در گیر و داد ناپیدا بودنِ هدف

وضعیت سفید
وضعیت سفید

یک زمانی که کله شق تر و سرتِق تر بودم، چندسالی در گیر و داد یک رویا بودم، راستش آنچنان هم رویای شفافی نبود، اصلا رویای بزرگی هم نبود، میخواستم به خانواده ام ثابت کنم که می‌توانم برم تیم ملی!

‌ از اینکه چه شد و چطور شد که شد! بگذریم ولی یک چیز در آن سال‌ها خیلی دردناک بود، دقیقا نمی‌دانستم چه میکنم! ولی هر بود میشد اسمش را گذاشت تلاش یا چه میدانم کوشیدن یا مثلا جان کندن یا حتی دست و پا زدن!

آن موقع ها لاغر و کچل و زشت بودم، همین حالا هم آخری را هستم! ولی تفاوتی در اصل ماجرا نمیکند، این هم از شگفتی های زندگی‌ست که آدم را در موقعیت های مشابه و یا نیمه مشابه قرار می‌دهد تا باز آزمونش را تکرار کند یا مثلا ببیند گواهی قبولی که گرفتی را، باز مجاز میشوی یا هم بفهمد درس زندگی یادت رفته و بزند دهنت را سرویس کند!

‌این روز ها گیجم! گُمم! نمیدانم چه میکنم! برای چه چیز دقیقی تلاش می‌کنم! فقط میخواهم به 4 تا آدم ثابت کنم آن بچه زرنگی که مدرسه را رها کرد و رفت، درست است به یار دلخواه نرسید یا نصف و نیمه رسید ولی آنقدر هم سربه هوا و بی کله نبود که قیدِ دوست را بالکل بزند.

راستش یار برای من موفقیت ورزشی بود و دوست موفقیت علمی_تحصیلی

‌این روزها دقیقا نمی‌دانم با این درس خواندنم چه میخواهم بکنم، کجا میخواهم برم، به چه میخواهم برسم، ولی خب، تلاش هم میکنم

‌ میدانی چیست؟ انسان خیلی موجود ناشناخته ای ست، گاها حتی برای یک دلخواه ناشناخته هم تلاش می‌کند، گاها در کاری که ازش متنفر است جان می‌کند، اینها که چیزی نیست، دیده شده عاشق کسی می‌شود که ازش متنفر بوده است...