
این روزها برای خیلیهاتون زندگی شبیه راهرفتن روی زمین سُر و لرزونه. از یهطرف خبرِ احتمال جنگ، از یهطرف گرونیِ هرروزه، اعتراضها، ناامنی و خبرهای تلخِ کشتهشدن آدمها. همهی اینا مدام جلوی چشمتونه. آینده نامعلومه، خشمها قورت داده میشن، ترس از فردا ولکن نیست و یه خستگی عمیق هست که انگار با خواب هم درست نمیشه.
شاید ظاهر قضیه رو جمعوجور نگه دارید، کاراتون رو بکنید و حتی لبخند بزنید، اما تهِ دلتون آروم نیست. این حالِ مشترک خیلی از شماست.
طبیعیه که توی همچین شرایطی این سؤالها بیاد بالا:
اینهمه فشار اجتماعی دقیقاً چه بلایی سر روانمون میاره؟
این شلوغیِ ذهن و حالِ بد طبیعیه یا باید نگرانتر باشیم؟
اصلاً تو دلِ اینهمه بحران، چطور میشه از روانمون مراقبت کنیم، بدون اینکه حس ضعف یا عذابوجدان بگیریم؟
وقتی جامعه توی وضعیت اعتراض، تهدید جنگ یا بیثباتی اقتصادیه، روان شما دیگه فرصت نفسکشیدن نداره. استرسها کوتاهمدت نیستن؛ کشدار و مزمن میشن. صبحها با خبر بد بیدار میشید، شبها با ذهن شلوغ میخوابید.
بدن و سیستم عصبیتون دائم تو حالت آمادهباشه؛ انگار هر لحظه قراره اتفاق بدی بیفته. خب توی این وضعیت، آرامش واقعی اصلاً شانسی برای اومدن نداره.
کمکم حسِ بیقدرتی شکل میگیره. تلاش میکنید، زحمت میکشید، ولی گرونی و ناامنی همهچی رو میبلعه. شاید خیلیهاتون با خودتون بگید: «دیگه دست ما نیست». همین فکر، بهظاهر ساده، فشار روانی رو چند برابر میکنه و آرومآروم امید و عزتنفس رو میسابه.
اضطرابِ ندانستن هم اضافه میشه:
فردا چی میشه؟
اوضاع بدتر میشه؟
جنگ میشه؟
این بلاتکلیفی تمرکز رو میگیره، خواب رو بههم میریزه و حتی لحظههایی که امنن، با دلشوره میگذرن.
این بحران فقط مالِ تکتک شما نیست؛ جمعیه. خشمِ جمعشده توی فضا پخش میشه و رو رابطهها اثر میذاره. زودتر عصبی میشید، بحثها تندتر میشن، آستانهی تحمل میاد پایین و حتی با نزدیکترین آدمها ممکنه به هم بپرید.
نتیجه؟ احساس تنهایی بیشتر، حتی وقتی آدمها دوروبرتونن.
وقتی دیدگاهها قطبی میشن و هر گفتوگویی بوی دعوا میده، خیلیهاتون ترجیح میدید سکوت کنید یا کنار بکشید. کمکم رابطهها قطع یا سرد میشن و حمایت اجتماعی کم میشه؛ دقیقاً همون چیزی که تو بحرانها بیشترین نیاز رو بهش دارید.
نادیدهگرفتن حالِ روانی توی این شرایط، مثل اینه که بگید «ولش کن» به زخمی که داره عمیقتر میشه. افسردگی، فرسودگی روانی یا حتی نشونههای آسیبهای جدیتر ممکنه آرومآروم شکل بگیرن، بدون اینکه اولش متوجه بشید.
خیلیها فقط میگن: «طبیعیه دیگه، اوضاع خرابه» و رد میشن.
ولی عادیسازی رنج، هزینه داره. وقتی درد رو طبیعی فرض میکنید، رسیدگی رو عقب میندازید و این تأخیر میتونه رو کیفیت زندگی، رابطهها و حتی جسمتون اثر بذاره. قرار نیست با ترس زندگی کنید، اما لازمه علائم رو جدی بگیرید.
توی شلوغی این روزها، فهمیدن اینکه حالتون خوب نیست همیشه واضح نیست. خیلی از نشونهها یواش و تدریجی میان.
مکثکردن یعنی یه لحظه بایستید و خودتون رو ببینید، نه اینکه از زندگی کنار بکشید.
اگه اینا رو تو خودتون میبینید، روان و بدنتون دارن پیام میدن:
خستگی مداوم، حتی بعد از خواب و استراحت
بیحسی عاطفی یا برعکس، خشمهای انفجاری
حواسپرتی، فراموشی و سختشدن تصمیمهای ساده
بریدن از بقیه و میل به انزوا
توی شرایط ناپایدار، مراقبت روانی تجمل نیست؛ لازمهی زندهموندنه. کمکگرفتن نشونهی ضعف نیست، نشونهی آگاهیه. شما حق دارید زیر اینهمه فشار، حمایت بخواید و شنیده بشید.
رواندرمانی قراره فضای امن بسازه؛ جایی برای گفتن، فهمیدن و دوباره سرِپا شدن. نه برای پاککردن واقعیتهای تلخ، بلکه برای اینکه بتونید باهاشون کنار بیاید و نشکنید. تجربههایی مثل آنچه که توی کلینیک روانشناسی مکث اتفاق میافته، دقیقاً با همین نگاه شکل گرفته: همراهی آروم، انسانی و بدون قضاوت.
قرار نیست حتماً تصمیم بزرگ بگیرید یا حتی اسمش رو «درمان» بذارید. بعضی وقتها فقط به یه مکث امن نیاز داریم؛ یه جا که حرفهامون شنیده بشه و حالمون جدی گرفته بشه.
اگه حس میکنید فشار این روزها داره از توانتون بیشتر میشه، حرفزدن با یه متخصص میتونه اولین قدم باشه؛ یه قدم آروم، بدون زور و بدون برچسب.
حسهایی که این روزها دارید طبیعیان، چون شرایط غیرطبیعیه. ترس، خشم، خستگی و سردرگمی ضعف نیست؛ نشونهی انسانبودنه.
کنار همهی واقعیتهای بیرونی، روان شما هم نیاز به توجه داره. مراقبت از خود، یه مسئولیت جدیه؛ برای ادامهدادن، برای زندهموندن و برای نگهداشتن همون ذرههای امیدی که هنوز هست.