باید از خودمان مراقبت کنیم

باید از خودمان مراقبت کنیم. به حرفه ای ترین روش ها هم باید از خود مراقبت کنیم، به نظرم هر فرد باید برای خودش عادت رفتاری درست کند حتی اگر عادت‌ها او را تبدیل به احمق‌ترین فرد روی زمین بکند نیز ایرادی ندارد،آدمی به قاعده نیاز دارد تا آسوده‌تر زندگی کند. قاعده هیجان‌ها را از فرد دور می‌کند. ترک هیجان اولین گام برای مراقبت از خود است.

در مورد دیگران انتخاب نداشته باشد که انتخاب نشان از درگیر بودن دارد. بهترین راه این است که از آنها دوری کند. دوستانی که به او ضربه زده‌اند را فراموش کند، برای فراموشی و دوری سالم ترین راه تماشای طبیعت است. طبیعت زبان یادآوری ندارد. می دانم که زیبایی طبیعت ملال آور است. ولی فرد سعی کند خود را با جزئیات طبیعت سرگرم کند. وقت بگذارد که تفاوت بین چنار و صنوبر را بفهمد. در مورد خاک ها تحقیق کند، احتمالا دانستن اینکه چه خاکی برای چه گل و درختی خوب است آرامش بخش خواهد بود. به بیان دیگر، به تماشای طبیعت نرود زائر طبیعت باشد. اگر طبیعت یادآور لحظه ای یا کسی بود، فرد در طبیعت چرخ بزند به درختان دست بزند تا بفهمد، درختها فقط درخت هستند و با خود شعر زیر را زمزمه کند!

جنگل،

تنها یک درخت است

که در هزاران شکل

از خاک گریخته است


احتمالا فرد بهانه می‌آورد که جنگل در دسترس نیست و فریاد می‌زند که چطور در انبوهی از ادمها و در شهر‌های بی در و پیکر، مایه سرگرمی برای خود دست و پا کنم، جمله قشنگی هم دم دست اش دارد مثلا " ما در محاصره انسانیم" یا "دیواری این شهر همه ادمن" که آن را در چنین بحثی سریع خرج می‌کند.

برای چنین فردی جواب ندارم.

پیشنهادم برای خودم موسیقی بوده، البته نه هر نوع موسیقی، موسیقی عاری از کلام در اولویته، اینطور کلمه فرصت پیدا نمی کند تا به چیزی ارجاع دهد.با این انتخاب لازم نیست که خود را مداوم از گذشته به حال برگردانید. اوایل این نوع موسیقی ملال آور به نظر می رسد ولی تحمل و صبر پیش بگیرید، شنیدن کارهای فلان سازنده دردی کمتر از ادمها و گذشته به شما می‌رساند. اگر حوصله‌تان سر‌رفت، موسیقی باکلامی را انتخاب کنید که مطلقا چیزی از آن نفهمید. در هنگام شنیدن موسیقی سه قانون یا قاعده را رعایت کنید. هیچ قطعه‌ای را بیشتر از سه بار گوش نکنید چرا که وابستگی به موسیقی شبیه وابستگی به ادمهاست. البته با درصد بالاتر ( نباید از چاله به چاه افتاد). قاعده دوم این است، به نام هنرمند دقت نکنید در مورد اهنگ هم چیزی نخوانید قرار نیست شما با سازنده و قطعه موسیقی ارتباط برقرار کنید، نشان دار کردن ترفندی است که تنهایی را از شما می‌گیرد. قاعده سوم که از همه مهمتر است این است که شنیدن موسیقی را کار بزرگی بداند. دانستن این قاعده‌ها و عمل به آنها شنیدن اهنگ را بدون شک لذت بخش خواهد کرد. موسیقی بی وطن ترین ساخته بشر است.

عکس را از مسابقه طعم تنهایی دلینو برداشته ام. عکس خوبی است.
عکس را از مسابقه طعم تنهایی دلینو برداشته ام. عکس خوبی است.

اینکه فرد چطور می تواند از مفاهیمی چون وطن، کشور، انسان دوستی و امثال هُم دست بکشد برای من هم معلوم نیست، ولی دست شستن از تفاوت سازی مابین خود و دیگران که بردارد، این دو سه مفهوم رنگ کمتری خواهند گرفت. از هر چیزی که تفاوت زا نیز باشد فاصله بگیرد، حتی اگر لازم شد لهجه‌اش را بکند بندازد دور! زبان و صدا سنگ بنای اختلاف است.

احتمالا آدم با طبیعت گردی یا شنیدن موسیقی و سعی در خالی شدن از مفاهیمی چون وطن، کشور و .. احساس تنهایی بکند. احساس تنهایی احساس بدی نیست چرا که اصلا چیز بد و یا خوبی در مورد ادمی وجود ندارد. مهم این است که انسان قدرتمند باقی بماند. پس تنهایی احساسی طبیعی است،تنهایی هم عادی خواهد شد. ولی تا آن روزی که تنهایی عادت شود بهتر است فرد برود زبان دیگری یاد بگیرد. یاد گرفتن زبان جدید به او این امکان را می دهد که بتواند، حافظه را از کار بیاندازد، ناتوان بودن او در یادگیری زبان جدید، او را در گفتن احساساتش ناتوان تر خواهد کرد که این یک موهبت است. از انجایی که هیچ وقت نمی‌تواند بر زبان جدید مسلط شود، ذهن اش نیز از فکر کردن باز می ماند. در بدترین حالت ذهن بین زبان مادری و زبان جدید سرگردان می ماند، که این سرگردانی باز خوب است و نفس را از عقده ها و کینه ها خالی می کند

فرد برای اینکه، خود را سرزنش نکند، دنیا را محل سرگرمی بداند. بهتر است سرگرمی خلاقانه ای برای خود دست و پا کند، در این سرگرمی خود را غافلگیر کند. پیشنهادم؟ نوشتن است. نوشتن بهترین سرگرمی است که هم به او یاد آور می شود انسان است و قوه خلق‌اش کار می‌کند و هم اینکه تلفاتی ندارد علاوه بر این می‌تواند خود را غافلگیر کند. مثلا من می‌خواستم در مورد عکسی بنویسم" سرم را بالا کردم درخت شدی " ولی در عوض اینها را نوشتم!