از دیگر مصائب زمین، زمان است. همین بازیگر خستگی ناپذیر، همین موجود ربات وار که کوچکترین اهمیتی به درماندگان زندگی نمی دهد. جالب تر آنکه تمام دار و ندار موجودات کره خاکی همین موجود ربات وار است. لحظه ای صبر نمی کند، یا پا به پایش میدوی یا میگذرد بدون اینکه کوچکترین توجهی بکند.
نه، نمیتوانی بگویی لحظه ای صبر کن، حالم خوب نیست. آسیب دیده ام، توان ادامه دادن ندارم. فریاد زدن هم ثمری ندارد، می گذرد، مجبوری پا به پایش بدوی و اگر نه هزینه بدهی و آن هزینه از دست رفتن تنها سرمایه راستین است.
زمان نیز توجهی نمی کند، شاید بر بام خیال ببینی که هنگام درماندگیت متوقف شود، پیگیر حالت شود، فریادی سر دهد؛ آهای آدم ها صبر کنید، اینجا یک نفر نیاز به کمک دارد، حالش خوب نیست، نه، وخیم است، به کمک فوری احتیاج دارد. سپس تیمارت کند، از سر محبت دلداریت دهد، دستت را بگیرد و زمانی که توان ادامه دادن را بازیافتی، کنارت مسیرش را از سر بگیرد.
تنهایی. تنهای تنها. وقتی این همراه تمام لحظه ها، بی هیچ شرمی در لحظه درماندگی از کنارت گذر میکند، غیر از این هم انتظار می رود.
روزی ورق را بر می گردانم و کاری می کنم که در زمین بازی من بیفتی، این بار من یکه تاز و تو آن که هر لحظه برای رسیدن باید تلاش کنی.