ساده بگم، کاش میتونستم بی دغدغه، برم و بهش بگم که دوست دارم بیشتر بشناسمش، بیشتر از یه تماشاگر دورش باشم ولی حیف که آدم و داستاناش و از بد روزگار، آدم بودن من کار رو سخت کرده.
نه پود من از مهتاب شبانه جوانی اوست و نه تارم از نوای ناشنیدهی دلی که امید به وصال ندارد. در افسانه های دور به دنبال مطلوب خویش می گردد و در انحنای آب لبخندش را تصویر می کند. و اگر سر سوزنی شباهت در ظلمت شب و روشنایی روز موجود باشد، بین من و این تصویر مطلوب نیز هست.
من صرفا یه آدمم و حتی بعضا کمتر از یه آدم. آدمی که میدونه نرسیدن های زیادی در مسیرش بوده و خواهد بود ولی همچنان دستش رو تا آستانه سقوط دراز کرده.
پلنگ من دل مغرورم پريدو پنجه به خالي زد
كه عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بود
چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود
