دلش میخواست کودکان از او خاطره خوشی داشته باشند، دوستش بدارند، احساس امنیت از او بگیرند. دلش نمیخواست شبیه آدم بزرگ های قصه خودش باشد، داروغه هایی زورگو که فرای توان اعتراضش بودند.
برای دومین بار بود که به دیار مطلوبش میرفت، جایی که ایل و تبار، از کوچک و بزرگ به استقبالش آمده بودند و خاطرات خوشی را براش رقم زده بودند. با خود گفته بود نوید مهر در دل تک تک کودکان این ایل بکارم.
عروسکی با موهای طلایی برای ندا
ساعتی برای ابراهیم
گوشواره هایی برای لیانا
خواسته های کوچک هر کدام را می شنید، تحفه های خواسته شده را تحویل میداد و لبخندها حکایت از شوقی کم نظیر بود که شیرینی آن بر روحش می نشست.
همه به جز یکی، تفنگچه ای طلب کرد، نگاهم را از اون دزدیدم و بی توجهی کردم. چرا؟! چون پدرش مورد نکوهش مردم بود. اما مگر گناه پدر به گردن فرزند است.
تخم حسرتی در دل آن کودک و خودم کاشتم.
در دنیای کودکانه اش با خود چه خواهد گفت؟ چرا من یه تفنگچه نداشته باشم، چرا مهرش را از من دریغ کرد.
مگر آن کودک از دنیای آدم بزرگ ها چه می داند. مگر آن کودک کجای دنیای آدم بزرگ هاست که یک تفنگچه از اون دریغ شد.
هیولایی کریح در من خفته. خود را فریب می دهم که فرشته ای خواهم بود.
از آن چه که واهمه داشتم بر سرم آمد، به یک آدم بزرگ بدل گشتم.