هوالحق
در ابتدا باید گفت اکثر مردم ایران امروز مردمانی با سواد و یا با تجربه هستند و تقریبا می توان گفت که تمام آنها همه چیز را خوب دیده اند و تصمیم خودشان را هم قاطعانه گرفته اند و انگشت در گوش و چشم بسته فقط به تصمیمی که گرفته اند و فکر می کنند درست ترین است می اندیشند و هرگونه تلاش برای ایجاد تغییر در آنچه که درست میدانند محکوم به شکست است.در این فضا نوشتن،حرف زدن یا هر تلاشی که این تصور را ایجاد کند که چیزی خلاف آنچه هر کس درست میداند را میخواهد به آنها بگوید،زیر لگدهای محکم مردم کوبیده و له می شود.در این اتمسفر صفر و یکی و سیاه و سفیدی نوشتن هر کلمه سخت دشوار است.اما آیا همه ی آنچه که در کف بعد مکان-زمانی اکنون دیده می شود،در بعد خطی تاریخی که بتوان از بالا به آن یکجا نگاه کرد هم همینگونه دیده می شود؟
هر ملتی سرنوشتی دارد که فقط خودش می تواند ایجادش کند یا تغییرش دهد.
سیر تاریخی رنج های عمیق این ملت و رسیدن به تجربه های امروز برای مردمان ما بسیار پرهزینه بوده است.گذر از عمق ۲۵۰۰ ساله تاریخ این سرزمین و شکوه کشورگشایانه پادشاهانش ،تا زندگی طبقاتی مردم زیر سایه همان پادشاهان باشکوه،تا باز کردن درها به روی اعراب مسلمان و سوار شدن ایرانیان بر علم و فرهنگ و هنر و جرعه جرعه نوشیدن فرهنگ و دانش و فلسفه وحلاجی و صادرات آن به اندلس و یونان و عمق غرب تا شرق جهان که خود کشورگشایی دومی برای این مردمان است،تا افتادن به زیر یوغ و سم اسبان مغول و ویران شدن کوچه به کوچه و در بندشدن زنان و کودکان و قتل و اعدام و تجاوز و انواع جنایتی که متحمل شدند،تا سربدار شدن و بازپس گرفتن هویت تاریخی خود،تا مصرع به مصرع خون دل خوردن فردوسی برای زنده کردن عجم در حالی که داشت با ذوب شدن در عرب فقط به چند سطر کوتاه در کتاب های تاریخ تبدیل می شد که روزی فرزندان عرب ما در ایران بگویند اجداد ما فارس زبان بودند...
آنچه که فردوسی بزرگ کرد،آنچه که در ذهن سرهای بردار در لحظه نگریستن به افق قبل از افتادن چهارپایه زیرپایشان به آن می اندیشیدند،همه ی سرمایه ی همین ملتی است که امروز برای یک مرحله ی دیگر از زیست تاریخی خود میجنگند.
اما آیا ما در یک نقطه ی عطف در تاریخ زیست سرزمینمان به سر می بریم؟
وقتی همه چیز دچار به هم ریختگی می شود و گره های بزرگ در کار تو می افتد نشان از این دارد که تو باید یک چیزهایی را تغییر دهی.کائنات اغلب با اینگونه زبانی با ما حرف میزند.
وقتی همه چیز اینگونه به هم میریزد تاریخ یک پیام برای ما دارد و آن اینکه یک سری چیزها باید تغییر کند.اگر صاحبان قدرت لحظه ای با خودشان بیندیشند که شاید این پیام خلق،از جانب خدا باشد،برای اینکه تو روشت را تغییر دهی،و در برابرش سرتسلیم فرود آورد،آنگاه به کم هزینه ترین شکل ممکن همه چیز اصلاح میشد.
اما اکنون که اینگونه نیست و گویی همه ی طرف ها در تلاشند که بلند ترین صدای خودشان را از حنجره خارج کنند و چشم و گوش بسته فقط به حقانیت(درست یا غلط) خودشان فکر می کنند خوب است هر کس قبل از روانه کردن مشت بر دهان طرف مقابلش فقط چند دقیقه،فقط چند دقیقه فکر کند که چه اتمسفری اکنون ذهن او را احاطه کرده است و چقدر با ادراک حقیقت در حال نتیجه گیری است و یا چقدر تحت تاثیر فضای حاصل از پروپاگاندای شگفت انگیز رسانه طرفین و با خطای شناختی حاصل از غوطه ور شدن در اتمسفرهای تصنعی در حال تصمیم گیری است؟
🔹بگذار تا از گروهی از مردم بپرسم آیا اینگونه نیست که تو چون حقوق زیاد و یا نسبتا مناسبی در سیستم حاکمیت میگیری و با گرسنگی و رنج مواجه نیستی پس هر تصمیمی نهاد حاکم بگیرد را خوب میدانی و حال کسی که از فشار اقتصادی به بیچارگی مطلق رسیده را نمی توانی درککنی؟چگونه برای او حکم اجنبی و دشمن و...صادر می کنی و خونش را مباح میدانی ؟ از ایننمی ترسی اگر در خون کسی شریک شده باشی که شاید هیچ گناهی نداشته باشد؟پس این اعتقاد تو نیست که تو را به دفاع وادار می کند بلکه این منافع توست و چه بسا اگر روزی همین منافع را نداشته باشی تو هم صحنه بازی را به هم بریزی.
🔹باز از آن طرف هم بپرسم اگر تو آن کسی هستی که کاسه صبرت لبریز شده و میخواهی برای نجات خودت،فرزندانت یا سرزمینت به دل خیابان بزنی آیا وظیفه گرایانه به داستان مینگری یا نتیجه گرایانه؟یعنی صرفا چون وظیفه خودت می دانی به دل آتش بزنی مشتت را گره کرده ای و می گویی،حال هر چه بشود ،بشود ،حتی اگر بسوزی یا بسوزانی مهم انجام وظیفه است؟مثل حاکمانی که وظیفه خودشان میدانند اینگونه عمل کنند ،نه اینکه به نتیجه آنچه میکنند بیندیشند؟
یا اینکه نتیجه گرایانه به ماجرا می نگری و به این فکر میکنی که گام بعدی چیست و آیا این بهترین گام است؟و این کارم چه نتایجی برای سرزمینم دارد؟و منافع چه کسانی را تامین می کند؟زمین بازی امروز در دست کیست ؟و برای رسیدن به اهدافی که در نظر داری تا کجا حاضری پیش بروی؟اگر قرار باشد چیزهایی بدهیم و چیزهایی به دست بیاوریم چه چیز را می صرفد بدهیم تا چه چیز را به دست آوریم؟کلماتی چون آزادی،رفاه،حق یک زندگی آرام،هویت،شرافت،خاک،استقلال،امنیت و...می تواند بخشی از آنچه به دست می آوریم یا از دست می دهیم باشد.
و آیا مطمئنی آن کس که با ساده انگاری مسئله به تو می گوید اگر این کلانتری یا پایگاه را تصرف کنی کار نظام تمام است نمیخواهد سرمایه خودش را از ریختن خون تو افزایش دهد؟
🔹و باز از گروه دیگری بپرسم؛از تو که امروز تقدیر به تو لباس رزم پوشانده و باتوم و اسلحه به دستت داده .میدانم که تو هم به لقمه نان کمی که از شغلت به دست می آوری دلخوشی.من که هیچ نقشه راه یا برنامه ای برای به دست آوردن این لقمه از راه دیگری برایت ندارم نمی توانم به تو بگویم نانت را زمین بگذار.ولی این را فقط میتوانم بگویم که ای برادر،اندکی آرامتر،صبورتر،و ترسان تر...
آن تیر که از چله کمانت خارج می شود معلوم نیست به پسر یا دختر کدام مادر اصابت می کند.
🔹و به آن کسانی که سالهاست سلول به سلول تنشان را با مزد از دست بیگانه رشد داده اند و بدون توجه به آسیبی که به انسان های این سوی آب وارد می شود از آن سوی آب آنها را به خشونت فرا میخوانند هم باید گفت لطفا دست از سر این مردم بردارید.شما نمیگذارید این مردم با قدرت مدنیت خود حقشان را بگیرند.شما که نشان داده اید بیش از هرچیز به قدرت و جایگاه و منافع خودتان می اندیشید و چیزی برای از دست دادن ندارید و بی همه چیز تر از آن هستید که به منافع حقیقی مردم فکر کنید. خودتان گوشه ی امنی نشسته اید و خوب میدانید با این شیوه که ترویج می کنید کشتی پیروزی قدرت خودتان را در دریای خون مردم شناور می کنید.خوب آگاهید و اینگونه می کنید.خوب آگاهید که چه می کنید....
هر ملتی سرنوشتی دارد که فقط خودش می تواند تغییرش دهد.
از روزی که نفت ایران ملی شد و از دست بیگانه نجات یافت تا روزی که کشور از پادشاهی مطلق به یک ذره و بعد دو ذره و بعد چند ذره دموکراسی رسید، با فراز و فرود فراوان به یک سرمایه در حافظه تاریخی خود دست یافت تا بداند چگونه این رشته ی بلند تاریخی را نه باز هم به عقب،بلکه با هوشمندی خود به چند قدم جلوتر هدایت کند.آنچه که امروز به دست آمده محصول یک فرایند تاریخی است که هنوز گام های این فرایند ادامه دارد و یک ملت هوشمند نباید بگذارد تاریخ به اشتباه تکرار شود بلکه باید بر نقطه های اشتباه سوار شود و جهت آنها را تغییر دهد و مسیر تکامل رسیدن به حق خود را کاملکند.
🔹و برای حاکمان این سرزمین هم باید بگویم زنهار،زنهار از ریختن خون به ناحق...
هیچ خونی نیست که به ناحق بر زمین بریزد الا اینکه جوششی ابدی با خود دارد.وجود دشمن مسلح در بین مردم توجیهی برای ریختن به اشتباه خون حتی یک نفر نیست.
اگر آن جریان تند و مسلح و بی لباس رسمی که از ابتدای ۵۷ تاکنون بارها برای کشور هزینه تراشیده را کنترل نکنید،حتما شاهد خون های بر زمین ریخته ای خواهید بود که هر کاری هم بکنید گردن شما خواهد بود.
اگر میخواهید مردمانی که هنوز سمت شما هستند،یا خاکستری هستند را هم ازدست ندهید،به جراحی های عمیق تر فکر کنید.اگر در حال درمان تومور اقتصاد ایران هستید و می گویید این درمان و شیمی درمانی پس از آن درد دارد، نمی شود که فقط مردم این درد را تحمل کنند و از نان چرب نهادهایی که بر سرچشمه نیمه خشک اقتصاد این ملت چاه زده اند حتی یک سطل کم نشود.
بدون ایجاد تغییرات عمیق همه چیز با سرعت به سمت سقوط می رود.آیا آن نادان هایی که نهادهای مدنی را در ایران نابود کردند امروز پاسخگوی سیل نامنظم جریان مردمی هستند که هیچ زبان یا ارتباطمشترکی با نهاد قدرت ندارند؟وقتی آنها رودها و سدها را خراب کردند،مشخص است که سیلاب مطالبه مردم هرجا که جاری شود آن را نابود می کند.
هر ملتی سرنوشتی دارد که فقط خودش می تواند تغییرش دهد.
شاید ملتی باشد که بخواهد به اوج صعود کند و برایش به درستی تلاش کند.هیچ کس نمی تواند جلوی آنها مقاومت کند.شاید هم ملتی باشد که تصمیم بگیرد سقوط کند یا حتی از صفحات تاریخ حذف شود.حتما اینگونه نیست که هر تلاشی حتما به صعود بینجامد،بلکه چه بسا تصمیم و تلاش اشتباه، ما را به سقوط بکشاند. هرچند این تصمیم میلیون ها مخالف ساکت داشته باشد،اگر آنها منفعل باشد چه بسا همان عده ی اندک سرنوشت قوم را تعیین می کنند و هرچند وقتی اینچنین ملتی سقوط کنند همه با هم سقوط می کنند،حتی آنکس که دید و مخالف بود ،اما منفعلانه عمل کرد.
اما در نهایت باز باید گفت که هر ملتی سرنوشتی دارد که حق دارد خودش آن را انتخاب کند،اما این انتخاب حق تکتک آنهاست و حتی اگر اشتباه،هیچ کس نمی تواند این حق را از آنان بگیرد.اگر دیکتاتور وجودمان را کنترل نکنیم و حق تکتک ایرانیان برای انتخابشان را محترم نشماریم ،اگر کسانی که مثل ما فکرنمی کنند را تکفیر کنیم، چون مثل ما فکر نمی کنند،حتما بخشی از همان چیزی هستیم که خودمان در حال جنگیدن با آن هستیم.یعنی همان فرهنگ زورگوی دیکتاتورانه ای که هر چیزی غیر از خودش را تکفیر می کند.
در پایان هم بگویم بیایید تا همیشه حداقل چند خط قرمز برای خودمان نگهداریم.بگذارید مرزهای این سرزمین خط قرمزمان باشد.بگذارید خون هموطنانمان که چه بسا به سادگی در کف خیابان مقابل هم لشکرکشی کنیم خط قرمزمان باشد.
و بگذارید نام خدا را هرچقدر هم برخی با رفتار خود ما را از آن منزجر کرده باشند همیشه گرامی و مقدس بماند و حریمش پاس داشته شود.حقیقتش این است که ما مردم به جز او هیچ کس را نداریم.
پ.ن:
این مطلب پیش از اوج گیری اعتراضات و قطعی اینترنت نوشته شده است.
تلخ ترین صحنه ای که فردوسی در شاهنامه به تصویر می کشد یکی مرگ سهراب به دست رستم است و یکی کشته شدن رستم به دست شغاد نابرادر.
حقیقت امروز همان است که فردوسی به تصویر می کشد.هیچ کس نمی تواند ما ایرانیان را نابود کند جز به دست خودمان.اگر دنبال این هستی که خشمت نسبت به حاکمان، یا دشمنان و آمریکا و هر کوفت دیگر را سر یک نفر خالی کنی بپذیر که آن یک نفر برادرت نیست.خواهرت نیست.من به صراحت می گویم از کشته شدن هر ایرانی از هر جنس،طیف،گروه و جریان بیزارم.از خشمی که به خونریزی می انجامد بیزارم.از چهره های عبوس مردم در مقابل هم بیزارم.از قهر و کینه بلند مدت ایرانیان نسبت به هم بیزارم.من از افتادن نعش دختران و پسران و کودکان و سربازان و...این سرزمین برخاک بیزارم.متاسفم که صدای جریان مدنی و مطالبه گران خشونت پرهیز اینگونه زیر لگد خشم خفه شده است و اصلا دیگر حتی شنیده نمی شود.این مطلب را که بدون شک نه شنیده می شود و نه شاید حتی خوانده می شود هم صرفا برای دل خودم در این فضا منتشر میکنم.
شاید حق با #محمد_فاضلی باشد که نوشت #ما_شکست_خوردیم ...