یا لطیف
در دل ما ایرانیان امروز چه ها که نمی گذرد...
ظرف تحمل غم وقتی پر می شود به خشم تبدیل می شود.خشم اگر بروز داده نشود در نهایت خود به احساسات ثانویه و غمی عمیق و درونی و ماندگار یا کینه،نفرت و...تبدیل می شود.
شاید اگر به قلب هر یک از مردمان این سرزمین رجوع کنید شاهد سر ریز انواع هیجانات باشید؛انباشت خشم،غم،نفرت،شکست،ناامیدی،یا شاید هم یک ذره هنوز امید و...
هیجانات بخش بسیار مهی از ذهن و روان انسان هستند.اصولا مردم ایران مردمانی احساسی و هیجانی هستند و این را شاید بتوان در موج های شگفت انگیز همدلی که در حوادث تلخ عمومی از خود نشان میدهند به وضوحدید.شاید ساختار تاریخی زیست مردم،آموزه های اخلاقی پیش از اسلام ایرانیان و تربیت مذهبی و تاکید چند صد ساله فرامین دینی در تقویت این باورها که پشتوانه احساسات انسانی هستند موثر بوده باشد.
اما آنچه که این موضوع را مهم می کند این است که اگر کسانی این تابع اتمسفر احساسی جمعی بودن را در ما کشف کنند به سادگی می توانند جریان های رفتاری منبعث از این احساسات را کنترل نمایند.مثلا می توانند با جریحه دار کردن احساسات مذهبی یا حتی ملی و یا انسانی ،یک نقطه اتصال مشترک بین بخش زیادی از مردم پیدا کنند و به آن جهت دلخواه خود را بدهد.
اما چگونه می توان در این اتمسفر غبارآلود فریب نخورد و بازیچه ی زمین بازی این و آن نشد؟
حقیقت اغلب در لایه های از ابهام و وهم گممی شود.وقتی تو در غبار شدید هیجانات و احساسات قرار داری نمی توانی با چراغ عقل به مسائل نور بیندازی و حقیقت را بیابی چرا که جنس احساسات با جنس معقولات فرق می کند.
حقیقت مطلق اغلب پشت لایههای ادراک، تعصب، احساسات و محدودیتهای زبانی پنهان است، این دیدگاهی رایج در فلسفه (به ویژه پس از دوران مدرن) و ادبیات است. پس حقیقت به سادگی و وضوح یک شیء فیزیکی در دسترس نیست.
وقتی فرد در طوفان خشم، ترس شدید، عشق کور یا اندوه عمیق قرار دارد، توانایی تفکر منطقی، تحلیل بیطرفانه و دیدن "حقایق عینی" به شدت کاهش مییابد. احساسات شدید مانند غباری هستند که دید را میگیرند.
حوزه محسوسات و احساسات: ذهنی، فوری، کیفی، همراه با سایهروشنهای شدید، وابسته به تجربهی شخصی.
حوزه معقولات و عقل: کوشش برای عینیگرایی، ساختاری، تحلیلی، مبتنی بر استدلال و قواعد.
چگونه می توان از این لایه های ادراکی،احساسی،زبانی و... خارج شد و به اصل حقیقت دست یافت؟
قبل از هر چیز باید گفت که احساسات و هیجانات بسیار مهم هستند و هرگز نباید آنها را نادیده گرفت یا نفی کرد و کنار زد.اما احساسات ابزار مناسب و کافی برای تشخیص نیستند.امروز قدرتمندترین ابزار برای تحت تاثیر قرار دادن احساسات،دریچه های ورود به آن یعنی محسوسات هستند.یعنی آنچه که می بینیم،می شنویم و...که همه ی اینها به شکل کاملا قدرتمندی در دست رسانه هایی هستند که ما روزانه به آنها سر می زنیم.به شکل تقریبا قاطعی می توان گفت که ما اگر یک طیف خاص و همسو از رسانه ها را دنبال کنیم،شاید اصلا امکان خارج شدن از تاثیرات آنها بر هیجاناتمان را نداشته باشیم در حالی که باز هم می توان با قاطعیت ادعا کرد با توجه به سرمایه های بسیار هنگفتی که اداره یک رسانه پرمخاطب لازم دارد تقریبا هیچ رسانه مستقل و آزادی وجود ندارد.به خصوص اینکه اگر بدانیم امروزه رسانه ها با ابزار هوش مصنوعی و کمک گرفتن از بیگ دیتاهای حاصل از واکنش های مردم به انواع تولیدات رسانه ها به تولیدمحتوا می پردازند.این الگوریتم ها امروز حتی در تجارت الکترونیک کاربرد وسیع دارد به نحوی که برای مثال در بسیاری از سایت های فروش، میزان وقفه شما بر روی تصویر یک کالا، ابزاری برای تحلیل و پیشنهاد دادن اقلام مشابه و هدایت شما به یک خرید مشخص هستند. و ده ها روش دیگر که دقیقا می توانند به ذهن شما جهت دلخواه مورد نظرشان را بدهند.
اما چگونه می توان در دایره تاثیر و تأثر این رسانه ها قرار نگرفت:
۱) اگر ضروری میدانیم که حتما اخبار را دنبال کنیم ،بدون اینکه بخواهیم اخبار جریان های مخالف را بپذیریم یا رد کنیم، خبرهای همه ی جریان ها را دنبال کنیم.منبع خبر آن رسانه و منافعی که دارد را بشناسیم.در جملات خبر سعی کنیم تعمیم های نابجا و مغالطات را تشخیص دهیم.گاهی تیترهای روزنامه کیهان که یک منبع دائمی برای انواع مغالطات و تعمیم های نابجا هستند را بخوانیم! و سعی کنیم مغالطات آن را پیدا کنیم.این یک منبع آموزشی خوب است!
۲) مراقب خطای شناختی و ادراکی و سوگیری ذهن باشیم.ذهن ما اغلب اخباری که باورهای ما را تایید می کنند را دنبال می کند و از تطابق اخبار با باورهایمان لذت می برد و شاخه هایی را دنبال می کند که به هم پیوسته و هم راستا با علایق و باورهای ما هستند و ناخواسته هرشاخه ای که مورد پسند ما نباشد را ایگنور می کند.
۳) در قضاوت گفتار دیگران مراقب خطاهای حاصل از محدودیت های زبان طبیعی باشیم.اصولا علم منطق آمده است که ذهن را از خطا کردن نجات دهد،و این یعنی آنکه اغلب جملات و گفتارهای زبانی انسان اگر به زبان منطق نباشد قابل تفسیر های مختلف است،و نیاز به توضیح دادن گوینده یا نویسنده دارد.
۴) دروغ گفتن یک سری تکنیک دارد که باعث می شود آن را عموما باور کنند.دروغ هر چه بزرگتر قابل باورتر.اضافه کردن جزییات به دروغ بهترین ابزار برای باور پذیری آن است.استفاده از ادبیات و اصطلاحات ظاهرا علمی ولی بسیار پیچیده که هیچ کس از آن سر در نمی آورد یک شیوه دیگر برای تزریق دروغ به دیگران است!
۵) آنچه که در کشور ما گم شده است و امروز ذهن اکثر مردم را به چالش کشیده است نبود تفکر انتقادی است.واقعیتش این است که تفکر ایدئولوژیک مانع توسعه فرهنگ مبتنی بر تفکر انتقادی شده است.در تفکر انتقادی تو باید مهارت های گفتگو را آموخته باشی و بپذیری که ممکن است پس از گفتگو تمام آنچه قبلا درست می دانستی را کنار بزنی و به یک باور جدید برسی.از دل دیالوگ و در تقابل تز و آنتی تز ،سنتز رخ می هد و تفکری زاده می شود که محصول واکنش مواد هر دو اندیشه ای است که در مقابل هم قرار گرفته اند.
۶) ما هزاران سال است در اتمسفر دیکتاتوری زیست کرده ایم و گویی ضمیر ناخودآگاه جمعی ما با دیکاتوری تربیت شده است و در دل اکثر ما یک دیکتاتور با کلاه خود و زره ایستاده است که دوست دارد هر کس مخالفش بیندیشد را با سرنیزه ای تیر خلاص بزند. از نظر هر یک از ما همه چیز واضح و شفاف است و حقیقت ،عریان نزد من و همفکرانم قرار دارد.این البته شاید تعریفی از همان چیزی باشد که به آن جهل مرکب می گویند.ما باید بیاموزیم که حرف مخالف را بشنویم،و با گفتگو ابعاد آن را از او بپرسیم و سخن یا پیام هیچ کس را بدون شنیدن دلایل و برهان هایش قضاوت نکنیم.به یاد داشته باشیم به جز برهان های واضح و استدلال های صحیح هر کلام و سخنی نیاز به توضیح،تفسیر و ارائه دلیل دارد.مگر جمله ی خبری که آن هم نیاز به راستی آزمایی خواهد داشت.یا شعر که ایهام و استعاره و ... دارد و برای هدف دیگریست.
۷) بدانیم که اگر معتقدیم که سرنوشت ما نباید دست یک نفر باشد،پس باید بپذیریم که سرنوشتمان دست خودمان هست و معنای «خودمان» چند ده میلیون هم فکر من نیست بلکه نفر به نفر افراد یک کشور است که حق انتخاب درست یا حتی غلط دارند و مای حقیقی یکملت را تشکیل می دهند.آنچه که تعیین کننده نهایی است برآیند نظرات مطلق همه ی افراد در یک کشور است.
۸) وقتی هنوز وزن کشی دقیقی از طریق انتخاباتی آزاد در این کشور انجام نشده است که وزن هر جریان را نشان دهد و صرفا صف کشی های در خیابان مثل تظاهرات غیر رسمی یا راهپیمایی های رسمی و...ملاک تشخیص شده است قضاوت در مورد وزن هر جریان فکری صرفا یک قضاوت ذهنی است.اما آنچه که میتوان گفت این است که جامعه ی ایران یک جامعه ی متکثر است که طیف های مختلف را پوشش می دهد و نفی هر یک از لایه های این طیف، و کم وزن نشان دادن آنها و برچسب مزدور غرب زدن و یا برچسب مزدور نظام زدن و «اینا پول گرفتن تظاهرات آمدن» و «اینا رو مجبور کردن راهپیمایی بیان » و...فقط فرار از این حقیقت است که جامعه ی ایران هرگز یک وزن واحد از یک جریان واحد نبوده ،نیست و نخواهد بود.روند پیروزی یک جریان قدرت در برهه های مختلف و پس زدن جریان دیگر و تبدیل کردنشان به اپوزیسیون و باز تلاش آنها برای ضربه زدن به جریان پیروز و استمرار این سیکل معیوب باید از یکجا در این کشور قطع شود و این ممکن نیست مگر با پذیرش حقیقت متکثر جریان های فکری مردمان این سرزمین.
۹)مردم ما وقتی در کوچه بازار همدیگر را می بینند آنها را می بینی که هیچ مشکلی با هم ندارند.وقتی به استان هایی که اقلیت های مذهبی در آن زندگی می کنند سر میزنی از دیدن تعامل و دوستی طیف های مختلف مذهبی و...تعجب می کنی.وقتی در صف نانوایی یک فرد مذهبی را در یک گفتگوی صمیمی با یک فرد با تیپ ظاهرا متفاوت می بینی شگفت زده می شوی.اما همین افراد وقتی وارد اتمسفر های احساسی و رسانه ای و... می شوند گویی اصلا آدم دیگری شده اند و چنان تشنه خون هم هستند که هر لحظه بیم آن می رود که بر کالبد مجازی هم تیغ بزنند.غافل از اینکه آنچه که این اختلاف ها را به وجود می آورد را باید در ساحت قدرت افرادی جستجو کرد که برای نبرد قدرت، مردم را مهره ی بازی شطرنج خود می کنند.پس همانا اگر ادبیات قدرتطلبان را در همان صف نانوایی جاری کنی چه بسا گفتگوها به چالش کشیده و نبردهای خیابانی آغاز شود .خطر بزرگ آنجاست که همان افراد ایستاده با لبخند و مهر در صف نانوایی ممکن است ساعتی بعد در حال تیر و تبر زدن به هم باشند چرا که از اتمسفر انسانی به اتمسفر قدرت منتقل شده اند و طالبان قدرت آنها را یک فضای ذهنی جدید وارد کرده و از طریق تزریق محسوسات و تقویت هیجانات آنان را به بازی گرفته اند.
۱۰) مردم ما باید صف خود را از طالبان قدرت جدا کنند.این به معنای این نیست که مطالبه گر یا معترض یا طرفدار سیستم های این سویی و آن سویی نباشند بلکه به این معناست که بدانند آنها مهره ی شطرنج قدرتمندان نیستند که به روی برادر و خواهر خودشان تیغ بکشند،بلکه در مقابل برادرانشان تنها و تنها به ابزار دیالوگ و گفتگو متوسل شوند و با تفکر انتقادی سعی کنند به یک برآیند واحد و مشترک برسند.آنچه که تهدید بزرگ نبرد خانوادگی ما ایرانیان و سهراب کشی و رستم کشی را به یک فرصت برای سازندگی تبدیل می کند تنها و تنها یک ابزار است و آن گفتگو و گفتگو و گفتگو.بپذیریم که نه حاکمان ما و نه آنها که مردم را سپر بلای دست یابی به قدرت خود کرده اند علاقه ای به این شکل از تعامل مردم با هم ندارند و نه آن را هم پیشنهاد می دهند و نه می توانند آن را پیاده کنند،بنابراین ما مردم چاره ای نداریم جز اینکه با کمک شیوه تفکر انتقادی و بدور از تعصب و نسبت دادن خطاهای افراد حاضر در نهاد قدرت یا طالبان قدرت به مردم کوچه بازار ،بدانیم مردم «طرفدار» این طیف های قدرت،برابر با این «طیف های قدرت» نیستند که مشتی محکمی از سر خشم بر دهان هم وارد کنیم.
۱۱) امروز اگر با هم حرف نزنیم و گفتگو نکنیم ما را در خیابان به خون همدیگر تشنه خواهند خواست.پس اگر آمادگی داریم خشم ،قضاوت،کینه و نفرت را در مقابل خواهران و برادرانمان که اصلا شکل ما نیستند و حق آنهاست که شکل ما نباشند را گوشه ای بگذاریم،بیشتر و بیشتر گفتگو کنیم و سعی کنیم آنها را نسبت به آنچه که خودمان صحیح میدانیم قانع کنیم.از دل این گفتگوها حتما یک مسیر بسیار بی نظیر خلق خواهد شد که دیگر رنگو بوی خون نمی دهد،بلکه وحدت قدرتمندی به مردم می دهد که هیچ کس را یاری تقابل با آن نخواهد بود و هر حکومتی را وادار به پذیرش حقیقت می کند.
۱۲) از سال ۹۸ تاکنون در بحران های مختلف کشور راجع به خطرات در مقابل هم قرار گرفتن مردم مطالب متعدد نگاشته ام و باز هم ادامه خواهم داد،چرا که معتقدم ما هیچ راه مطمئن دیگری برای خلاص شدن از وضعیف آشفته امروز نداریم و نخواهیم داشت ،جز گفتگوی مردم و رسیدن به یک سری مطالبه واحد،منطقی ،مرحله ای و عاری از خشونت.
۱۳)مردم اگر بخواهند می توانند هر جریان خشونت طلبی را کنار بزنند و به مدلی از مطالبه گری قدرتمند و موثر برسند و نگذارند دختران و پسران این سرزمین مانندبرگریزان پاییز بر زمین بیفتند.خون جوانان وطن زمین کشتزار لاله این و آن نیست که هر طیف قدرتی یک دسته از آن را بر تابلو تبلیغاتی خود بزند و به آن افتخار کند.ما را هیچ کس نمی تواند نابود کند،به جز خودمان.فردوسی بزرگ این را می دانست که سهراب کشی را برای ما تصویر سازی کرد.رستم را هیچ کس جز شغاد نابرادر نمی توانست از پای درآورد.حق جوانان،کودکان و دختران و پسران این سرزمین این نیست که بعد از سالها محرومیت از همه چیز خونشان کف خیابان بریزد،در حالی که آنکسانی که می کشند یا باعث کشته شدن می شوند هر دو می دانند بازی به این سادگی ها به پایان نمی رسد.