دوم و سوم زندگی خود وارد حصار امنیتی مقامات ارشد شدند و دست کم سه دهه است در این حصار بسته و به دور ازجامعه زندگی می کنند. تماس اندک آنها با جامعه جهانی و محدود شدن به گزارش های دستگاه های اطلاعاتی هم باعث شده در جهانی که خود ساخته اند غرق شوند. بیگانگی با دیالوگ و عادت کردن به سخنرانی برای سربازان خبردار ایستاده ارتباط آنها را با واقعیت ملموس جامعه کم کرده است. برای همین هم گاهی چنان سخنان عجیبی می گویند که فیوز ادراک مردم عادی را می پرانند!
با این حال آنها در علی رغم این واقعیت پریشی نسبت به دو چیز بسیار حساس و آگاه اند. یکی فرونریختن اعتبار این جهان خود ساخته نزد هسته سخت حامیان و وفاداران و دوم برهم نخوردن نظام توزیع رانتی که آنها را در راس قدرت حفظ می کند. از قضا توده مردم هم نسبت به همین موارد حساس اند و بنا به دغدغه های خود نیروهای سیاسی را در نسبت با این دو امر (نظام ایدئولوژی و نحوه تقسیم ثروت) می سنجند.
سه) تلاقی تحولات جهانی با ناکارآمدی داخلی باعث ایجاد بن بستی شده که واکنش های مختلفی را هم ایجاد کرده. جریان گذارطلب راه حل را در ایجاد اصلاحات ساختاری می داند و خواستار فشار اجتماعی برای باز شدن راه گذار به ساختاری جدید از طریق همه پرسی است. طیف دیگر که به روزنه گشایان معروف شدند با پرهیز از «امر سیاسی» (politic ) راه حل را در سیاست گذاری یا policy می جویند و زبان توصیه و نصیحت و خواهش را پیش گرفته اند. تکلیف جریان اول تا حدی مشخص است چون قصد دارد با اعمال فشار باب مذاکره با فرادستان را باز کند. اما جریان دوم که قصد اصلاح از درون و تغییر از مسیر وفاق را دارد باید بتواند مسئله از دید فرادستان صورت بنگرد و پاسخ های مشخصی به دو دغدغه فرادستان بدهد و راهی را پیش پای آنان بگذارد. این دو دغدغه که به نظر نگارنده کانون بحران است، صورت مشخص این چنین صورت بندی می شوند:
1- چگونه می توان با امریکا (نظم جدید جهانی) به توافق رسید بدون اینکه دستگاه ایدئولوژی حکومت فروبریزد و وفاداران همچنان قلبا وفادار بمانند؟
2- در صورت توافق چگونه می توان تحولات اقتصادی را مدیریت کرد که منجر به اختلال نظام توزیع رانت و نارضایتی الیگارشی اقتصادی نشود؟
نگارنده هم احتمالا مانند خیلی از خوانندگان بر این باور است که برای رفع این دو دغدغه دیگر دیر شده است و شترسواری دلا دلای توقف لایحه حجاب و مذاکرات غیر مستقیم (که نشان از وضعیت تعلیق و عدم توان تصمیم گیری کلان است) در نهایت به از دست رفتن همه چیز منجر خواهد شد. اما آنان که معتقد به اصلاح از مسیر وفاق هستند می بایست بجای نصیحت الملوک نوشتن به سوالات بالا پاسخ می دادند. منظور من از پاسخ مشخصا بسته سیاست های پیشنهادی است که فرادستان را از گذار آرام و تحت کنترل مطمئن کند و به نتیجه ملموس کاهش تنش داخلی و خارجی بینجامد تا هزینه کاهش حمایت هسته سخت حامیان توجیه پیدا کند و حتی حلقه حامیان جدیدی شکل بگیرد.
دولت چهاردهم جز تلاش مختصری که جواد ظریف با انتشار سند «راهبرد وفاق برای تامین امنیت ملی» برای باز کردن مسیر تحول گفتمانی انجام داد، اقدام دیگری نکرده و حتی از ارائه روشن مسئله بازمانده است و نمی تواند ارتباط و گفتگویی بین مطالبات جامعه و منافع فرادستان و الیگارشی همپیمان آنان برقرار کند. شاید بتوان گفت ناتوانی دولت و حامیانش در ارائه چنین بسته ای بود که رهبر نظام را به سمت مواضع سرسختانه تر و نهی صریح از مذاکره سوق داد تا دست کم در آشفتگی عملیاتی دولت، انسجام هسته سخت حامیان نظام حفظ شود. حامیانی که البته خود بدون آشفتگی و با برنامه در تلاش برای به شکست کشاندن تصمیمات مهم نظام در سال 403 هستند.
چهار) صحنه سیاست ایران امروز بیش از هر زمان دیگری شاهد زورآزمایی رقباست. اما نتیجه این زورآزمایی چند حالت بیشتر نخواهد داشت. اساساً برای نظام های ایدئولوژیک سه سناریو قابل تصور است: سناریوی شوروی، سناریوی چین و سناریوی کره شمالی-کوبا. به بیان دیگر یا فرو می پاشند، یا به نظم جدیدی گذار می کنند و یا تبدیل به کشوری حاشیه ای، ضعیف و تحت نفوذ ابرقدرت ها تبدیل می شوند. مدل چین مدل برد-برد برای فرادستان و فرودستان است. این مدل در واقع پاسخ روشنی به دغدغه های اصلی (کانون بحران) داده و در طی مسیری بدون اینکه فروبپاشد نظام جدیدی مستقر کرده. تجربه چین می تواند درس های زیادی برای ایران داشته باشد. اما مهم ترین درس را باید از حوادث سال 401 گرفت. جایی که حکومت متوجه ناکارآمدی ایدئولوژی خود شد اما متوجه تغییر مهم در جامعه ایران نشد. آن تغییر ناامیدی بخش مهمی از مردم از امکان سرنگونی حکومت در خیابان بود. اگر فرادستان سیاسی متوجه این تغییر باشند و بدانند که جامعه شرایط فعلی را بر نمی تابد اما توافقی منصفانه تر با فرادستان را رد نخواهد کرد، راحت تر تغییرات را می پذیرند. به نظر نگارنده مانع اصلی نیروهای اطلاعاتی رادیکالی هستند که تلاش می کنند این تصور را در فرادستان ایجاد کنند که یک قدم عقب نشینی به معنای فروپاشی است و باید با افزایش فشار جامعه سختگیری ها را بیشتر کرد تا فرصت هیچ تحرکی را نداد. دستگاه ایدئولوژی هم برای اینکه ضعف های خود را بپوشاند باید روز به روز رادیکال تر و آرمانگرایانه تر شود تا با فرار به جلو از انتقادات بگریزد. باطل کردن و کنار گذاشتن این دکترین امنیتی با توجه به تجربه 401 می تواند کلید آغاز تحولات باشد. تحولاتی که با فشار اجتماعی گذارطلبان ضروت می یابد و با بسته های سیاستی روزنه گشایان اجرایی می شود. البته اگر رمق فشاری و توان بسته سازی ای مانده باشد و سرنوشت برادر بزرگتر را از ایران دور کند.
(منتشر شده در کانال امتداد)