از 16 سالگی بحران وجودی من شروع شد و به مدت چند سال هر روز به خودکشی فکر میکردم.
در دوره نوجوونی مجبور شدم مطالعه های زیادی انجام بدم. تو زمینه فلسفه ی غرب، مخصوصا اگزیستانسیالیسم ژان پل سارتر برام راه گشا بود.
یادم میاد کتاب اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر، کتاب هستی و نیستی رو با دقت مطالعه کردم. آلبر کامو و نیچه و داستایوسکی زیاد میخوندم.
به شرق هم پرداختم و عرفان هندی و مطالعه کردم.
کتاب عهد عتیق و عهد جدید و تلمود و قرآن رو به فارسی خوندم.
کتاب های روانشناسی و جامعه شناسی هم نگاهی انداختم.
کتاب هایی مربوط به زمان، کهکشان ها و فیزیک کوانتوم و راجع به ماهیت این جهان نیز.
به نظرم همه درگیر این موضوع میشن ولی اینکه تو 20 سالگی به سراغش بره خیلی بهتره تا یک عمر درگیر چرایی باشه. من خیلی از آدم ها رو دیدم که هنوز میگن ما برای چی زنده ایم؟ هدف زندگی چیه؟ و از این قبیل سوالات.
من سعی کردم همون موقعی که نیاز بود به سراغش برم و این خلا رو هر چه سریعتر پر کنم. چون باید از پایه و اساس شخصیتم رو بر روی چیزی به نام اخلاق تعریف میکردم. اخلاقی که من تعریف میکنم و در تمام طول زندگی بر مبنای اون عمل و رفتار میکردم. گاهی این اصول دست خوش تغییرات کوچکی میشن ولی بنیاد اون ها همیشه استوار بوده و هست.
منظورم از اخلاق اون قوانینی هست که بهش رسیدم و تمام جوانب زندگی من رو شامل میشد. اون سوالاتی که باید پاسخ داده میشد و پاسخ هایی که قوانین من تو زندگی شدن. اینکه خوبی و بدی چی هستن که در طول مباحث اصل وجودی انسان هستن.
وجود مقدم بر ماهیت است. مثل چاقو که برای بریدن ساخته شده ولی انسان ابتدا به این جهان پا میزاره و بعد به زندگی خودش معنا میده.
اینکه انسان ذاتا آزاده ولی به این معنا نیست که هر کاری که میتونه رو انجام بده. چون چیزی وجود داره به نام مسئولیت پذیری که در ادامه ی اون مسئولیت اجتماعی خلق میشه که میگه من نمیتونم دروغ بگم چون اون عمل رو دارم تبلیغ میکنم و بازتاب اون عمل در جامعه در نهایت به من آسیب میزنه(ژان پل سارتر) و این مسئولیت هر انسان رو به ترس و دلهره وا میداره. اینکه انسان بودن فقط به بودن نیست و هدف ما در این جهان تبدیل به ابر انسان شدن(نیچه).
باید تکامل پیدا کنیم و ما محکومیم به انسان برتر شدن و فرجام تبدیل به بهترین ورژن خودمون در همه ی ابعاد هستیم.
ختم داستان این دغدغه باید باعث دلهره در درون وجود و قلب هامون بشه. (سورن کیرکگارد)

بدم و فکر به چرایی بودن رو پشت سر گذاشتم.